« انتخابات کانادا وحضورایرانیان | Main | زمزمه های "سهراب" درغربت من »

سلمانی رفتن من با همراهی آقای رئیس جمهور...

امروزبعد ازیک عمرکه ازخانه تکان نخورده بودم تصمیم گرفتم بیرون بروم. چون من ازخانه کارمی کنم دیگرمثل بقیۀ آدمهای معمولی اجباری به خارج شدن ازخانه ندارم . این هم درزمستان سرد اینجا خوب است و هم بد چون بعد ازچند وقت کلا ازدنیا بریده می شوی. خلاصه امروز علی رغم کاربسیارزیادی که داشتم ناگهان تصمیم گرفتم ازخانه بزنم بیرون و برای خودم وقت بگذرانم. یعنی بی دلیل برم بیرون نه به خاطرقراریا وقت دکترویا خرید و …فقط برای خودم…

متروسوارشدم و به مرکزشهروبزرگترین مرکزخرید تورنتورفتم. جالب است که وقتی آدم بیرون ازخانه کارنمی کند دیگرهزینۀ لباس هم ندارد. من اگرخانه داربودم حتما دویا سه دست لباس بیشترنداشتم. به هرحال نیم ساعتی درمرکزخرید پرسه زدم ولی حوصله ام حسابی سررفت چون هیچ چیزی نمی خواستم بخرم و به هیچ نوغ تابلوی حراجی هم توجه ام جلب نمی شد. به کتابفروشی مرکزخرید رفتم و یک شکلات داغ خوردم وکمی کتاب ورق زدم. حالا سرحال تر بودم. فکرکردم بروم موهایم را رنگ کنم. عاشق های لایت موهایم بودم ولی بازهم به دلیل ازخانه بیرون نیامدن حس می کنم هزینۀ اضافه است. موی های لایت شده حداقل هردوماه یکبارباید ترمیم شود که کلی هزینه دارد. حالا این یک طرف قضیه است. مسألۀ دیگراین است که موی های لایت شده همیشه باید خوشگل و درست کرده باشد که من هم دوست دارم هرروزاین کاررابکنم ولی توی خونه کارکردن دل و دماغ هرروزمودرست کردن را هم ازآدم می گیرد. خودتی ودرودیوارو یک گوشی تلفن که با دفترمرکزی روزی پنجاه باردرتماس باشی و کامپیوتر. خلاصه تصمیم گرفتم رنگ موهایم ربه رنگ طبیعی اش نزدیک کنم که دیگه هرروزغصه نخورم چرا موهای نازنینم را مثل شلخته ها روی سرم جمع کردم ….

درهمین افکاربودم که به طرف یک سلمانی که ازقبل می شناختم رفتم. تصمیم گرفتم مصرانه به سلمانی ایرانی نروم. خسته بودم. توی سلمانی ایرانی یک لحظه آرامش نداری. اولا هزارتا آشنا می بینی بعد هم با خانم آرایشگرآنقدرباید دل بدی وقلوه بگیری که دیگرازحال میروی.اصلا توی مود نبودم و می خواستم درمحیط غیرایرانی باشم. وارد سلمانی که شدم ،دخترک کانادایی لبخند زنان به سراغم آمد وبه رسم سلمانی های اینجایی آنقرعزت سرم گذاشت که کم کم داشت حالم خوب میشد و خوشحال می شدم که ناگهان همه چیزعوض شد…

خانم آرایشگر وقتی رنگ را روی سرمن گذاشت و فنجانی قهوه ولیوانی آب برایم آورد، متذکرشد که باید نیم ساعت رنگ روی سرم باشد. من هم خوشحال شدم که آخ جان ، نیم ساعت درمحیطی غیرخودی ، تنها به خودم فکر می کنم و آرام می شوم. درهمین افکاربودم که دخترک ازمن پرسید آیا دوست دارم دراین نیم ساعت چیزی مطالعه کنم که من با سماجت گفتم نه….دخترک برای اینکه خوش خدمتی را تمام کرده باشد و مراتب ادب را به جا آورده باشد و شاید درمقابل مدیریت سالن هم خودی نشان داده باشد با اصرارچند مجله روی میزروبروی من گذاشت . همین کاراو تمام نقشۀ من برای به خود پرداختن و آرام بودن را نقش برآب کرد. چگونه؟؟

