<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آزاده پورزند</title>
      <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2007</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 09 Feb 2007 04:52:25 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>تست</title>
         <description><![CDATA[<p>تست</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000269.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000269.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 09 Feb 2007 04:52:25 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ترانه های ماندگار</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="persian music.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/persian%20music.jpg" width="356" height="257" border="0" /></p>

<p><br />
من وقتی خیلی دلم برای ایران تنگ میشه، وب سایت بی بی سی فارسی را زیر و زبر می کنم. امروز خلاصه ای بسیار جالب از " ترانه های ماندگار" پیدا کردم:<br />
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/12/051206_zon_evergreensong01.shtml</p>

<p>امیدوارم شما هم از از خواندن این مطب و از شنیدن گزیده هایی از ترانه های ماندگار لذت ببرید.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000214.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000214.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 08 Jul 2006 20:46:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و فقر و فقر و فقر و فقر</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="wall.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/wall.jpg" width="300" height="225" border="0" /></p>

<p>فانوس دریایی اسکندریه ،هرم بزرگ جیزه، تندیس غول‌پیکر رودس، نیایشگاه آرتمیس، تندیس زئوس باغهای معلق و  بابل آرامگاه هالیکارناسوس.  <br />
عجایب هفت گانه!<br />
و فقر و فقر و فقر و فقر…بدون انتها! عجیب ترین مفهوم دنیا…حداقل برای من.</p>

<p>خیابان های بوینوس آیرس مملو از فقر است. گویی فروشندگان دوره گرد فقیر، این شهر را با سلاحی به نام فقر تسخیر کرده اند. فقری که من در این شهر روز و شب دیده ام مفهوم "سن" را هیچ نمی شناسد. از نوزاد گرفته تا 5 ساله، 10 ساله، دختر ها و پسرهای تازه بالغ، دختران جوان ونوس گونه، مردان جوان، زنان آبستن،  مادران و پدران خسته، سالخوردگان به شدت ناتوان و…گدایی می کنند، آدامس می فروشند، عکس برگردان، خودکار و جوراب و عروسک می فروشند. از این سر قطار مترو به آن سر بدون وقفه فروشندگی می کنند و کالاهای ارزان قیمت را بدون شرح روی  پای مسافرانی که نشسته اند می اندازند ، به سرعت از کنارشان رد می شوند و خود را به مسافران بعدی می رسانند. سپس راهی را که رفته اند برمی گرند ،کالا را از روی پای مسافران بر می دارند و ناپدید می شوند. به ندرت مسافران این کالا را خریداری می کنند. شب ها خیابان ها مملو از کارتن خواب ها است. روی روزنامه می خوابند و روی خود را با تکه پارچه های کثیف و کیسه های سیاه آشغال می پوشانند. پیر ترین کارتن خوابی که من در عمرم دیده ام زن چروکیده ای بود که دم در بانک نزدیک خانۀ من می خوابید. یک هفته ای می شود که دیگر نیست! </p>

<p>نه! دلسوزی ممنوع! این قشر از جامعه به هیچ وجه محتاج دلسوزی من و شما نیستند. ناراحتی لحظه ای ما شکم گرسنه آنها را سیر نمی کند. به علاوه آنها نیز مثل ما به این دنیا تعلق دارند. وقتی کودک هستند با آشغال های خیابان بازی می کنند، بزرگتر که می شوند عاشق می شوند، فارغ می شوند، خوش می گذرانند، می خندند، گریه می کنند! فقط من و شما نه می توانیم با چشم هایمان زندگی آنها را ببینیم و نه قدرت شنیدن صدای خنده ها و گریه های آنها را داریم. فقط از کودکی یاد گرفته ایم از آنها به عنوان "بیچاره" و "بدبخت" یاد کنیم . </p>

<p> صدایشان به ما نمی رسد. ولی بعضی وقت ها خاطرۀ ناله های گرسنۀ آنها در خاطرمان هوهو می کند. و بعضی اوقات هم سکه هایی را که در جیبمان سنگینی می کنند کف دست هایشان می گذاریم.</p>

<p>پیش از آمدن به آرژانتین من این گونه به فقر فکر می کردم:<br />
سرمایه داران، پول دارها، طبقۀ متوسط و فقرا</p>

<p>ولی امروز فکر می کنم که فقر را نمی شود در چنین محوری قرار داد. فقر یعنی …فقر این روزها  برای من یعنی :" مکانی متفاوت از آنچه من می شناسم". فقر یعنی مکانی نامریی برای ما و مکانی که از سوراخ های دیوار آن می شود آسودگی و امکانات رفاهی من و شما را نظاره گر بود…<br />
 <br />
دو هفته پیش شب هنگام وقتی که  در خیابان اصلی نسبتا شلوغ شهر راه می رفتم به من حمله شد. کسی از پشت با دست های زمخت چشمان مرا بست و دست دیگرش را مشت کرده در دهانم کرد. با پایش مرا محکم به زمین انداخت. شاید دو نفر بودند، نمی دیدمشان. چشمانم را محکم گرفته بودند. حسابی با پا و دست من را زدنند و من چون یک دست در دهانم قرار گرفته بود، نمی توانستم جیغ بزنم. بالاخره گویا طرف خسته شد و دستش را کمی در دهانم تکان داد. در همین حین من شروع به گاز گرفتن دستش کردم و بالاخره توانستم جیغ بزنم. با اینکه هیچ کس به کمکم نیامد،  آن فرد یا افراد ترسیند و فقط دست در جیب من کردند، دستگاه کوچک سی دی را که در جیب حالا پاره ام بود ربودند و ناپدید شدند. از بینی ام خون سرازیر شده بود، عینکم کج و کوله شده بود و دست و پایم زخمی. گریه می کردم و جیخ کشیدن بی وقفه باعث شده بود  صدایم را کامل از دست داده بدهم. مردم فقط نگاه می کردند. فورا  از زمین بلند شدم و تاکسی گرفتم. آن شب نتوانستم بخوابم. بدنم درد می کرد و  بسیار وحشت زده بودم. دلم نمی خواست به کسی چیزی بگویم. فقط می خواستم صدای مهربوون لیلی را بشنوم. هر چه سعی کردم به کانادا زنگ بزنم نشد. تا صبح  در تختم وول خوردم و به سقف نگاه کردم. این برای نخستین بار بود که فقر در بوینوس آیرس من را همچون یک باتلاق درون خود کشیده بود. چهره های زیبا ولی خشمگین هزاران کودک خردسال ، جوان های خسته فقیر و کارتن خواب هایی را که در 5 ماه گذشته نظاره کرده بودم، مثل کابوس از جلوی چشمانم می گذشتند.  چهره  ناشناس آنها که به من حمله کرده بودند نیز بی شک در میان چهره های  کابوس صامت آن شب من بود. همانطور که گفتم، من و شما قدرت دیدن آنها و شنیدن صدایشان را نداریم. من یقین دارم آنها که من حمله کردند "بد" نیستند، تبهکار نیستند. آنها خرده هایی از خشم و خستگی و روزمرگی چیزی عجیب، خیلی عجیب به نام " فقر" هستند.</p>

<p>در رمانی برزیلی  به نام " زمان ستاره" که به تازگی خوانده ام، نویسنده، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Clarice_Lispector">کلریس لیسپکتور، </a>صدای شخصیت مذکری از طبقۀ متوسط را  به عنوان قصه گوی داستان دختری بسیار فقیر قرار داده است. در طول این داستان قصه گو مدام در مورد احساس گناه خود از رفاهی که  به دلیل تعلق به طبقه متوسط از آن برخوردار است حرف می زند. او همچنین به خواننده یاد آوری می کند که چون  فقرمکبا( دختر فقیر) امکان صحبت با مردمان جهان را از او می گیرد، قصه گویی از طبقه متوسط داستان او را بازگو می کند.<br />
من می گویم: </p>

