« کمیته های حقیقت یاب(2) | Main | نامه 2 »

نامه (1)

beunos_aires.jpg


اینجا بوینوس آیرس ، آرژانتین است. به قول آرژانتینی ها " که ررو!"، " چه عجیب!". سه روز پیش
آمریکای شمالی را ترک کردم و الان اون سر دنیا پشت میز تحریر کوچک چوبی جدیدم نشسته ام و دارم برای شما اولین نامه ام را می نویسم.

به آرژانتین آمده ام تا در یک دورۀ فشردۀ 5 ماهه زبان اسپانیایی را که دو سال است شروع کرده ام، به خوبی یاد بگیرم. درضمن کلاس هایی دربارۀ سیاست، تاریخ و ادبیات امریکای لاتین برداشته ام. از دو هفتۀ دیگر کلاس هایم را در دانشگاه ملی بوینوس آیرس و دانشگاه کاتولیک آغاز خواهم کرد. امروز با یک دوست برای چندین ساعت راه رفتیم و مردم و خیابان ها و مغازه ها را نگاه کردیم. بوینوس آیرس شهر عجیبی است...پر از آدم...بزرگ و بی در و پیکر... برخی از ویژگی هایش کاملا شبیه تهران خودمان است. برای مثال رانندگی اینجا با تهران هیچ فرقی ندارد. راننده ها اصلا به عابران پیاده هیچ توجهی ندارند و فقط کار خودشان را می کنند ( حالا حتما خواندن این چیز ها مامانم، لیلی و بابا را خیلی نگران می کند. چشم ، قول می دهم که مواظب باشم.) در بزرگرا ه ها هم ماشین ها تقریبا هیچ قانونی را رعایت نمی کنند. مثل تهران اینجا هم یک عالمه ماشین کهنه و کثیف پیدا می شود. پژوی 15 سال پیش، وانت 20 سال پیش... در ضمن اینجا تعداد تاکسی ها و ماشین های کهنۀ مسافر کش از ماشین های عادی در خیابان بیشتر است. این ویژگی هم شبیه تهران است، نه؟ اینجا هم جوی آب کثیف پیدا می شود. اینجا هم مثل تهران بر سر هر چهار راه و در هر خیابانی بقالی، شیرینی فروشی، قصابی، دکۀ روزنامه فروشی و میوه فروشی پر از میوه های رنگارنگ که با مگس های دوربرشان دوست هستند پیدا می شود. اینجا هم مثل تهران کتاب فروشی های "با حال" کوچک مثل "مهناز" یوسف آباد خودمان پیدا می شود. اینجا هم درست مثل دانشگاه تهران، روبروی دانشگاه بوینوس آیرس یک اقیانوس بی همتا از کتاب های دسته دو م و قدیمی نایاب پیدا می شود. اینجا هم پسرهای گردن باریک و مردهای سبیل کلفت برای آدم سوت می زنند، بوس می فرستند و چشمک می زنند: " هلا سنیوریتا" " سلام خانم"....اینجا هم به نظر می آید که مردم از اتو زدن خیلی بدشان نمی آید. اینجا هم ساعت 11 شب تازه اول شب است. اینجا هم شعلۀ گاز با کبریت روشن می شود. اینجا هم در بعضی خانه ها و از جمله خانۀ کوچکی که من در آن زندگی می کنم، مردم برای حمام کردن از آب گرمکن گازی استفاده می کنند. اینجا هم مردم لباس های خیسشان را روی بند می اندازند. اینجا هم بچه ها در خیابان گل کوچیک و لی لی بازی می کنند. اینجا به جای مسجد در هر محله ای چندین کلیسا پیدا می شود.

پنجرۀ اتاق من هم به سوی یک کلیسای بزرگ سفید باز می شود. دو شب پیش که شب اقامتم در شهر بوینوس آیرس بود، تا صبح خواب های عجیب دیدم. گویی خاطرۀ زندگی در آمریکا کاملا از ذهنم پاک شده بود. گویی تهران و بوینوس آیرس با هم ادغام شده بودند. تنها به جای منارۀ مصلی بزرگ تهران، یک کلیسای بزرگ کاتولیک جلوی پنجرۀ اتاقم قد علم کرده بود. دوست های خوب ایرانم همه اینجا زندگی می کردنند و با با اینجا عضو شورای سردبیری یک روزنامۀ مهم آرژانتین بود. می می(مامانم) هم اینجا یک وکیل موفق بود. لیلی هم دانشگاه می رفت و شب ها هم به بار و مهمانی و دیسکوتکت می رفت. همه چیز هم شبیه ایران بود و هم خیلی با ایران فرق داشت. نمی دانم....این شهر به من احساس خیلی عجیبی می دهد. این شهر خاطرات سال های اخیر آمریکا را از ذهنم ربوده است. این چند روزه حتی به ندرت به زبان انگلیسی فکر کرده ام. زندگی اینجا برایم مثل ادامۀ زندگی ام در تهران است. تهرانی که کمیته و لباس شخصی هایش در کمین من، خانواده ام و ملیون ها انسان دیگر ننشسته اند.

آرژانتین هم هزار تا عیب و ایراد دارد.این ها که برایتان تعریف کردم تنها احساسات من در این چند روز اقامتم بود و همانطوری که می دانید تاریخ سیاسی معاصر کشور آرژانتین هم بسیار غم انگیز، پر از خشونت و وقایع شگرف است. در روزهای آینده نامه های بیشتری در این باره برایتان خواهم نوشت. درضمن بوینوس آیرس ویژگی های دیگری نیز دارد که 180 درجه با تهران فرق دارد. برایتان بیشتر خواهم نوشت. قول می دهم. در خانه اینترنت ندارم. شب ها مطالبم را تایپ می کنم و صبح از دانشگاه آنها را در وبلاگم می گذارم.

می می جون و با بایی نازم دلم برایتان یک ذره شده! درست است که در آمریکا هم شما را نمی بینم، ولی اینجا بیشتر دلم برایتان تنگ شده است. از هر دوی شما ممنونم که به راحتی به من اجازه دادید که تنها به آن سوی (در حال حاضر این سوی) دنیا سفر کنم. در ضمن لیلی خانم کانادایی و همۀ دوستانی که در مناطق سردسیر زندگی می کنید، دلتون بسوزه! اینجا تابستان است و هوا خیلی خیلی گرم و مرطوب است.


Post a comment