« مهرنوشت | Main | برنامۀ روز جهانی حقوق بشر دردانشگاه صنعتی شریف »

پوزش

می دانم، حسابی اول کار جا زدم . نمی دانم چطور از همۀ عزیزانی که به وبلاگ سرکی زدند و هیچ ندیدند ، عذرخواهی کنم . نمی دانم زندگی در آمریکای شمالی آدم را چنین درچنگال خود می فشارد یا آسمان همه جای دنیا همین رنگ است . گاه احساس می کنم ، زندگی با بیست و چهارساعت دارایی اش با تمام قوا دنبال من گذاشته است. مسابقه ای نابرابر. همیشه من بازندۀ این میدانم . تل انبار کارهای عقب افتاده ، هدف های ریز و درشت که رسیدن به هرکدامشان یک آدم بی کار تمام وقت متمرکز می طلبد. شاید هم زندگی برای ما چنین با دور تند می چرخد. گاه به دو گروه از انسان ها غبطه می خورم. یکی آنانی که به هرچه دارند قانعند و همیشه یک میلیون آرزو ندارند که درزندگی اشان بلوا به پا کند . دیگرگروه همان "مرفهان بی دردند" که ازاصطلاحات رایج بعد از انقلاب است!!! البته اینها همه اش شوخی است و من از زندگی ام با همۀ فراز و نشیب ها و سختی هایش راضی هستم و مهمتر از هرچیز آنکه امروز راضی تر از دیروزم و امسال به مراتب خوشحال تر و هدفمند تر و پرانرژی تراز هرزمان دیگر در این میدان می دوم ....

بگذارید کمی اززندگی خودم برایتان بگویم شاید کمتر به اتهام تنبلی سرزنش شوم ....من در شهر تورنتوزندگی می کنم. با کمال سپاس از سرنوشت ، پس از سالها دربه دری و پذیرفتن مشاغلی که هیچ ربطی به تحصیلات و تجربیاتم نداشته ، بالاخره به کارخود مشغول شدم. خوب تا اینجا همه چیز خوب است و خدا را شکر . فقط آنچه باعث غلبۀ زندگی حرفه ام بردیگر بخش های آن شده ، این نکته است : محل کار من شهری است واقع در آمریکا که تا اولین فرودگاه سه ساعت با قطار راه است و من از راه دور با آنجا کار می کنم . البته چه راه دوری؟؟؟ صبح ها دقیقا مثل کارمندان سرساعت 8 باید کارم را شروع کنم . دیگر تا ساعت 5 بعدازظهر جرات تکان خوردن از پای کامپیوترو تلفن را ندارم چرا که هرآن ممکن است رئیسم با من کارداشته باشد و...به طور متوسط روزی سه ساعت را در جلسه های مختلف با استمداد خط تلفن سپری می کنم ولی چون من از مرکز دورم این ساعات جز ساعات مفید کارم حساب نمی شود و برای راضی نگهداشتن بالا دستی ها باید تقریبا به جای روزی هشت ساعت روزی ده تا یازده ساعت کار کنم. البته بخشی از آن هم به خاطر آشنا نبودن من با سیستم حقوقی امریکای شمالی است که از سرعت ارائۀ کارم به وضوح می کاهد . از آن طرف هرگاه که خانم رئیس که البته بسیار دوستش دارم و بسیار از او که یک وکیل کانادایی است، می آموزم ، اراده کند، من ظرف 24 ساعت باید در دفتر کارمان در امریکا باشم . این مسافرت ها هرکدام داستانی دارد که روزی باید مجموعه خاطرات از آنها چاپ کنم . بنده دارای پاسپورت کانادایی هستم و بنا برقوانین برای ورود به خاک امریکا احتیاج به ویزا ندارم . از سوی دیگردولت امریکا به اینجانب اجازۀ کار در خاک امریکا داده است ... ولی هیچکدام از این مزیت ها حتی ذره ای از مشکلات ایرانی الاصل بودن مفتخرانۀ بنده کم نمی کند. از آنجایی که مادرم در هنگام تولد من پیش بینی انقلاب و بعد مهاجرت و ....را نکرده بود، خوب طبیعتا من در یکی از بیمارستان های شهرتهران به دنیا آمده ام ....حال امروز با داشتن ملیت کانادایی برای ورود وخروج به خاک امریکا باید از هفت خان رستم بگذرم چون محل تولدم ایران است .

هربار برای ورود و خروج به خاک پاک امریکا ، انگشتان من با مراسمی خاص نگاشته می شود و یک عکس شش در چهار هم به فایل بنده اضافه می شود. باورتان نمی شود ولی از سال گذشته تا به امروز ،انگشتان من چهل بار در مرزهای ورودی و خروجی امریکا نگاشته شده است. من نمی دانم آیا اثرانگشت من درعرض یک هفته تغییر می کند یا قیافه ام تغییر می کند یا ناگهان از یک محقق حقوق بشری به یک جانی تبدیل می شوم یا؟؟؟؟ ما که پاسخ را نیافتیم . البته دیگر این بخشی اززندگی ام شده و بیشتر با اتفاقات مضحکی که هرباربرایم پیش می آید تفریح می کنم ...

به هرحال غرض از بیان این عریضه این بود که خدمتتان عرض کنم که درماه گذشته یعنی تقریبا همزمان با راه اندازی سایت ، من سه بار به محضر خانم رئیس احضار شده ام و هربار ازهفت خوان رستم گذشته ام ، سه روزی را مثل انسان های مکانیکی کار کرده ام و بعد هم در احوالات نیمه جان خود را به مادرم در بوستون رسانده ام که یک روز با او باشم و به خانه بازگردم . طفلک مادرم که کلی خوشحال می شود که یک روز را قرار است با هم بگذرانیم معمولا باید به پرستاری من بپردازد . من هم که بدم نمی آید گاهی دوباره کودکی را مزه مزه کنم ، زیر لحاف می روم و تمام 24 ساعت را در حالت نیمه خواب و بیدار می گذرانم...

چنین بود که در ماه گذشته بیش از اینکه من به طور ثابت روی زمین باشم ، در وسیلۀ نقلیه ای از نوع هوایی یا زمینی در رفت و آمد بوده ام . خداوند عمردهد به سازندۀ لب تاپ که اگر آن نبود حتما تا به حال کارم را از دست داده بودم ...

قول می دهم جدی تر باشم ...

Comments

faghat meekhastam begam keh be shoma eftekhar meekonam.ranj-e bozorgetan ra meefahama agar cheh hess natanam kard harchand aks-e dar aghoosh kesheedan-e Azadeh va pedaretan ra ham deedeh basham. Be shoma eftekhar meekonam va aykash dokhtari mesl-e shoma dashtam.Doostetan daram
Ba hormat-e bessyar,
Hossein Sorurie

حسین جان
ممنون از کامنت زیبایت

Post a comment