<p>فقر را نمی شود با چشمان ما دید. ولی فقر با ملیون ها سرنشینش هر لحظه رفاه ما را نظاره گر است.</p>

<p>فانوس دریایی اسکندریه ،هرم بزرگ جیزه، تندیس غول‌پیکر رودس، نیایشگاه آرتمیس، تندیس زئوس باغهای معلق و  بابل آرامگاه هالیکارناسوس.  و فقر و فقر و فقر و فقر…<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000211.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000211.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 07 Jul 2006 22:58:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اردوي آموزشي مديريت و رهبري Iranian Alliance Across Boarder</title>
         <description><![CDATA[<p>شهروند -  شماره ۱۰۷۹ ۲۳ ژوين ۲۰۰۶ - جمعه ۲ تير ۱۳۸۵ <br />
 <br />
سازمان همبستگي ايرانيان برون مرز و برنامه هاي آن/ گفت و گو با نرگس باج اوقلي* يکي از مديران اجرايي سازمان آی. اي. اي.بی</p>

<p><img alt="iaab-logo.jpeg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/iaab-logo.jpeg" width="262" height="262" border="0" /></p>

<p>ليلي پورزند</p>

<p>سازمان همبستگي ايرانيان برون مرز (آي- اي – اي – بي) Iranian Alliance Across Boarder (IAAB)سازماني است دانشجويي که از سال 2003 به همت چند نفر از دانشجويان ايراني – امريکايي آغاز به کار کرده است. اين سازمان امروز با هدف ايجاد هماهنگي و همبستگي بين ايرانيان مقيم خارج و بخصوص نسل دوم مهاجر به کار خود ادامه مي دهد. اين سازمان پس از برگزاري چندين کنفرانس و پروژه موفق در سال هاي گذشته، امسال به برپايي اردويي آموزشي پرداخته. جزئيات کار اين سازمان و برنامه هاي در جريان آن را در گفت و گويي با خانم نرگس باج اوقلي بخوانيد.</p>

<p>نرگس باج اوقلي از تاريخچه و اهداف سازمان مي گويد:</p>

<p>سازمان آي. اي. اي. بي. يک سازمان دانشجويي است که در سال 2003 در بوستون آغاز به کار کرد. ايده ايجاد اين سازمان در مرحله اوليه توسط من و همکارم "نيکو پايدار" مطرح شد. انگيزه به وجود آمدن اين سازمان عدم وجود يک سازمان براي ايرانيان مهاجر نسل دومي بود. به وجود آمدن اين سازمان پيرو سئوال هايي بود که دائما ما از خودمان مي پرسيديم مثل اينکه: ما به عنوان نسل دومي چه هويت مشترکي داريم؟ آيا اصولا ما خواسته مشترکي داريم؟ آيا ما به عنوان يک کاميونيتي شناخته مي شويم و . . .؟</p>

<p>منبع مالي اين سازمان در دو سال اول توسط بودجه هايي از دانشگاه هاي خودمان تأمين شد و از آن به بعد بيشتر از طريق کمک و همياري افراد مختلف و بخصوص ايرانيان مقيم امريکا هزينه هاي سازمان تأمين مي شود. دفتر مرکزي ما در حال حاضر در واشنگتن است.</p>

<p>نرگس باج اوقلي از اهداف سازمان آي. اي. اي. بي. مي گويد:</p>

<p>هدف سازمان ما ايجاد يک رابطه بين ايرانيان خارج از کشور و ايجاد يک کاميونيتي قوي است. البته تمرکز اصلي ما روي نسل دوم مهاجر است. در حقيقت هدف اصلي ايجاد ارتباط و همبستگي بين ايرانيان خارج از کشور است. در طول مدت کوتاه سه ساله اي که اين سازمان شروع به کار کرده ما به وضوح پيشرفت و نزديک شدن به اين هدف را در برگزاري برنامه هاي مختلف شاهد بوده ايم. </p>

<p>ساختار سازماني آي. اي. اي. بي. به شرح زير است:</p>

<p>سازمان ما دو مدير اجرايي دارد که من و همکارم نيکو پايدار اين وظيفه را به عهده داريم. هم چنين اين سازمان، پنج مسئول هماهنگ کننده در امور مختلف دارد که عبارتند از: مديريت گسترش و توسعه که بر عهده "رامين باج اوقلي" و" شيرين حکيم زاده" است. مديريت نشر که بر عهده "امي مالک" قرار دارد. مديريت روابط عمومي که "آزاده پورزند" عهده دار آن است و "رامين استاد حسيني" مديريت ارتباطات را به عهده دارد. مديريت امور مالي بر عهده "سوگل معين" است. اين سازمان براي پيش برد و انجام پروژه هاي مختلف، مدير پروژه هاي خاص دارد. هم اکنون حدود 20 نفر در اين سازمان مشغول فعاليت هستند که البته همه اين همکاري ها به صورت داوطلبانه است. در حال حاضر حدود دو هزار نفر از سراسر دنيا در ليست ايميل سازمان هستند. راه اصلي ارتباط ما با يکديگر از طريق اينترنت است.</p>

<p>خلاصه اي از برنامه هاي قبلي سازمان آي. اي. اي. بي. عبارتند از:</p>

<p>در اين چند سال در شهرهاي مختلف امريکا و اروپا برنامه هاي مختلفي داشتيم. اولين برنامه ما يک کنفرانس بين المللي بود در مورد موضوعات زندگي ايرانيان خارج از کشور بخصوص ايرانيان مهاجر از نسل دوم که خارج از ايران به دنيا آمده و بزرگ شده اند. در اين کنفرانس که در سال 2004 در شهر بوستون برگزار شد، تعداد 30 سخنران از سراسر دنيا حضور داشتند. کنفرانس دوم ما در شهر واشنگتن در سال 2005 برگزار شد. </p>

<p>نرگس باج اوقلي از برنامه هاي امسال سازمان آي. اي. اي. بي. مي گويد:</p>

<p>امسال نيز ما پروژه هاي مختلفي داشته و داريم که بزرگترين آنها در حال حاضر يک اردوي آموزشي مديريت و رهبري است. اين اردو از 25 تا 30 ژوئن 2006 در يکي از شهرهاي نزديک بوستون برگزار خواهد شد.<br />
اين اردو براي دانش آموزان و دانشجويان ايراني- امريکايي است. شرکت کنندگان به مدت يک هفته از سراسر امريکا براي حضور در اين اردو به يکي از شهرهاي اطراف بوستون خواهند آمد. در اين يک هفته شرکت کنندگان با مشاورين سازمان در برنامه هاي مختلف براي آموزش سيستم هاي مديريتي و رهبري مثل يادگيري کار گروهي، تعيين هدف گروهي و راه هاي دستيابي به آن هدف شرکت خواهند کرد. </p>

<p>در اردوي امسال حدود سي تن از دانش آموزان و دانشجويان ايراني – امريکايي از شهرهاي مختلف امريکا شرکت خواهند کرد. در طول يک هفته اردو سه سخنراني مهم برگزار خواهد شد که عبارتند از: 1- راه هاي موفقيت ايرانيان در حضور مؤثرتر در سياست امريکا. 2- در رابطه با ايرانياني که در جايگاه هاي گوناگون در سيستم هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي کشور امريکا انتخاب شده اند. 3- دانشجويان ايراني که در سازمان هاي مختلف در امريکا کارهاي مديريتي را به عهده دارند. مثل دانشجويان ايراني دانشگاه ام. آي. تي.</p>

