احساس گناه می کنم که راحت نفس می کشم !!!
اینجا زمستان با تمام شدت وسرمایش آغاز شده . برف همه جا را پوشانده و رسانه های خبری مرتبا اخطار برای درراه بودن طوفان برف وسرمای شدید می دهند . این سرما هیچگاه برای من عادی نمی شود و هرسال ازآن رنج می برم ولی امسال رنجم دو برابرشده .
هرلحظه که ازپنجره به بیرون می نگرم و جز بارش سنگین برف و سفیدی مطلق چیزی نمی بینم به یاد شهرم ، تهران می افتم که از آلودگی دیگر چشم چشم را نمی بیند . احساس گناه می کنم که آنجا نیستم و با همشهریانم آلودگی را به شش هایم نمی فرستم. احساس گناه می کنم که این سر دنیا درحوالی قطب هوا پربارش و پر باد و سرد است . اصلا امسال به خود اجازه نمی دهم ازسرما بنالم فقط ای کاش می توانستم این برف ها را به آنجا بفرستم تا همشهریانم درتهران آسوده تنفس کنند که اولین احتیاج بشر برای زیست است . امسال به خود اجازۀ نالیدن از سردرد و سرماخوردگی را نمی دهم چون می دانم مردم تهران برای زندگی دراین شهر بدون اکسیژن چگونه برای نفسی دیگر تلاش می کنند.
ای کاش کاری ازدستم بر می آمد و همۀ برف ها و آبهای این منطقۀ سردسیر کرۀ زمین را برای شما می فرستادم... ای کاش...
Comments
همانکه یک پورزند گرفتار است شما را بس است که رنجی از این بدتر نمیشود
کاش همه اینجا بودند نمیدانم در زندگی سر سوزنی از مال دنیا بهره ای ندارم
اما هوا انقدر مطبوع است و گرم که فصل سرما را از یاد برده ام
کاش شمل ایران بودید
اینجا همه زندگیست اگر بگذارند
اگر دموکراسی بود سرما را ترجیح میدادم
به امید ازادی و باز گشت همه ایرانیان در غربت به وطنشان
÷یروز سربلند باشید
Posted by: اریا | December 17, 2005 11:49 PM
دادخواهیم این بیداد را روزی...
... می روید از کویر
گلبوته های عشق
از خرمنی که سوخت
سر می زند یقین
فردای بهتری
فردای بهتری
salam ...
manam minevisam
be weblogam sar bezan shayad khoshet biad...
linket ham hast
Posted by: حميد | December 23, 2005 09:36 AM
دلم لك زده براي برف و برف بازي. اما انگار آسمان تهران هواي باريدن ندارد. امير حسين چهلتن رماني دارد كه خودش مالي نيست اما اسم معركه اي دارد: تهران شهر بي آسمان.
سلام. موفق باشي.
Posted by: عليرضا معتمدي | January 4, 2006 10:27 PM
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست ... من خانه بدوشم ... من غمگین و خموشم ...من اینجا به چه کوشم ... من تنها و خموشم ... همسایه زبان من سرگشته نداند ...من خانه بدوشم ... سالها است که این جمله را به یاد دارم ... از زمان المپیاد ... زمانی که برای درمان آمادم اروپا .. زمانی که برای دکتری ... و حالا که برای کار ... هر از گاهی ... من هم بارها انگشت نگاری شده ام ... با این که شهروند افتخاری هستم .. .با اینکه در آمریکا ثبت اختراع دارم ... اما امید دارم به آینده ... که در دستان ما است ... حال بگذار مدتی ، هر از گاهی سرب داغ بریزند به حلقوم ما ...
Posted by: هومن | January 8, 2006 08:03 AM
چرا احساس گناه لیلی عزیز؟ نفسی عمیق بکش و با انرژی باش. هنوز آدم های زیادی هستند که حضورت را می خواهند.
Posted by: صاحب فراموش خانه | January 8, 2006 11:30 AM
از اینکه باوبلاگ شما آشنا شدم بسیار خوشحالم برایم جالب بود .همیشه در پس هر مشکلی تجربه ای نهفته است البته اگر پند بگیریم .سختی های شما هم به رشد فکریتان کمک نموده .همیشه دلم می خواست تجربه درس وکار در یک کشور دیگر با فرهنگی دیگر راداشته باشم ...موفق باشی
Posted by: مهرو | January 9, 2006 10:28 AM
سلام براتون ارزوی موفقیت دارم
Posted by: Saeid | January 12, 2006 05:56 PM
لیلی عزیز ... خانم پورزند ... سلام و درود بر شما .... چه مایه خوشحالی است که هر دو خواهر در کنار مادر
به نوشتن در دنیای اینترنت پا گذاشتید ... تمام نوشته های این سایت را کامل و با حوصله خواندم ... به راستی که
فرزند مهرانگیز کار همانند مادر فرزانه و خوش دل است ... آفرین بر شما ... اما در این جا 2 نکته می خواهم بگویم . اول آنکه
لیلی عزیز اصلا نباید دچار ناراحتی باشی که مردم هم خون تو اکنون در چه شرایطی
هستند و تو در چه شرایطی ... نه !!! تو هم در کنار مادر و خواهر بسیار تاوان ایرانی بودن خود را داده ای
تو هم سختی کم نکشیدی و غم مادر و درد پدر را کم شاهد نبودی و این همه جزای تو بود به حکم آنکه
ایرانی بودی ... آری امروز در تورنتو یا هر کجای جهان که آزادی و رفاه و عدالت و حتی هوای تازه دیدی با تمام جان
استفاده کن که حق توست ... تو امروز از حقوق انسان دفاع می کنی و این مایه افتخار است .این
مایه افتخار است که مادر تو از حق دفاع کرد ولی او را راندند از میهن خود اما ساکت نماند . هنوز هم صدای او
در رادیو ها شنیده می شود ... هنوز هم تلاش او دیده می شود ... دوست نادیده ام
تو و خانواده تو به طور حتم میایه افتخار ملت بوده و هستند ... پس شاد زی و پرتوان
-----------------
Posted by: ali - khe | January 16, 2006 10:00 PM
سلام...
خوشحالم دوباره فرصتي شد تا به سايت شما بيام اما متاسفانه مدتيه به روز نكردين...بيشتر از 1 ماه زمان كمي نيست...
مطمئنا حرفهاي زيادي دارين..
اميدوارم هرچه زودتر دوباره به روز ببينمتون...
موفق باشين...اندكي صبر سحر نزديك است
Posted by: hamid | January 21, 2006 06:46 AM
faghat afarin.afarin
Posted by: navid | January 24, 2006 04:51 AM
ازهمه دوستان عزیزی که کامنت گذاشتند ومرا حمایت وتشویق کردند ممنونم
Posted by: Anonymous | January 27, 2006 06:39 PM
ازهمه دوستان عزیزی که کامنت گذاشتند ومرا حمایت وتشویق کردند ممنونم
Posted by: لیلی | January 27, 2006 06:39 PM