
زادگاهم اهواز است. شهری در جنوب ايران. دوران دبستان و دبيرستان را آنجا سپری کردم. از دبيرستان نظام وفا ديپلم گرفتم و عازم تهران شدم تا در کنکور سراسری دانشگاه شرکت کنم. توانستم به دانشکده حقوق و علوم سياسی و اقتصادی دانشگاه تهران راه يابم. در رشته حقوق سياسی ليسانسه شدم. بلافاصله برای وکالت دادگستری اقدام کردم. اما وکالت دادگستری شرط سن داشت. بايد منتظر میماندم تا پذيرفته میشدم. در سازمان تامين اجتماعی که نيمهدولتی بود استخدام شدم. از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۶ در آن سازمان کار میکردم. در سال ۱۳۴۸ با يک روزنامه نگار پرسرو صدا به نام سيامک پورزند عهد زناشويی بستم. وی پيش از ازدواج با من همسر ديگری داشت به نام ماندانا زند کريمی که از يکديگر جدا شده بودند. بنفشه زند حاصل زندگی مشترک آنهاست. حاصل ازدواج من و سيامک دو دختر به نامهای ليلی و آزاده است. ليلی دوره ليسانس حقوق قضايی را در ايران بعد از انقلاب در دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتی (ملی سابق) گذرانده و مقيم کاناداست. آزاده از ۱۶ سالگی که من ايران را ترک کردم در آمريکا درس خوانده و اکنون در کالج اوبرلين (Oberlin) در ايالت اهايو تحصيل میکند.
پيش از انقلاب ۱۳۵۷ با مطبوعات کشور همکاری گستردهای داشتم و در زمينه مقالهنويسی به شهرت رسيدهبودم. با مجله ی فردوسی به مديريت نعمتالله جهانبانويی و سردبيری عباس پهلوان سالها همکاری میکردم. مجموعهی مقالات منتشره در مجله فردوسی برای چاپ آماده شدهاست اما وزارت ارشاد اسلامی از صدور اجازهی نشر به نام من خودداری میکند. علاوه بر مجلهی فردوسی با روزنامهی کيهان و روزنامهی رستاخيز به سردبيری روانشاد دکتر مهدی سمسار کار میکردم. زمينهی کلی مقالات مربوط به ايران اجتماعی بود و زمينهی کلی مقالات مربوط به ديگر کشورها سياسی بود. برخی از آن مقالات را بسيار دوست دارم. به خوبی قابل فهم است که جوانهای حساس آن روزگار، به جبران سکوتی که بر آنها تحميل شدهبود و از آنجا که نمیتوانستند از وضعيت سياسی و مديريتی رژيم شاه انتقاد کنند، هر آنچه را در دل میانباشتند به بهانهی طرح موقعيت سياسی رژيمهای مشابه بر قلم جاری میساختند. کشورهای آمريکای لاتين، ويتنام، تنشهای سياسی ناشی از برخورد اعراب و اسرائيل، فقر فزايندهی کشورهای آفريقايی مهمترين سوژههايی بودند که به بهانهی طرح آنها از غصههای بر دل انباشته میکاستيم. هرگز عضو سازمان يا گروه سياسی نبودهام. با اين وصف در جايگاه يک منتقد و تحليلگر سياسی-اجتماعی به خوبی پذيرفته شدهبودم. اغلب يک عکس با موهای کوتاه که به "گوگوشی" معروف بود، بالای مقالههايم به چاپ میرسيد. هرگز باور نمیکردم روزی و روزگاری اين عکسها تبديل بشود به مدرک جرم و يک موجود به نام حسين شريعتمداری در مقام نمايندهی ولی فقيه در کيهان بعد از انقلاب، با اين مدارک عليه من پرونده سازی کند و پيرامون فساد اخلاقی من دهها مقاله به چاپ برساند. البته اين را هم بگويم که فقط آن عکسهای بیحچاب و موهای گوگوشی نبود که بعد از اسلامیشدن ناگهانی خلايق تبديل به مدرک جرم شد. اين ضعيفه که در ذات و سرشت خود انقلابی نبودهام، اعتصابشکنی هم کردهام و هنگامی که آيتالله خمينی فرمانداد مطبوعات اعتصاب کنند، من با چند نفر ديگر همدست شديم و به انتشار مجله فردوسی ادامهداديم. حالا که به آن روزگار میانديشم از سادهلوحی خودم و آن چند نفر خندهام میگيرد. ما تصور میکرديم با ادامهی انتشار مجلهی فردوسی و مقالاتی که دکتر مهدی بهار پيرامون حکومت ولايت فقيه مینوشت، میتوانيم انقلاب را که به بيراهه میرفت، به راه آوريم. اما چنين نشد. مردم تصميم خودشان را گرفتهبودند. نمیخواستند بدانند حکومت مورد نظر آيتالله خمينی چگونه حکومتی است. میگفتند هرچه باشد بهتر از رژيم شاه است. اين شد که ما اعتصابشکنان يک مارک ضد انقلاب به پيشانیمان چسبيد.