<p>يکي از برنامه هاي ديگر ما در اين يک هفته راهنمايي دانش آموزان براي آمادگي حضور موفق در دانشگاه هاي امريکا است. در اين برنامه دانش آموزان فرصت اين را دارند که با راهنمايي مشاوران سازمان برنامه دقيق تري براي ورود به زندگي دانشجويي در ذهن داشته باشند. سازمان در انتخاب مشاورين دقت عمل خاصي به عمل آورده. براي انتخاب مشاورين اين اردوي آموزشي ما پس از بررسي تقاضاهايي که به دستمان رسيده بود با داوطلبين مصاحبه کرديم و از اين طريق افراد مورد تأييد را برگزيديم. در اين برنامه ما 9 مشاور خواهيم داشت و هر پنج دانش آموز در طول يک هفته فرصت اين را دارند که با دو مشاور وقت بگذرانند و از اين طريق احساس دوستي و نزديکي بيشتري بين آنها حاکم شود. ميانگين سني شرکت کنندگان در اردو 14 تا 18 سال و ميانگين سني مشاوران اردو از 18 تا 25 سال است.</p>

<p>در ضمن در کنار اين برنامه هاي آموزش مديريت رهبري و مشاوره برنامه هاي خاصي هم جهت ارائه آگاهي هاي بيشتر در مورد فرهنگ ايراني داريم. از آن جايي که بسياري از شرکت کنندگان در اردو از شهرهاي کوچک امريکا به بوستون خواهند آمد، برنامه ويژه اي در خصوص جشن هاي ايراني مانند شب يلدا، جشن مهرگان،عيد نوروز و... و چگونگي برگزاري آنها خواهيم داشت. همچنين چند برنامه به زبان فارسي خواهيم داشت مثل آموزش آهنگ هاي مختلف ايراني. در حقيقت اين اردو ترکيبي است از آموزش هاي مديريتي و آموزش هايي در رابطه با آداب و رسوم و فرهنگ ايراني.</p>

<p>نرگس باج اوقلي از برنامه هاي ديگر سازمان آي. اي. اي. بي. مي گويد:</p>

<p>به عنوان مثال يکي از برنامه هاي جالب ديگر سازمان که با همکاري دانشجويان ايراني دانشگاه ام.آي.تي در جريان است، پروژه پيوند است. اين پروژه يک بانک اطلاعاتي است از فرصت هايي که در ايران براي کارهاي داوطلبانه وجود دارد. تا به حال حدود 250 نفر از دانشجويان ايراني خارج از ايران براي اين برنامه ثبت نام کرده اند تا بتوانند يک دوره کار داوطلبانه در يکي از سازمان هاي داخل ايران ارائه دهند. </p>

<p>اطلاعات بيشتر در مورد سازمان آی. اي. اي . بي:</p>

<p>وب سايت اين سازمان عبارت است از:<br />
www.iranianalliances.org<br />
اطلاعات مربوط به سازمان و راه هاي تماس با آن، اساسنامه و ديگر جزئيات راجع به سازمان و برنامه هاي آن به طور مشخص در اين وب سايت در دسترس عموم قرار دارد. هم چنين بايد متذکر شد که پيوستن به اين سازمان در پيشبرد اهداف آن که همانا ايجاد همبستگي بين ايرانيان خارج از ايران در سراسر جهان است، کمک خواهد کرد. با پيوستن به اين سازمان فرصت يادگيري و امکان دسترسي به منابع مختلف را خواهيد داشت. ايرانيان مقيم امريکا، کانادا، اروپا، استراليا و نقاط ديگر دنيا از طريق اين پل ارتباطي با هم در ارتباط هستند.<br />
با آرزوي موفقيت براي اين جوانان ايراني. </p>

<p><br />
*نرگس باج اوقلي در رشته سياست بين الملل و سياست خاورميانه در سال 2004 از دانشگاه ولسلي فارغ التحصيل شده. او در حال حاضر روي اهداف و پيشبرد امور سازمان آي. اي. اي. بي کار مي کند و از سال بعد وارد مرحله فوق ليسانس در رشته خود خواهد شد.</p>

<p> <br />
 <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000207.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000207.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 24 Jun 2006 00:09:32 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زنستان را بخوانید</title>
         <description><![CDATA[<p>دوستان عزیزم<br />
امیدوارم که همگی خوب باشید. <a href="http://herlandmag.com/weblog/">نظرسنجی زنستان درمورد قوانین مربوط به زنان </a>به نظرم بسیار جالب و هوشمندانه آمد. شما هم اگر دوست داشتید نگاهی به آن بیندازید. <a href="http://herlandmag.com">زنستان</a> اولین نشریۀ اینترنتی زنان است. دوستان سرزمین زنستان دلم برای همگی شما تنگ شده ، بی نهایت دوستتان دارم و به شما افتخار می کنم.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000188.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000188.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 01 Jun 2006 23:14:25 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>blogee khandani</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://mihanyar.blogspot.com/">http://mihanyar.blogspot.com/</a>http://mihanyar.blogspot.com/</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000185.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000185.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 27 May 2006 02:49:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>الو الو...کرۀ زمین</title>
         <description><![CDATA[<p> دوستان خوبم،</p>

<p>سلام. امیدوارم که حال همگی خوب باشه. با اخبار ایران چه کار می کنید؟ راستش را بخواهید من اینجا حسابی از دنیا عقب هستم. بعضی وقت ها احساس می کنم که به یک کرۀ دیگر سفر کرده ام. یک آدم زمینی بی وفا که تا حوصله اش از زمین سر رفت بدون خداحافظی کوله بارش را بست و راهی سفر شد. <br />
نمی دانم از کجا شروع کنم. فقط می توانم بگویم که عاشق زندگی در سیارۀ  بوینوس آیرس شده ام. این روزها اصلا از خیابان گردی خسته نمی شوم. اینقدر توی کوچه و خیابان ول می گردم تا بالاخره انگشت های پاهایم بی حس می شوند. بعد هم با کفش و ژاکت و دستمال گردن روی تختم غش می کنم. </p>

