" /> آزاده پورزند: May 2006 Archives

« April 2006 | Main | June 2006 »

May 27, 2006

blogee khandani

http://mihanyar.blogspot.com/http://mihanyar.blogspot.com/

May 13, 2006

الو الو...کرۀ زمین

دوستان خوبم،

سلام. امیدوارم که حال همگی خوب باشه. با اخبار ایران چه کار می کنید؟ راستش را بخواهید من اینجا حسابی از دنیا عقب هستم. بعضی وقت ها احساس می کنم که به یک کرۀ دیگر سفر کرده ام. یک آدم زمینی بی وفا که تا حوصله اش از زمین سر رفت بدون خداحافظی کوله بارش را بست و راهی سفر شد.
نمی دانم از کجا شروع کنم. فقط می توانم بگویم که عاشق زندگی در سیارۀ بوینوس آیرس شده ام. این روزها اصلا از خیابان گردی خسته نمی شوم. اینقدر توی کوچه و خیابان ول می گردم تا بالاخره انگشت های پاهایم بی حس می شوند. بعد هم با کفش و ژاکت و دستمال گردن روی تختم غش می کنم.

سیارۀ خاکستری آزی

خودم کشفش کردم. اول فکر می کردم که سرنشینی ندارد. ولی اشتباه می کردم.من در دوران کودکی عاشق شازده کوچولو بودم و همیشه یک دوست خیالی داشتم که چندان تفاوتی با شازده کوچولو نداشت. اما هیچ وقت فکر نمی کردم که خودم یک روزی اراده کنم وتصمیم بگیرم که تنهایی به سیارۀ ناشناسی سفر کنم.
این سیارۀ ناشناس، آرژانتین و یا آمریکای جنوبی نیست. اما فکر می کنم که کشف این سیارۀ بی مکان بدون یک سفر طولانی به کشوری مثل آرژانتین امکان پذیر نبود.
بابا سیامک همیشه به خودم وبه همه می گوید:" آزاده متفاوت است". راست می گوید. درست است که همۀ آدم ها متفاوت هستند، ولی من تقریبا هیچ وقت با هیچ جمعیت و گروهی همخوانی ندارم. متفاوت بودن همیشه زندگی را برای من دشوارتر و جالب تر کرده است. در طول سال های اخیر ویژگی هایی مثل مهاجرت، مشکلات سیاسی، فرهنگ ایرانی و لهجۀ انگلیسی تفاوت من با جامعۀ اطرافم را بیش ازگذشته نمایان کرده است. و از آنجایی که من آدمی اجتماعی ، یک دنده و تا حدودی مغرورهستم، این احساس بد متفاوت بودن را همیشه نادیده گرفته ام.
نخستین روزهای اقامتم در بوینوس آیرس، دیگر واقعا احساس می کردم که یک موجود مریخی شده ام. یک دختر ایرانی که بیشتر عمرش را در تهران زندگی کرده است و در یک ایالت کاملا سنتی و آمریکایی اوهایو در یک دانشگاه "هیپی" درس می خواند، به آرژانتین آمده تا در دانشگاه بوینوس آیرس دربارۀ ادبیات کودتای سال های 70 چیز های بیشتری یاد بگیرد. وقتی از او می پرسند که خانه اش در کدام کشور است، پس ازمکثی عجیب و غریب ، موضوع حرف را عوض می کند. وقتی از او می پرسند چرا ایران را ترک کرده است، به شوخی می گوید،" پیش می آد دیگه. حوصلم سر رفته بود، گفتم یه سری به اون ور آب بزنم، خلاصه". وقتی از او می پرسند که آیا به ایران سفر می کند، در دو کلمه می گوید: "پارسال رفتم". وقتی از او می پرسند: " خوش گذشت بهت؟" می گوید:" آها" و بس. وقتی از او می پرسند به کدام زبان فکر می کند، می گوید " هردو". وقتی از او می پرسند که چرا به عنوان یک زن جوان ایرانی سرتا پایش را نپوشانده است، یادش می افتد که باید داستان حسین کرد را برای هزارمین بار با اسپانیولی شکسته پکسته بلغور کند. وقتی از او می پرسند: " یعنی اگه بابات در ایران بفهمه تو داری با یک مرد حرف می زنی، خودشو می کشه؟" و بعد مثل غول جک و لوبیای سبزبلند بلند قهقهه می زنند، بغض توی گلویش گیر می کند و می گوید: " نه. خانوادۀ ما فرق داره. یعنی خیلی از خانواده های ایرانی فرق دارند. اصلا مردم در ایران این طوری فکر نمی کنند". بعد یک دسته از استاد های دانشگاه لیبرال اوبرلین جلوی چشمانش سبز می شوند و همه با هم می گویند: " کلی گرایی ممنوع..... نسبی گرایی فرهنگی". آن وقت او می گوید: " یعنی منظورم اینه که طبقۀ متوسط شهر تهران یا حد اقل دوستان و آَشنایان من و خانواده ام این جوری فکر نمی کنند". بعد نفس راحتی می کشد و از اینکه از قول 70 ملیون جمعیت ایران حرف نزده، احساس بهتری می کند.وقتی به او می گویند که طرفدار برنامۀ هسته ای ایران و پرزیدنت احمدی نژاد هستند، لبخندی عروسکی می زند. وقتی به او می گویند که بوش بالاخره به ایران حمله می کند، پدرش، عمه اش و تک تک دوستانش مثل یک قطار از جلوی چشمانش می گذرند و او باز هم لبخند می زند. وقتی می گویند بوش بهتر است یا احمدی نژاد، به فکر فرار از کرۀ زمین می افتد.

mother earth.jpg


فرار

به سیارۀ خاکستری آزی آمده ام. شبانه فرار کردم. یک شب تا صبح در تختم وول خوردم و فکر کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم فرار کنم. شال و کلاه کردم و به راه افتادم. این روزها در سیاره ای زندگی می کنم که در آن قرار نیست تصمیم بگیرم که به کدام کشور تعلق دارم ، کدام زبان را ترجیح می دهم، مذهبی هستم یا ضد مذهب، بوش را دوست دارم یا احمدی نژاد را، راستی هستم یا چپی، کاملا ایرانی هستم یا آمریکایی هم شده ام!

یک لحظه با خودم گفتم: " ولم کنید بابا. من هیچی نیستم." و ناگهان یک سیارۀ قشنگ خاکستری مایل به نقره ای جلوی چشمانم سبز شد. دولت سیارۀ من خیلی دموکراتیک نیست. در قانون اساسی سیارۀ من سفید خالی و سیاه خالی اکیدا ممنوع است و جواب همۀ سوال ها بیش از "بله " یا "خیر" است. در سیارۀ من تمام تیترهای اول روزنامه های دنیا که تقریبا همیشه یک جانبه هستند سانسور می شوند.

مردم سیارۀ من بسیار مهمان نواز هستند و عاشق مهمانی و رقص و آواز هستند. هر وقت سرتان از دست کرۀ زمین درد گرفت، سری هم به کرۀ خاکستری بزنید. خوش می گذرد.