راستی که من يک ضد انقلاب بودهام. اما هرگز رويکرد وسيع مردم به حرکتهای اسلامی-انقلابی را نه انکار کردهام، نه تخطئه.
خلاصه کنم روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تازه سه ماه بود که پروانه وکالت دادگستری گرفتهبودم. اوضاع و احوال ناگهان چنان ضد زن و ضد وکيل شد که وکلای سرشناس و انقلابی هم دفترهای خود را بستند و از نگاه سرزنش بار قضات شرع که دادگستری را به اشغال خود در آوردهبودند، گريختند. اينک من مانده بودم با جيب خالی که نه دفتری داشتم، نه دستکی. از آن بدتر مجبور شده بودم هويت خود را که تا پيش از ۲۲ بهمن به آن میباليدم، مخفی کنم. هويت من در مقالههايم، در آرايش موهای کوتاهم، در طرز لباس پوشيدنم، در مراودهی آزادانه و رفيقانهام با مردان شکل گرفته بود. اينک آن هويت تبديل شدهبود به سوءپيشينه. يک روز که ريخته بودند به خانهی در و همسايه و آلبوم و زندگی خصوصی آنها را زير و زبر کردهبودند، مادرم از ترس به جان آثار هويتی من افتادهبود و مثلاً يک پلاک فلزی را که چهرهی فروغ فرخزاد بر آن نقش بستهبود و آن را به عنوان جايزه برای بهترين مقالهنويس در سال ۱۳۵۴ به من اعطا کردهبودند، زير ضربات چکش از بين بردهبود. برخی ديگر از عکسهای خصوصی را پاره کرده و در باغچه خانه دفن کردهبود.
بنابراين تاريخ بدجوری ورق خورد. مثل اين بود که همهی اهل قلم و نظر جانيان خطرناکی بودهاند که حالا بايد حساب پس بدهند.
بگذريم. از رو نرفتم. تا سالها در حاشيه خودم را سرپا نگاهداشتم. با دادگستری اسلامی به هزار تدبير حشر و نشر پيدا کردم. وکيل تسخيری شدم و از کسانیکه قدرت پرداخت حقالوکاله نداشتند دفاع کردم. حجاب اسلامی پوشيدم. چادر سر کردم. بسياری مراجع قضايی و زندانها را زير پا گذاشتم. آنقدر که قضات شرع باور کردند زن هم میتواند وکيل مدافع بشود. همهی اين برخوردها را در خاطراتم نوشتهام و بزودی انتشار می يابد.
مراوده با دادگستری اسلامی آسان نبود. پروندهها را که میخواندم از ترس میلرزيدم. تصميم گرفتم قانون را افشاگری کنم. اما چگونه؟ به دادگستری با هزار حيله راه پيدا کردهبودم. مطبوعات اسلامی کاملا از دسترسم دور بودند. با شهلا لاهيجی آشنا شدم و به ياری يکديگر پژوهش تاريخی در باره شناخت زن ايرانی را شروع کرديم. جلد اول کتاب چاپ شد. بعد از آن دل قرص کردم و آهسته و بی صدا شروع کردم به افشاء قوانين ضد بشری. زبان افشاگری را با احتياط انتخاب کردم. کتابهای فرشته عدالت، بچههای اعتياد، ساختار حقوق خانواده در ايران، و حقوق سياسی زنان ايران يادگار آن دوران است. ماهنامه زنان به سردبيری شهلا شرکت از من دعوت کرد تا بحثهای قانونی دربارهی حقوق زن را در مجلهاش مطرح کنم. تا سالها چنين کردم و زمينهای فراهم آوردم تا برخی فقها درگير آن شدند و به دفاع از اسلام، عليه قوانين ضد حقوق زن موضعگيری کردند و بحثهايی مانند پويايی فقه، اجتهاد و تفاسير روزآمد از اسلام را گسترش دادند. دوباره توانسته بودم از صفر شروع کنم. راستی که روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ چيزی بيش از يک صفر نبودم. زنی که روی سکوی پرش قرار گرفته بود و با هزار جان کندن خود را به مرحلهای رسانده بود که در ۳۷ سالگی منزلت اجتماعی بیمانندی داشت، مجبور شده بود از صفر شروع کند و چنين کرد. اينک مینوشتم و مینوشتم، میگفتم و میگفتم، بخش فارسی راديوهای خارجی را بیجواب نمیگذاشتم. همه جا زبانم دراز بود، جز در دادگاههای عدل اسلامی! میدانيد چرا؟ چون آنجا مجبور بودم مثل هر وکيل ديگری در چارچوب قوانين موجود از موکل دفاع کنم. قوانين موجود چه بود؟ يک مشت قوانين تبعيض آميز که با مناسبات امروز کمترين تناسبی نداشت. خوشدل بودم که مجازات سنگسار يک زن متهم به زنای محصنه را تبديل به شلاق میکنم يا شلاق کسانی را که مرتکب فعل حرام شده بودند تبديل به جزای نقدی میکنم. اما اين درجه ازپيروزی رضايت خاطری ايجاد نمیکرد. لذا از دادگاه دست خالی بيرون میآمدم. اما همچنان مینوشتم و مینوشتم. میگفتم و میگفتم. کتاب مهم رفع تبعيض از زنان که شرحی است بر موارد اختلاف قوانين ايران با مفاد کنوانسيون رفع انواع اشکال تبعيض آميز از زنان يادگار اين دوره است. دوم خرداد ۱۳۷۶ شد. محمد خاتمی آمد. مطبوعات اصلاحطلب بر پيشخوان روزنامه فروشها نشست. با تجربههايی که اندوخته بودم اين مطبوعات را تغذيه کردم. در تمام دوران افشاگری قوانين ضد بشری، حسين شريعتمداری نماينده ولی فقيه در کيهان و سليمی نمين سردبير کيهان هوايی و مهدی نصيری سردبير ماهنامه صبح من را به ترويج فحشاء، جاسوسی و ترويج فرهنگ مبتذل غربی پياپی به صورت سيستماتيک محکوم کردهاند. اين زد و خورد که در يک جنگ نابرابر، زن تنها و لجبازی را سينه به سينه لشکريان بدزبانی که با پول هنگفت حکومتی فربه شده بودند، قرار میداد، ادامه يافت تا آنکه به کنفرانس "ايران بعد از انتخابات" دعوت شدم. اين کنفرانس در برلين برگزار شد و بنياد هانريش بل وابسته به حزب سبز آن را سازماندهی کردهبود. کنفرانس در فروردينماه ۱۳۷۹ برگزار شد و در ارتباط قرار میگرفت با پيروزی اصلاحطلبان در انتخابات مجلس ششم شورای اسلامی. مقرر بود ۱۷ نفر شرکتکننده که يا اصلاحطلب و معتقد به نظام اسلامی بودند يا عرفی گرا و پشتيبان جريان اصلاحات در ايران، اينده اصلاحات را بررسی کنند. من در جايگاه اولين سخنران اعلام کردم بدون اصلاح قانون اساسی اصلاحات دست يافتنی نيست.
در بازگشت به ايران دستگير شدم و در شعبه سوم دادگاه انقلاب اسلامی مورد بازجويی قرار گرفتم. پس از حدود دو ماه که در سلول انفرادی زندان اوين تحت بازجويی بودم، فشارهای بينالمللی موجبات آزادی موقت من را به قيد وثيقهی هنگفت فراهم ساخت. بعد از آزادی به فوريت کتابهای خشونت عليه زنان در ايران، موانع حقوقی توسعه سياسی، کدام حق کدام تکليف؟ و مشارکت سياسی زنان را منتشر کردم. در دوران نقاهت عمل جراحی سرطان سينه توسط حسن احمدی مقدس رئيس شعبه سوم دادگاه انقلاب اسلامی محاکمه و به چهار سال حبس محکوم شدم. به حکم صادره اعتراض و به کمک دولتهای اروپايی بخصوص دولت هلند برای معالجه از کشور خارج شدم. در حال معالجه بودم که اعلام شد شوهرم سيامک پورزند را ربودهاند. آن قصه نيز طولانی است که به هنگام انتشار می يابد. اقارير شوهرم که با شکنجه اخذ شدهاست در بسياری موارد برحسب خواست بازجويان مستقر در زيرزمين اداره اماکن در سال ۱۳۸۰ عليه من بوده و با اين شگرد ضمن ايجاد پروندههای ساختگی، راه بازگشت به ايران را بر من و فرزندانم بستهاند.
اينک حدود چهار سال است در تبعيد به سر میبرم. به قول يکی از دوستان هم چوب را خوردهام هم پياز را. هم مدت ۲۲سال از نزديک با قضايا کلنجار رفتهام، هم آنکه تلخکامیهای تبعيد در دوران پيری و بيماری نصيبم شده است. حال اين موجودی که عادت کردهاست هم چوب را بخورد، هم پياز را، وارد دنيای بی در و پيکر ارتباطات اينترنتی شدهاست. خدا رحم کند!
|
|
|
گفت و گو
زهرا رهنورد
اعتبار از دست رفته
وکالت تسخیری، ابزار سرکوب
قوه قضاییه زیر فشار
نگران کننده است
نامه ا ز ایران
پیشنهاد
شب هفت آیت الله منتظری
نامه رسیده
|