<p>سیارۀ خاکستری آزی</p>

<p>خودم کشفش کردم. اول فکر می کردم که سرنشینی ندارد. ولی اشتباه می کردم.من در دوران کودکی عاشق شازده کوچولو بودم و همیشه یک دوست خیالی داشتم که چندان تفاوتی با شازده کوچولو نداشت. اما هیچ وقت فکر نمی کردم که خودم یک روزی اراده کنم وتصمیم بگیرم که تنهایی به سیارۀ ناشناسی سفر کنم. <br />
این سیارۀ ناشناس، آرژانتین و یا آمریکای جنوبی نیست. اما فکر می کنم که کشف این سیارۀ بی مکان بدون یک سفر طولانی به کشوری مثل آرژانتین امکان پذیر نبود.<br />
بابا سیامک همیشه به خودم وبه همه می گوید:" آزاده متفاوت است". راست می گوید. درست است که همۀ آدم ها متفاوت هستند، ولی من تقریبا هیچ وقت با هیچ جمعیت و گروهی همخوانی ندارم. متفاوت بودن همیشه زندگی را برای من دشوارتر و جالب تر کرده است. در طول سال های اخیر ویژگی هایی مثل مهاجرت، مشکلات سیاسی، فرهنگ ایرانی و لهجۀ انگلیسی تفاوت من با جامعۀ اطرافم را بیش ازگذشته نمایان کرده است. و از آنجایی که من آدمی اجتماعی ، یک دنده و تا حدودی مغرورهستم، این احساس بد متفاوت بودن را همیشه نادیده گرفته ام. <br />
نخستین روزهای اقامتم در بوینوس آیرس، دیگر واقعا احساس می کردم که یک موجود مریخی شده ام. یک دختر ایرانی که بیشتر عمرش را در تهران زندگی کرده است و در یک ایالت کاملا سنتی و آمریکایی اوهایو در یک دانشگاه "هیپی" درس می خواند، به آرژانتین آمده تا در دانشگاه بوینوس آیرس دربارۀ  ادبیات کودتای سال های 70 چیز های بیشتری یاد بگیرد. وقتی از او می پرسند که خانه اش در کدام کشور است،  پس ازمکثی عجیب و غریب ، موضوع حرف را عوض می کند. وقتی از او می پرسند چرا ایران را ترک کرده است، به شوخی می گوید،" پیش می آد دیگه. حوصلم سر رفته بود، گفتم یه سری به اون ور آب بزنم، خلاصه". وقتی از او می پرسند که آیا به ایران سفر می کند، در دو کلمه می گوید: "پارسال رفتم". وقتی از او می پرسند: " خوش گذشت بهت؟" می گوید:" آها" و بس.  وقتی از او می پرسند به کدام زبان فکر می کند، می گوید " هردو". وقتی از او می پرسند که چرا به عنوان یک زن جوان ایرانی سرتا پایش را نپوشانده است، یادش می افتد که باید داستان حسین کرد را برای هزارمین بار با اسپانیولی شکسته پکسته بلغور کند. وقتی از او می پرسند: " یعنی اگه بابات در ایران بفهمه تو داری با یک مرد حرف می زنی، خودشو می کشه؟"  و بعد  مثل غول جک و لوبیای سبزبلند بلند قهقهه می زنند، بغض توی گلویش گیر می کند و می گوید: " نه. خانوادۀ ما فرق داره. یعنی خیلی از خانواده های ایرانی فرق دارند. اصلا مردم در ایران این طوری فکر نمی کنند". بعد یک دسته از استاد های دانشگاه لیبرال اوبرلین جلوی چشمانش سبز می شوند و همه با هم می گویند: " کلی گرایی ممنوع..... نسبی گرایی فرهنگی". آن وقت او می گوید: " یعنی منظورم اینه که طبقۀ متوسط شهر تهران یا حد اقل دوستان و آَشنایان من و خانواده ام این جوری فکر نمی کنند". بعد نفس راحتی می کشد و از اینکه از قول 70 ملیون جمعیت ایران حرف نزده، احساس بهتری می کند.وقتی به او می گویند که طرفدار برنامۀ هسته ای ایران و پرزیدنت احمدی نژاد هستند، لبخندی عروسکی می زند. وقتی به او می گویند که بوش بالاخره به ایران حمله می کند، پدرش، عمه اش و تک تک دوستانش مثل یک قطار از جلوی چشمانش می گذرند و او باز هم لبخند می زند. وقتی می گویند بوش بهتر است یا احمدی نژاد، به فکر فرار از کرۀ زمین می افتد. </p>

<p><img alt="mother earth.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/mother%20earth.jpg" width="150" height="112" border="0" /></p>

<p><br />
فرار</p>

<p>به سیارۀ خاکستری آزی آمده ام. شبانه فرار کردم. یک شب تا صبح در تختم  وول خوردم و فکر کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم فرار کنم. شال و کلاه کردم و به راه افتادم. این روزها در سیاره ای زندگی می کنم که در آن قرار نیست تصمیم بگیرم که به کدام کشور تعلق دارم ، کدام زبان را ترجیح می دهم، مذهبی هستم یا ضد مذهب، بوش را دوست دارم یا احمدی نژاد را، راستی هستم یا چپی، کاملا ایرانی هستم یا آمریکایی هم شده ام!</p>

<p>یک لحظه با خودم گفتم: " ولم کنید بابا. من هیچی نیستم." و ناگهان یک سیارۀ قشنگ خاکستری مایل به نقره ای جلوی چشمانم سبز شد. دولت سیارۀ من خیلی دموکراتیک نیست. در قانون اساسی سیارۀ من سفید خالی و سیاه  خالی اکیدا ممنوع است و جواب همۀ سوال ها بیش از "بله " یا "خیر" است. در سیارۀ من تمام تیترهای اول روزنامه های دنیا که تقریبا همیشه یک جانبه هستند سانسور می شوند. </p>

<p>مردم سیارۀ من بسیار مهمان نواز هستند و عاشق مهمانی و رقص و آواز هستند. هر وقت سرتان از دست کرۀ زمین درد گرفت، سری هم به کرۀ خاکستری بزنید. خوش می گذرد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000182.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000182.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 13 May 2006 01:19:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>aks</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/bolivar.html" onclick="window.open('http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/bolivar.html','popup','width=640,height=480,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false">View image</a></p>

<p><br />
<a href="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/casa%20roja.html" onclick="window.open('http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/casa%20roja.html','popup','width=640,height=480,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false">View image</a></p>

<p>The White House of Argentina which is called the Red House and people sometimes call it the Pink House</p>

<p><br />
<a href="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/cemetery.html" onclick="window.open('http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/cemetery.html','popup','width=336,height=448,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false">View image</a></p>

<p><a href="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/dicatatorship.html" onclick="window.open('http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/dicatatorship.html','popup','width=640,height=424,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false">View image</a></p>

<p>the Centro Cultural in Recoleta.... an exhibition for the dictatorship 30 years ago. Amazing. This is a structure of the Ford Falcons which are directly associated with the kidnapping and murders of the 70s... 30,000 killed/disappeared.</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000163.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000163.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 09 Apr 2006 23:01:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نامۀ 3</title>
         <description><![CDATA[<p>سلام. امیدوارم که حال همۀ شما خوب خوب خوب باشه. امروز شاید اولین روزی باشد که احساس می کنم بالاخره به " خانم بوینوس آیرس" ( منظورم این شهر است) عادت کرده ام. در ضمن یک عالمه بریده جراید و یادداشت و خرت پرت با خودم به کتابخانه  آورده ام و می خواهم کمی برایتان دربارۀ چیزهای جدیدی که در چند هفتۀ اخیر دیده ام و یاد گرفته ام، بنویسم.</p>

<p><a href="http://www.argentour.com/emblemas/bandera/plaza2b.jpg"><img alt="argentine flag.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/argentine%20flag.jpg" width="350" height="416" border="0" /></a></p>

<p><br />
من عاشق رستوران ها، دیسکو ها و رقص تانگو هستم. ولی راستش را بخواهید مهمترین دلیل علاقۀ من  تاریخ معاصر آرژانتین (دیگر کشورهای آمریکای جنوبی) است.  شکی نیست که  جنگ سرد و دعوای میان کمونسیم و کپیتالیزم،  در خانۀ کشورهای آمریکای جنوبی از جمله آرژانتین را زده است. آرژانتینی ها ی قصه های زیادی  برای گفتن دارند. قصه های آنها دربارۀ  پرون، کودتای هولناک سال 1976، سال های اختناق و وحشت سیاسی و اجتماعی، بازگشت دموکراسی در سال 1983 و بی ثباتی شگفت انگیز وضعیت اقتصادی کشور عزیز دردانه شان برای گفتن دارند. آن ها  به راستی کشورشان را می پرستند و به خصوص اهالی بوینوس آیرس عاشق حرف زدن دربارۀ ریشه های اروپاییشان هستند. بسیاری از اهالی بوینوس آیرس معتقدند که آرژانتین و به خصوص شهر بوینوس آیرس از نظر فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی (تا پیش ازسقوط اقتضادی آرژانتین در سال 2001)  و آزادی بیان بر ایالات متحدۀ آمریکا برتری دارد. </p>