مجله ای که برروی دیگرمجلات قرارداشت ، مجلۀ "مک لین" یکی ازمجلات سطح بالای کانادا است که هم ردیف "تایمز" است. روی جلد مجله عکس رئیس جمهورایران تمام صفحه خودنمایی می کرد و با خط درشت برروی آن نوشته شده بود: " ترسناک ترین مرد کره زمین" . البته من مجله را هفتۀ پیش دیده بودم و مطلب را هم خوانده بودم ولی دیگرانتظارنداشتم این چهره!!!درچنین وضعی که من تصمیم گرفتم به هیج چیزجدی نیاندیشم دریک سلمانی کانادایی روبرویم قراربگیرد. من نمی دانم چرا ازمیان آن همه مجلۀ مد درآن سالن این مجله روبروی من قرار گرفت. تمام نیم ساعت را به خودم پیچیدم. حس می کردم همه مرا نگاه می کنند درحالیکه اصلا چنین نبود. آنجا نه کسی می دانست من ایرانی هستم نه اگرهم می دانست تره ای برای سیاست خرد می کرد ولی من حس می کردم چیزی بروجودم سنگینی می کند. ازیک سو دلم می خواست داد بزنم و از آبروی ایرانی بودنم دفاع کنم. ازسویی دلم می خواست به حال همه امان گریه کنم وازطرفی هم دلم می خواست خودم را به نفهمی بزنم که ایران کجاست،این مرد کیست؟؟؟

حالم بدترازبد شد. تمام نیم ساعت مثل عروسک مسخ شده به جلد مجله خیره ماندم و به خودمَ، مادم ، پدرم و خواهرم به همۀ دوستانم و به همۀ ایرانیان اندیشیدم. چه سرنوشت هایی داشتیم….

درنهایت به دستشویی رفتم وپس از گریه ای مفصل، مجله را تکه تکه کردم و به سطل زباله ریختم. نمی دانم این چگونه واکنشی بود…غرورملی ام جریحه دارشده بود؟ ترسیده ووحشت زده بودم؟ یاازاینکه جناب رئیس جمهوردرسلمانی درتورنتو جلویم ظاهرشده بود و نگذاشت نیم ساعت ازافکار ناخوشایندو ترسناک دورباشم ، کلافه و عصبانی بودم؟؟؟؟؟

تمام راه برگشت درمترو سرم را به شیشه چسباندم و فکرکردم . حالا هم ازسردرد درحال مردنم با هزارتا کارعقب افتاده. آقای رئیس جمهورامروزهم مثل هرروزمن را ازوجود خودشان مستفیذ کردند….

Comments

so what does your hair look like now?

Azadeh,
You are the only customer that I have...I look like myself with dark brown hairs..Of course SHINY...

سلام ليلي...
خوشحالم كه پستهاي جديدت رو نوشتي...
خيلي منتظر بودم...
راستي،عجب سعادتي توي سلماني نصيبتون شد...

حمید جان ممنون
وبلاگت هم خیلی جالب است.

hamid jaan, man ham az comment e shoma mamnoon hastam. man ham ba leili moafegham. weblog e kheili jalebi darid. matlabe e akhir e toun ham raje be ganji kheili khoob boud.

سلام، از خواندن سايتت خوشحال شدم چون از احساس دلتنگی ام کاست وغمگين از به ياد آوری قيمت گزافی که انسانهابرای صداقت می پردازند.... و در ضمن از اينکه در وبلاگستان تقريبآ هم سن هستيم اعتماد به نفس گرفتم!
از اين مطلبت که خورشيد خانم لينکش را داده خوشم آمد و تازه بعدش رفتم دنبال کشف اينکه کی هستی.... به هر حال هدفم پر حرفی نبود....
اميدوارم سر دردت تمام شده باشد.

سلام، از خواندن سايتت خوشحال شدم چون از احساس دلتنگی ام کاست وغمگين از به ياد آوری قيمت گزافی که انسانهابرای صداقت می پردازند.... و در ضمن از اينکه در وبلاگستان تقريبآ هم سن هستيم اعتماد به نفس گرفتم!
از اين مطلبت که خورشيد خانم لينکش را داده خوشم آمد و تازه بعدش رفتم دنبال کشف اينکه کی هستی.... به هر حال هدفم پر حرفی نبود....
اميدوارم سر دردت تمام شده باشد.

سلام
لیلی جان که کامنت گذاشتی. ازآشتنایی باهات خوشحالم وممنون از کامنتت حتما به وبلاگت سر زدم. خیلی جالب است

ایران هستی
.

کامنت اخری ازخودم است

لیلی جان
خواندم فهمیدم درایتالیا هستی. مهاجرت سخت است خیلی سخت

بغض او آنقدر عظیم بود که بر همه جهان گسترده گردید...
او مهربانانه می‌پنداشت که
باید بر همه آدمها با تمام وجود ببارد...

کاش کسی میتوانست به او بگوید که این احساس مهربانانه درونی تو چیزی جز سیلاب گل نصیب تشنگان کویر و کولاک برف نصیب ماندگان در کوهستان نخواهد کرد...

