« اردوي آموزشي مديريت و رهبري Iranian Alliance Across Boarder | Main | ترانه های ماندگار »

و فقر و فقر و فقر و فقر

wall.jpg

فانوس دریایی اسکندریه ،هرم بزرگ جیزه، تندیس غول‌پیکر رودس، نیایشگاه آرتمیس، تندیس زئوس باغهای معلق و بابل آرامگاه هالیکارناسوس.
عجایب هفت گانه!
و فقر و فقر و فقر و فقر…بدون انتها! عجیب ترین مفهوم دنیا…حداقل برای من.

خیابان های بوینوس آیرس مملو از فقر است. گویی فروشندگان دوره گرد فقیر، این شهر را با سلاحی به نام فقر تسخیر کرده اند. فقری که من در این شهر روز و شب دیده ام مفهوم "سن" را هیچ نمی شناسد. از نوزاد گرفته تا 5 ساله، 10 ساله، دختر ها و پسرهای تازه بالغ، دختران جوان ونوس گونه، مردان جوان، زنان آبستن، مادران و پدران خسته، سالخوردگان به شدت ناتوان و…گدایی می کنند، آدامس می فروشند، عکس برگردان، خودکار و جوراب و عروسک می فروشند. از این سر قطار مترو به آن سر بدون وقفه فروشندگی می کنند و کالاهای ارزان قیمت را بدون شرح روی پای مسافرانی که نشسته اند می اندازند ، به سرعت از کنارشان رد می شوند و خود را به مسافران بعدی می رسانند. سپس راهی را که رفته اند برمی گرند ،کالا را از روی پای مسافران بر می دارند و ناپدید می شوند. به ندرت مسافران این کالا را خریداری می کنند. شب ها خیابان ها مملو از کارتن خواب ها است. روی روزنامه می خوابند و روی خود را با تکه پارچه های کثیف و کیسه های سیاه آشغال می پوشانند. پیر ترین کارتن خوابی که من در عمرم دیده ام زن چروکیده ای بود که دم در بانک نزدیک خانۀ من می خوابید. یک هفته ای می شود که دیگر نیست!

نه! دلسوزی ممنوع! این قشر از جامعه به هیچ وجه محتاج دلسوزی من و شما نیستند. ناراحتی لحظه ای ما شکم گرسنه آنها را سیر نمی کند. به علاوه آنها نیز مثل ما به این دنیا تعلق دارند. وقتی کودک هستند با آشغال های خیابان بازی می کنند، بزرگتر که می شوند عاشق می شوند، فارغ می شوند، خوش می گذرانند، می خندند، گریه می کنند! فقط من و شما نه می توانیم با چشم هایمان زندگی آنها را ببینیم و نه قدرت شنیدن صدای خنده ها و گریه های آنها را داریم. فقط از کودکی یاد گرفته ایم از آنها به عنوان "بیچاره" و "بدبخت" یاد کنیم .

صدایشان به ما نمی رسد. ولی بعضی وقت ها خاطرۀ ناله های گرسنۀ آنها در خاطرمان هوهو می کند. و بعضی اوقات هم سکه هایی را که در جیبمان سنگینی می کنند کف دست هایشان می گذاریم.

پیش از آمدن به آرژانتین من این گونه به فقر فکر می کردم:
سرمایه داران، پول دارها، طبقۀ متوسط و فقرا

ولی امروز فکر می کنم که فقر را نمی شود در چنین محوری قرار داد. فقر یعنی …فقر این روزها برای من یعنی :" مکانی متفاوت از آنچه من می شناسم". فقر یعنی مکانی نامریی برای ما و مکانی که از سوراخ های دیوار آن می شود آسودگی و امکانات رفاهی من و شما را نظاره گر بود…

دو هفته پیش شب هنگام وقتی که در خیابان اصلی نسبتا شلوغ شهر راه می رفتم به من حمله شد. کسی از پشت با دست های زمخت چشمان مرا بست و دست دیگرش را مشت کرده در دهانم کرد. با پایش مرا محکم به زمین انداخت. شاید دو نفر بودند، نمی دیدمشان. چشمانم را محکم گرفته بودند. حسابی با پا و دست من را زدنند و من چون یک دست در دهانم قرار گرفته بود، نمی توانستم جیغ بزنم. بالاخره گویا طرف خسته شد و دستش را کمی در دهانم تکان داد. در همین حین من شروع به گاز گرفتن دستش کردم و بالاخره توانستم جیغ بزنم. با اینکه هیچ کس به کمکم نیامد، آن فرد یا افراد ترسیند و فقط دست در جیب من کردند، دستگاه کوچک سی دی را که در جیب حالا پاره ام بود ربودند و ناپدید شدند. از بینی ام خون سرازیر شده بود، عینکم کج و کوله شده بود و دست و پایم زخمی. گریه می کردم و جیخ کشیدن بی وقفه باعث شده بود صدایم را کامل از دست داده بدهم. مردم فقط نگاه می کردند. فورا از زمین بلند شدم و تاکسی گرفتم. آن شب نتوانستم بخوابم. بدنم درد می کرد و بسیار وحشت زده بودم. دلم نمی خواست به کسی چیزی بگویم. فقط می خواستم صدای مهربوون لیلی را بشنوم. هر چه سعی کردم به کانادا زنگ بزنم نشد. تا صبح در تختم وول خوردم و به سقف نگاه کردم. این برای نخستین بار بود که فقر در بوینوس آیرس من را همچون یک باتلاق درون خود کشیده بود. چهره های زیبا ولی خشمگین هزاران کودک خردسال ، جوان های خسته فقیر و کارتن خواب هایی را که در 5 ماه گذشته نظاره کرده بودم، مثل کابوس از جلوی چشمانم می گذشتند. چهره ناشناس آنها که به من حمله کرده بودند نیز بی شک در میان چهره های کابوس صامت آن شب من بود. همانطور که گفتم، من و شما قدرت دیدن آنها و شنیدن صدایشان را نداریم. من یقین دارم آنها که من حمله کردند "بد" نیستند، تبهکار نیستند. آنها خرده هایی از خشم و خستگی و روزمرگی چیزی عجیب، خیلی عجیب به نام " فقر" هستند.

در رمانی برزیلی به نام " زمان ستاره" که به تازگی خوانده ام، نویسنده، کلریس لیسپکتور، صدای شخصیت مذکری از طبقۀ متوسط را به عنوان قصه گوی داستان دختری بسیار فقیر قرار داده است. در طول این داستان قصه گو مدام در مورد احساس گناه خود از رفاهی که به دلیل تعلق به طبقه متوسط از آن برخوردار است حرف می زند. او همچنین به خواننده یاد آوری می کند که چون فقرمکبا( دختر فقیر) امکان صحبت با مردمان جهان را از او می گیرد، قصه گویی از طبقه متوسط داستان او را بازگو می کند.
من می گویم:

فقر را نمی شود با چشمان ما دید. ولی فقر با ملیون ها سرنشینش هر لحظه رفاه ما را نظاره گر است.

فانوس دریایی اسکندریه ،هرم بزرگ جیزه، تندیس غول‌پیکر رودس، نیایشگاه آرتمیس، تندیس زئوس باغهای معلق و بابل آرامگاه هالیکارناسوس. و فقر و فقر و فقر و فقر…

Post a comment