<p>باید اعتراف کنم که با توجه به احساس و نظرات نسبتا منفی آرژانتینی ها نسبت به سیاست و فرهنگ آمریکا،  اقامت در شهر بوینو آیرس به همراه یک گروه از دوستان و دانشجویان آمریکایی، برای من تجربه ای بسیار تازه، جالب و نه چندان آسان است. نمی دانم احساسم را راجع به این موضوع چگونه بیان کنم…  با اینکه دوستان آمریکایی من روزانه جوک ها و متلک های گوناگونی دربارۀ آمریکا می شنوند، به طور کلی اینجا مردم با آمریکایی ها به خوبی برخورد می کنند. اما دراین چند هفتۀ اخیر من به عنوان یک ایرانی که در آمریکا زندگی می کند و حالا برای تحصیل به آرژانتین آمده، تجربه ای کم و بیش متفاوت از دوستان آمریکایی ام داشته ام. خیلی وقت ها تا به آدم ها می گویم که ایرانی هستم، با اینکه چیز زیادی دربارۀ ایران نمی دانند، فوری فکر می کنند که یک جفت گوش گیر آورده اند تا هر چیزی که دلشان می خواهد راجع به آمریکا بگویند. من از اینکه اینکه آنها مخالف سیاست های داخلی و بین المللی آمریکا هستند، ناراحت نمی شوم. ولی تا به حال چندین بارنحوۀ حرف زدن آنها دربارۀ مردم آمریکا من را رنجانده است. خیلی ها اینجا به من گفته اند که فکر می کنند آمریکایی ها  بسیار پولدار هستند،  عاشق تفنگ هستند، احمق هستند، بی فرهنگ و چاق هستند و جوان های آمریکایی لوس و مسخره هستند.  این حرف ها از چند جهت من را آزرده می کند. اول اینکه من 4 سال است که در آمریکا زندگی می کنم و بسیاری  از دوستان و استادان من آمریکایی هستند. آمریکا هم مثل همه جای دیگر دنیا ( و بیشتر از جاهای دیگر دنیا) پر از تنوع است. من دوستان آمریکایی دارم که فقیر هستند و خودشان باید خرج تحصیلشان را بدهند، دوستانی دارم که بیشتر از من راجع به ایران و خاورمیانه می دانند، دوستانی دارم که اینقدر به فرهنگ ها، ادیان و مردم مناطق دیگر دنیا احترام می گذارند که آدم را کلافه می کنند. درست است که در میان مردم آمریکا، افراد زیادی هستند که دانش اندکی دربارۀ نقاط دیگر جهان دارند، ولی این  برای محکوم کردن یک ملت کافی نیست! اینها را به قصد بدگویی از ملت آرژانتین نمی گویم. من یقین دارم که خیلی از مردم دنیا از روی  سیاست های آمریکا  دربارۀ مردم آمریکا قضاوت های منفی می کنند. ولی این گونه قضاوت ها من را یاد موقعیت خودم و ملیون ها مهاجر ایرانی دیگر در دنیا می اندازد. در همان آمریکا، خیلی وقت ها تا می گویی "ایران"، مردم به دنبال روبنده و نقابت می گردند. به نظر من این خیلی دردناک است که تصمیمات سیاستمداران، مردم یک کشور را برای جهانیان تعریف می کند. کاشکی همۀ آدم های دنیا می توانستند به همه جای این کرۀ خاکی سفر کنند و این گونه قضاوت های کلی و عمومی از روی زمین ریشه کن می شد…</p>

<p>بگذریم. من خیلی خوابم گرفته. میرم با دوستم قهوۀ غلیظ می خرم و برمی گردم وبازم  براتون دربارۀ آرژانتین می نویسم. زود برمی گردم. <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000161.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000161.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 03 Apr 2006 21:19:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نامه 2</title>
         <description><![CDATA[<p>سلام. عیدتون مبارک ! دلم براتون خیلی تنگ شده. یک عالمه حرف برای گفتن دارم. دیگه الان یک ماه میشه که به شهر بوینوس آیرس آمده ام. این روزها خیلی سرم شلوغ شده. دانشگاه و کار و شب ها هم تا دیروقت با دوستام میریم خیابون گردی و الواتی…همه چیز خیلی خوبه، ولی نمی دونم چرا اینجا اینقدردلم برای همه تنگ شده. با اینکه در یکی از پر هیاهو ترین شهرهای دنیا زندگی می کنم، غریبه بودن با محیط باعث شده که با خودم بیشتر از گذشته خلوت کنم و بیشتر به همه اتفاقات خوب و بد گذشته و آدم هایی که آمده اند و رفته اند فکر کنم. <br />
بدی اینکه من وبلاگ فارسی ام رو دیربه دیر آپدیت می کنم اینه که حالا نمی دونم از کجا شروع کنم. </p>

<p>یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزی روزگاری توی این دنیای بزرگ یک دختری بود که اسمش آزاده بود و همش دلش می خواست ادای مارکوپولو رو درآره و همش از یک قاره بره به یک قارۀ دیگه... آزادۀ قصه ما الان در بوینوس آیرس داره درس می خونه و اسپانیایی یاد می گیره. جونم براتون بگه...</p>

<p>دوستان گلم،<br />
سلام. امیدوارم که حال همۀ شما خوب باشد. نظرات قشنگ شما من را یک عالمه خوشحال می کند. از آنجایی که من به حواس پرتی و سربه هوایی معروف هستم، یادم رفته بود که نظرات شما به طور اتوماتیک در این وبلاگ ظاهرنمی شود. چند شب پیش بعد از یک کلاس 4 ساعته ادبیات آمریکای لاتین، تصمیم گرفتم به یک اینترنت کافه بروم و کمی با دوستانم در یاهو مسنجر گپ بزنم.اما هیچکس آنلاین نبود. دلم گرفته بود و از زبان اسپانیایی و انگلیسی خسته بودم. همان طوری که در اینترنت ولگردی می کردم، یادم افتاد که مدت هاست پیام ها و نظرات وبلاگ فارسی ام را چک نکردم. نمی دانید  پیام های قشنگتان چقدر خوشحالم کرد. </p>

<p>از دو هفته پیش که کلاس هایم شروع شده، اصلا نمی فهمم چه طوری زمان می گذرد. 5 تا کلاس دارم:<br />
1) سینمای آرژانتین<br />
2) ادبیات (برخس و کرتزار)<br />
3) مفهوم جنسیت در دوران بلوغ<br />
4) خانواده و روابط خانوادگی در ادبیات و سینمای معاصر آمریکای لاتین<br />
5)  پرسش های فرهنگی دربارۀ آرژانتین</p>

<p>در ضمن از هفتۀ گذشته با یک موسسۀ غیر دولتی به نام "<a href="http://www.abuelas.org.ar/">مادربزرگ ها</a>" شروع به کار کرده ام. دو موسسه "مادربزرگ ها" و "<a href="http://www.madres.org/">مادرها"</a>  در واقع متشکل از زنان مسنی است که دخترانشان توسط حکومت نظامی آرژانتین( 1983-1976) ربوده، شکنجه و ناپدید شده اند. فرق "مادربزرگ ها" با "مادرها" این است که در زمان ربوده شدن و شکنجه  درزندانهای مخوف ، حامله بوده اند. در نتیجه " مادربزرگ ها" احتمال می دهند که نوه هایشان که اکنون بین 20-28 سال سن دارند، در خانواده های نظامیان بزرگ شده باشند.  </p>

<p>تا 5 دقیقۀ دیگر کتابخانه تعطیل می شود. به قول "سنجد" : بر می گردم....</p>

<p><img alt="abuelas.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/abuelas.jpg" width="265" height="213" border="0" /><a href="http://www.26noticias.com.ar/adjuntos/imagen/10432.jpg">http://www.26noticias.com.ar/adjuntos/imagen/10432.jpg</a><br />
<img alt="madres.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/madres.jpg" width="315" height="180" border="0" /></p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000158.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000158.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 31 Mar 2006 23:51:50 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نامه (1)</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="beunos_aires.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/beunos_aires.jpg" width="240" height="180" border="0" /></p>