او در لایه‌ای ضخیم از تعصبات انسان‌دوستانه اسیر بود... که تنها از آن آب را توان عبور بود... و فریاد همه آدمهایی را که نان... که نور... که تاًمل... که آزادی را نیز چون آب جستجو میکردند در آن لایه ضخیم مهربانانه دفن میکرد...

کاش کسی میتوانست از این لایه ضخیم متعصب بگذرد و به او بگوید که مردگان را به بارش تو نیازی نیست....


You think it's a bad thing happen to you?Wait till hear my story.At the end of a very serious meeting someone mentioned that I am leaving for a long trip ti Iran for our new year in March.Someone else asked:is your president that nauthy guy who says "when I was talking in the united nation confrance in New yourk noone was blinking and everybody was staring at me? I think there is going to be a war between Iran and Isaeel in March.You still want to go?
Imagine my face.I was blushing like I am ashamed of being alive.So don't feel bad.You were lucky noone gave you any comment that day.

salam

علی جان
خیلی زیبا بود و پرمعنا؟ آیا خودت سایتت را می گردانی یا کاری است گروهی

سانازجان
درموقعیتی شبیه به تو هم بوده ام. همه امان دریک قایق نشسته ایم

hame dar yek ghayegh neshasteim va hame dar hale ghargh shosdan

مگه احمدی نزاد تا حالا چی کار کرده ؟
تو شتیلا قتل عام راه انداخته ؟
تو هیروشیما چند صد هزار نفر رو کشته ؟
تو بوسنی نسل کشی راه انداخته ؟
نا اگاهی مادر همه ی درد هاست

بنده هم مجله‌ي مربوطه را زيارت کردم. در تعطيلي يک ساعته‌ي ناهار،‌ دوان دوان رفتم يک کلينيک براي يک چک‌آپ کوتاه و عکس و «تيتر ترسناک‌ترين مرد روي کره‌ي زمين»‌ را ملاحظه کردم. خوشبختانه کسي برام نياوردش. خودش از اول روي ميز اتاق انتظار بود، و به هر حال فرصت نشد بخونمش. برگشتم بالا به يک همکار کاناداييم گفتم، گفت مطمئنم از بوش ترسناک‌تر نيست.

با مریم موافقم در مقایسه با بوش کسی نمی تونه چنین چیزی بگه.

حالا ببينيد ما چي ميكشيم كه مجبوريم هر روز ببينيمش ......خوشحالم كه نوشتي منتظر بودم

این مستر پرزیدنت هر روز مغز همه را مورد عنایت قرار می‌دهد. فکر کنم اگر حتی یک نفر پیش از این در هر جای دنیا که بود، این‌قدر بر حماقت اصرار می‌کرد، امروز احمق‌ها هم‌پایه سقراط اعتبار داشتند. تلویزیون، رادیو، روزنامه‌، تاکسی، فروشگاه و هر جهنمی آدم باید با سایه نحسش مواجه شود. و با این سرنوشت شومی که دارد آرام آرام برای‌مان رقم می‌زند. شخصا دلم می‌خواهد بروم یک جائی باتری مغزم را در بیاورم تا حداقل چهار سال دیگر... کابوس وحشتناکی‌ست. / به خاطر اتفاقی که برای‌تان افتاد متاسفم. آرزو می‌کنم سرخوش باشید.

ممنون ساسان
اگر توانستی این باطری را درآوری به ما هم خبر بده که شدیدا محتاجم.

در جواب امير بهتر ديدم اينجا بگم كه اين آقايي كه داريد ازش دفاع ميكنيد درسته كه اين كارها رو نكرده ،چون توانش رو نداشته... اگه دست ايشون و همفكراش بود بدتر از اين رو هم انجام ميداد... در ضمن بگيد كه چه كار مفيدي كرده ايشون...
شماها داد ميزنين كه خاتمي جوانان رو به بازي گرفته بود... اما حواستون كجاست كه ايشون كل ملت رو به تمسخر گرفتن؟

روزي خواهد امد كه ساده ترين مردم ميهن من از روشنفكران اخته خود باز

خواست خواهند كرد " روزي كه كشورتان همچون شعله اي كوچك و

مهجور فرو ميمرد شما روشنفكران چه ميكرديد


كاستيلو شاعر گواتمالايي

salam.hadi.

ba salam....dorudi shafaf az del.
ayyamat sepid va roshan.......jari bashi zolal va pak........andisheat sabz va hamisheh nonahal........ba omide khoday mehrban.
man niz mesle to hamzaban niz budeham.
s.n.ghaemmaghami
Hamburg
www.hamburg.blogfa.com
fiyya ey baghban ykdam........yk dam pajmordeh golha ra tamasha kon.
sepasi bi enteha................
121
110

Post a comment