<p><br />
اینجا بوینوس آیرس ، آرژانتین است. به قول آرژانتینی ها " که ررو!"، " چه  عجیب!".   سه روز پیش  <br />
آمریکای شمالی را ترک کردم و الان اون سر دنیا پشت میز تحریر کوچک  چوبی  جدیدم نشسته ام و دارم برای شما اولین نامه ام را می نویسم. </p>

<p>به آرژانتین آمده ام تا در یک دورۀ فشردۀ 5 ماهه زبان اسپانیایی را که دو سال  است  شروع کرده ام، به خوبی یاد بگیرم. درضمن کلاس هایی دربارۀ سیاست، تاریخ و ادبیات امریکای لاتین برداشته ام. از دو هفتۀ دیگر کلاس هایم را در دانشگاه ملی بوینوس آیرس و دانشگاه  کاتولیک  آغاز خواهم کرد. امروز با یک دوست برای چندین ساعت راه رفتیم و مردم و خیابان ها و مغازه ها را نگاه کردیم. بوینوس آیرس شهر عجیبی است...پر از آدم...بزرگ و بی در و پیکر... برخی از ویژگی هایش کاملا شبیه  تهران خودمان است. برای مثال رانندگی اینجا با تهران هیچ فرقی ندارد. راننده ها اصلا به عابران پیاده هیچ  توجهی  ندارند و فقط کار خودشان را می کنند ( حالا حتما خواندن این چیز ها مامانم، لیلی و بابا را خیلی نگران می کند. چشم ، قول می دهم که مواظب باشم.) در بزرگرا ه ها هم ماشین ها تقریبا هیچ قانونی را رعایت نمی کنند. مثل تهران اینجا هم یک عالمه ماشین کهنه و کثیف پیدا می شود. پژوی 15 سال پیش، وانت 20 سال پیش... در ضمن اینجا تعداد تاکسی ها و ماشین های کهنۀ مسافر کش از ماشین های عادی در خیابان بیشتر است. این ویژگی هم شبیه تهران است، نه؟   اینجا هم جوی آب کثیف پیدا می شود. اینجا هم مثل تهران بر سر هر چهار راه و در هر خیابانی بقالی، شیرینی فروشی، قصابی، دکۀ روزنامه فروشی و میوه فروشی  پر از میوه های رنگارنگ  که با مگس های دوربرشان دوست هستند پیدا می شود. اینجا هم مثل تهران کتاب فروشی های "با حال" کوچک مثل "مهناز" یوسف آباد خودمان پیدا می شود. اینجا هم  درست مثل دانشگاه تهران، روبروی دانشگاه بوینوس آیرس یک اقیانوس بی همتا از کتاب های دسته دو م و قدیمی نایاب پیدا می شود.  اینجا هم پسرهای گردن باریک و مردهای سبیل کلفت برای آدم سوت می زنند، بوس می فرستند و چشمک می زنند: "  هلا سنیوریتا" " سلام خانم"....اینجا هم به نظر می آید که مردم از اتو زدن خیلی بدشان نمی آید. اینجا هم ساعت 11 شب تازه اول شب است. اینجا هم شعلۀ گاز با کبریت روشن می شود. اینجا هم در بعضی خانه ها و از جمله خانۀ کوچکی که من در آن زندگی می کنم، مردم برای حمام کردن از آب گرمکن گازی استفاده می کنند. اینجا هم مردم لباس های خیسشان را روی بند می اندازند. اینجا هم بچه ها در خیابان گل کوچیک و لی لی بازی می کنند. اینجا به جای مسجد در هر محله ای چندین کلیسا پیدا می شود.</p>

<p>پنجرۀ اتاق من هم به سوی یک کلیسای بزرگ سفید باز می شود. دو شب پیش که شب  اقامتم در شهر بوینوس آیرس بود، تا صبح خواب های عجیب دیدم. گویی خاطرۀ زندگی در آمریکا کاملا از ذهنم پاک شده بود.  گویی    تهران و بوینوس آیرس با هم ادغام شده بودند. تنها به جای منارۀ مصلی بزرگ تهران، یک کلیسای بزرگ کاتولیک جلوی پنجرۀ اتاقم قد علم کرده بود. دوست های خوب ایرانم همه اینجا زندگی می کردنند و با با اینجا عضو شورای سردبیری یک روزنامۀ مهم آرژانتین بود. می می(مامانم) هم اینجا یک وکیل موفق بود. لیلی هم دانشگاه می رفت و شب ها هم به بار و مهمانی و دیسکوتکت می رفت. همه چیز هم شبیه ایران بود  و هم خیلی با ایران فرق داشت. نمی دانم....این شهر به من احساس خیلی عجیبی می دهد. این شهر خاطرات سال های اخیر  آمریکا را از ذهنم ربوده است. این چند روزه حتی به ندرت به زبان انگلیسی فکر کرده ام. زندگی اینجا برایم مثل ادامۀ زندگی ام در تهران است. تهرانی که کمیته و لباس شخصی هایش در کمین من، خانواده ام و ملیون ها انسان دیگر ننشسته اند. </p>

<p>آرژانتین هم هزار تا عیب و ایراد دارد.این ها که برایتان تعریف کردم تنها احساسات من در این چند روز اقامتم  بود و همانطوری که می دانید تاریخ سیاسی معاصر کشور آرژانتین هم بسیار غم انگیز، پر از خشونت و وقایع شگرف است. در روزهای آینده نامه های بیشتری در این باره  برایتان خواهم نوشت. درضمن بوینوس آیرس ویژگی های دیگری نیز دارد که 180 درجه با تهران فرق دارد. برایتان بیشتر خواهم نوشت. قول می دهم. در خانه اینترنت ندارم. شب ها مطالبم را تایپ می کنم و صبح از دانشگاه آنها را در وبلاگم می گذارم.</p>

<p>می می جون و با بایی نازم دلم برایتان یک ذره شده! درست است که در آمریکا هم شما را نمی بینم، ولی اینجا بیشتر دلم برایتان تنگ شده است.  از هر دوی شما ممنونم که به راحتی به من اجازه دادید که تنها به آن سوی (در حال حاضر این سوی) دنیا سفر کنم. در ضمن لیلی خانم کانادایی و همۀ دوستانی که در مناطق سردسیر زندگی می کنید، دلتون بسوزه! اینجا تابستان است و هوا خیلی خیلی گرم و مرطوب است.</p>

<p><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000138.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000138.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 28 Feb 2006 17:24:52 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کمیته های حقیقت یاب(2)</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.easttimor-reconciliation.org/justice_scales.gif"><img alt="truth.gif" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/truth.gif" width="188" height="169" border="0" /></a></p>

<p>آرژانتین</p>

<p>کمیتۀ ملی رسیدگی به پروندۀ ناپدید شدگان که متشکل از 16 عضو بود توسط رییس جمهور وقت رئول الفونسین در روز شانزدهم ماه دسامبر 1983 تاسیس شد. در20  سپتامبر 1984  این کمیته گزارشی با نام " دیگر هیچ "  منتشر کرد که در آن اطلاعات جدیدی دربارۀ 9000 تن از ناپدید شدگان سال های 1976 تا 1983 ارائه شده بود. </p>

<p>بولیویا</p>

<p>در روز 28  اکتبر 1982، هرنان سیلس سوعزو، رییس جمهور وقت، دستور داد تا کمیته ای ملی  برای تحقیق درباره  ناپدید شدن شهروندان بولیویایی در سال های 1967 تا 1982، تشکیل شود. این کمیته که متشکل از 8 عضو بود، گزارشی مقدماتی از ناپدید شدن 155 نفر تهیه کرد. اما تنها 3 سال پس از شروع به کار، این کمیته از <br />
ادامه رسیدگی به این پرونده ها باز داشته شد و بدون انتشار گزارش نهایی به کار خود پایان بخشید. </p>

<p>چیلی</p>

<p>در ماه  فوریۀ سال 1991 کمیته ملی 8 نفری حقیقت یاب و صلح جو، توسط رییس جمهور وقت پتریسیو آلوین تاسیس شد و <a href="http://www.usip.org/library/tc/doc/reports/chile/chile_1993_toc.html">گزارشی مفصل</a> درباره موارد نقض حقوق بشرو ناپدید شدگان سال های 1973 تا 1990 منتشر کرد. </p>

<p>گواتمالا</p>

<p>کمیته تاریخی مدرک یابی در روز 23 جون 1994 <a href="http://www.usip.org/library/pa/guatemala/guat_940623.html">تاسیس شد</a>. این کمیته بر اساس <a href="http://www.usip.org/library/pa/index/pa_guatemala.html">قراردادهای صلح</a> که  دولت گواتمالا و بخش انقلابی گواتمالا بر سر آن به توافق رسیده بودند، شروع  به کار کرد. مهمترین وظیفۀ این کمیته  تحقیق و رسیدگی به موارد نقض حقوق بشر در طی  36 سال حکومت نظامی بود.  در طی مراسمی ویژه این کمیته گزارش نهایی خود با عنوان " گواتمالا: خاطرۀ سکوت" ، را در روز 25 فوریه 1999 در اختیار عموم قرار داد. </p>

<p>آفریقای جنوبی</p>

<p>در سال 1995 پارلمان آفریقای جنوبی کمیتۀ 17 نفری حقیقت یاب و صلح جوی این کشور را تاسیس کرد. این کمیته به منظور رسیدگی به موارد نقض حقوق بشر در دوران آپارتاید سال های 1960 تا 1994 تشکیل شد. این کمیته در طی جلسات عمومی در سراسر کشور از قربانیان نفض حقوق بشر در مقطع مذکور دعوت کرد تا تجربیات و داستان های خود را با کمیته در میان بگذارند. سپس این کمیته 7124 درخواست عفو از سوی مجریان موارد نقض حقوق بشر دریافت کرد که تا امروز مشغول رسیدگی به آنها است. همجنین کمیته ای برای همیاری قربانیان سال های گذشته و خانواده های آنها تشکیل شد. <a href="http://www.doj.gov.za/trc/">گزارش نهایی </a>کمیته حقیقت یاب در اکتبر 1998 در حضور رییس جمهور این کشور، ماندلا به عموم  ارایه شد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000104.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000104.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 09 Feb 2006 16:40:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دکتر مارتین لوتر کینگ، جونیور</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="king1.gif" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/king1.gif" width="216" height="193" border="0" /></p>

<p><br />
سالهاست در آمربکا سومین دوشنبه ماه ژانویه به احترام دکتر مارتین لوتر کینگ جونیور،تعطیل ملی اعلام شده است.  با وجود اینکه مارتین لوتر کینگ به عنوان یک رهبر فقیه ملی آمریکا بسیار شناخته شده و محترم است، بسیاری از صاحب نظران تاریخ آمریکا از شهرت کلیشه ای مارتین لوتر کینگ انتقاد می کنند. به نظر برخی از این منتقدین از شهرت کینگ در آمریکا سو استفاده شده است و به جای اینکه آرزوهای او و فعالیت هایش به عنوان یک رهبر دلسوز حقوق مدنی ترویج شود،  از او تصویری کلیشه ای سرشار از فراموشی و نسیان ناشی از گذشت زمان، ارایه می شود. بسیاری معتقدند که اگر امروز مارتین لوتر کینگ قدرت سخن گفتن داشت، تا به حال علیه شهرت کنونی خود قیام کرده بود.</p>

<p>در این زمینه یک شاعر بنام آفریقایی- آمریکایی، کارل وندل شعری پر معنا سروده است که من قسمتی از آن را برای این مطلب ترجمه کرده ام: </p>

<p><br />
اکنون که او در امنیت مرده است  <br />
بیایید تا او را ستایش کنیم <br />
          مقبره هایی برای تقدیس شکوه او بسازیم<br />
          سرودها و شعرهای زیبا برایش بخوانیم<br />
از انسان های مرده                                                                             <br />
می توان رهبرانی بی دردسر ساخت، آنها  <br />
                نمی توانند برخیزند<br />
         تا بر علیه تصویرهایی<br />
        که ما  از زندگی آنها می سازیم ، قیام کنند<br />
        و به علاوه، هرچه باشد<br />
ساختن مقبره  از<br />
ساختن جهانی بهتر بسی سهل تر است.<br />
	</p>

<p>	***</p>

<p>مارتین لوتر کینگ در روز 15 ژانویه 1929 در شهر آتلانتا، جورجیا به دنیا آمد. در دوران دبستان و دبیرستان او بسیار درس خوان و موفق بود و به همین خاطر توانست در سن 15 سالگی در مورهس کالج شروع به تحصیل کند. پس از فارغ التحصیلی از این کالج در رشته جامعه شناسی، مارتین لوتر کینگ در مدرسه علوم دینی کروزر در پنسیلوانیا مشغول به تحصیل شد. سپس در سال 1955 مدرک دکترای خود را از دانشگاه بوستن گرفت. در شهر بوستون با خانم جوانی به نام کرتا اسکات که بسیار روشنفکر و هنرمند بود، آشنا شد و ازدواج کرد.  مارتین لوتر و کرتا صاحب دو دختر و دو پسر شدند. <br />
  <br />
پس از قبول چند مقام کلیسای در مونتگامری، آلاباما، و عضویت در کمیته ملی برای پیشرفت نژادهای غیر از نژاد سفید در آمریکا، مارتین لوتر کینگ به عنوان یک فعال در زمینه حقوق مدنی شناخته شد. وی سپس رهبری نخستین تظاهرات  صلح آمیز در سال 1955 و همچنین تحریم اتوبوس ها را بر عهده گرفت. در آن زمان سوار شدن افراد نژاد سیاه در جلوی اتوبوس ها، غیر قانونی بود و به همین خاطر سر انجام تحریم اتوبوس ها به رهبری مارتین لوتر کینگ صورت گرفت. در طی این بایکوت که 382 روز طول کشید، مارتین لوتر کینگ دستگیر شد و خانه اش درپی یک انفجار به آتش کشیده شد. اما در همین زمان او به عنوان یک رهبرمدنی جنبش تبعیض نژادی علیه نژاد سیاه شناخته شد.</p>

<p>در سال 1957 مارتین لوتر کینگ به عنوان رییس کنفراس جنوبی رهبری مسیحی انتخاب شد. این کنفرانس برای ادامه فعالیت های مدنی غیر خشونت آمیز مطابق با اصول مسیحیت و روش های صلح آمیز گاندی، تشکیل شد. در مدت 11 سال( 1968-1957) کینگ به نقاط مختلف آمریکا سفر کرد و در بیش از 2500 تظاهرات، نشست ها و کنفرانس های گوناگون  در مورد مسایل مربوط به حقوق مدنی و نژاد سیاه شرکت نمود. در این مدت زمانی، او همچنین 5 کتاب و مقاله های بسیاری نوشت.</p>

<p>در همین سال ها، تظاهرات  گسترده ای در برمینگهم، آلاباما، به رهبری کینگ صورت گرفت. دراین تظاهرات که توجه جهانیان را به خود جلب کرد، کینگ مانیفستوی انقلاب سیاه را مطرح کرد. هدف از این تظاهرات در واقع به منظور اعتراض به عدم حق رای افراد نژاد سیاه بود. در پی این تظاهرات، راهپیمایی صلح آمیزی در واشنگتن دی سی طرح ریزی شد که در آن 250،000 نفر شرکت کردند. در این راهپیمایی، دکتر مارتین لوتر کینگ جونیر، متن مشهور "<a href="http://www.mecca.org/~crights/dream.html">من رویایی در سر دارم"</a> را برای جمعیت حاضر خواند.</p>

<p>مارتین لوتر کینگ به دفعات دستگیر شد. اما این دستگیری ها به شهرت ملی و جهانی او لطمه ای نزد. او در سن 35 سالگی جوانترین فردی بود که موفق به اخذ جایزه صلح نوبل شد. وی در مراسم اعطای جایزه صلح نوبل، قسمت مالی این جایزه را که در آن زمان مبلغ 54،123 هزار دلار بود، به جنبش حقوق مدنی آمریکا اعطا کرد.</p>

<p>سر انجام مارتین لوتر کینگ، درچهارم آوریل سال 1968 در حین سخنرانی در ممفیس، تنسی برای  کارگران رفتگر که در یک راهپیمایی صلح جویانه شرکت کرده بودند ، ترور شد و در گذشت.</p>

<p>برای نوشتن این مطلب کوتاه، از این منابع استفاده کردم:</p>

<p>Beyond Amnesia: Martin Luther King, Jr., and the Future of America<br />
Vincent Gordon Harding<br />
The Journal of American History, Vol. 74, No. 2. (Sep., 1987), pp. 468-476</p>

<p>http://nobelprize.org/peace/laureates/1964/king-bio.html</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000085.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000085.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 16 Jan 2006 20:22:42 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کمیته های حقیقت یاب(1)</title>
         <description><![CDATA[<p>یکی ازکلاس هایی که من پارسال در دانشگاه برداشته بودم، راجع به کمیته های حقیقت یاب بود که در آمریکای لاتین در دهۀ 80 و 90 به وجود آمدند. خیلی کلاس جالبی بود. البته بعضی از جلسات آن که راجع به جنایت ها و روش های شکنجه در پی کودتاهای کشورهایی مثل شیلی و آرژانتین بود، من را به شدت منقلب و غمگین می کرد. خیلی وقت ها من را به یاد داستان های سیاسی تاریخی و معاصر ایران خودمان می انداخت. </p>

<p>من و استاد این کلاس که کلی با هم دوست شده بودیم، گاهی می رفتیم به رستوران و برای یکی دو ساعتی راجع به شباهت ها و تفاوت های ایران با کشورهای آمریکای لاتین حرف می زدیم. کار به جایی رسیده بود که من یک شب خواب دیدم که یک کمیتۀ حقیقت یاب ملی در ایران به وجود آمده! طفلکی آزاده، خل شده بود!</p>

<p>خصوصیت مهم کمیته های حقیقت یاب، به نظر من این است که هم از کینه ورزی و انتقام جویی جلوگیری می کنند و هم می کوشند تا از نقض بیشتر حقوق بشرو ادامۀ خشونت ورزی پیشگیری کنند. </p>

<p>من امشب تعریفی کوتاه از این کمیته ها از متن انگلیسی <a href="http://www.usip.org/library/truth.html">"موسسۀ صلح آمریکا"</a> را ترجمه کردم و در چند روز آینده شرح کوتاهی از چگونگی تاسیس و طرز کار آنها در کشورهای مختلف را ترجمه می کنم.</p>

<p> در ضمن شرح انگلیسی این کمیته ها را می توانید در <a href="  http://www.mehrangizkar.com/english/archives/000066.php">قسمت انگلیسی وبلاگ مامانم </a>پیدا کنید.  </p>

<p><br />
<strong>کمیته های حقیفت یاب</strong> </p>

<p><strong>پیشینه:</strong></p>

<p>کمیته های حقیقت یاب معمولا برای تحقیق و تهیه گزارش دربارۀ مسایل مربوط به نقض حقوق بشر در یک مقطع زمانی  و کشور مشخص و یا در رابطه با یک رویداد خاص تشکیل می شوند. این کمیته ها به قربانیان و نزدیکانشان مجال می دهند تا در فضایی رسمی با مجریان نقض حقوق بشربه بحث و گفتگو بنشینند. در بیشتر موارد کمیته های حقیقت یاب همچنین وظیفه دارند تا با ارایه نظرات پیشنهادی از نقض حقوق بشر در آینده جلوگیری کنند. این قبیل کمیته ها توسط مقامات سطح بالا پایه ریزی و از سوی  دولت ها، سازمان های بین المللی و یا هردو حمایت می شوند. </p>

<p>کمیته های حقیقت یاب تنها برای مدت محدودی تشکیل می شوند و اختیارات مشخصی دارند. این کمیته ها دارای نظم سازمانی هستند و روند اداری خاصی دارند. هدف از تشکیل چنین کمیته هایی، تهیه وانتشار گزارشی کامل که دربرگیرندۀ  نتایج به دست آمده از تحقیقات است می باشد و دراین گزارش نظرات پیشنهادی لحاظ می شود. کمیته های حقیقت یاب، در واقح به امید خاتمه دادن به موارد نقض حقوق بشر و بازگویی رویدادهای خشونت آمیز در گذشته، تشکیل می شوند. همچنین آشتی ملی ، تقویت یک نظم سیاسی جدید و یا ترویج سیاست های خردمندانۀ جدید از جمله دیگر اهداف این کمیته ها است.</p>

<p>در بعضی موارد کمیته های کوچکتری  برای تحقیق در مورد جزییات رویدادهای مختلف که در مدت زمان بسیار محدود، در مکانی خاص و با  دخالت و درگیری افرادی معین اتفاق افتاده است، تشکیل می شوند. طرز کار و اهداف این کمیته ها شباهت های بسیاری به کمیته های حقیقت یاب دارد. به جز کمیته های تحقیق، چندین تفحص سازمان یافتۀ غیر دولتی مربوط به مسایل حقوق بشر، در دوران انتقالی حکومت ها ،نقش مشابهی با کمیته های حقیقت یاب بر عهده داشته اند.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000081.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000081.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 11 Jan 2006 05:35:59 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سلام به روی ماهتون!</title>
         <description><![CDATA[<p>میگم تولد 21 سالگی هم برای خودش عالمی داره. دیشب یه جوری بود همه چیزهای دور و برم. تار و صا مت. شیرین و تلخ ! مثل اینکه 20 سالگی روی لبۀ نوجوانی بود. و دیشب من از روی سرسره ای  ازدنیای پر از رویا و قصه های شبانه سر خوردم و به سرزمین پر پیچ و خم آنهایی که دیگه واقعا آدم بزرگ هستند وارد شدم.</p>

<p>دیشب عمو زنجیرباف آمده بود به اتاقم توی دانشگاه و  می خواست زنجیری را که در دوران کودکی نوجوانی برایم بافته بود و دور کوه انداخته بود از من پس بگیرد. از او اصرار بود و از من انکار. </p>

<p>مامانم که برای تدریس یک کلاس برای مدت کوتاهی به دانشگاه من آمده است، دیشب در رستوران برای چند ساعتی کنارم نشست و تولد دختر 21 ساله اش را جشن گرفت. بابا سه بار از ایران زنگ زد و گریه کنان تولدم را تبریک گفت.</p>

<p>اما من به ندرت صدای آدم های اطرافم را می شنیدم. فقط خودم را می دیدم و صدای بلند افکار پراکندۀ خودم را می شنیدم. به خودم نگاه می کردم که چقدر شبیه آدم بزرگ ها شده ام. یک عالمه کتاب  قانون و اخلاق فردی، اجتماعی و رویۀ سیاسی جلوی راهم سبز شده بود. یک عالمه حرف ناگفته و یک دنیای پر از امکانات و رقابت در پیش رو!</p>

<p>خلاصه 21 ساله ها، آدم بزرگ ها من هم  با کوله باری پر از امید و آرزو به جمع پر از هیاهوی شما پیوسته ام. </p>

<p><img alt="fixed.jpg" src="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/fixed.jpg" width="190" height="124" border="0" /></p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000078.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/azadeh/archive/000078.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 08 Jan 2006 23:37:30 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
