« گریز از گردآب... | Main | "لیلی، برای خودت زندگی کن..." »

صدای بخارشدن ذرات آب در هوا

به تازگی به این باور نزدیک می شوم که همۀ شخصیت انسان دردوران کودکی و نوجوانی شکل می گیرد. البته من از روان شناسی چندان نمی دانم ولی می دانم که یکی از مباحث عمدۀ علم روانشناسی همین موضوع است. من نمی دانم آمار تا چه حد صحت یا سقم این فرضیه را پشتیبانی می کند. اتفاق با نمکی در چند هفتۀ اخیر مرا به این فکر واداشته است .

من سال هاست از بدخوابی رنج می برم و تازگی ها موضوع خیلی جدی شد. خلاصه دکتر و آزمایش و... در دوره ای من به عنوان سوژۀ پزشکی نگاه می شدم که چگونه با این میزان خواب زنده ام. پرحرفی نکنم . همۀ اطرافیان و دوستان نظری می دادند که درعین حالی که من مطمئن بودم مشکل جدی تراز این حرف هاست که با این چیزها حل شود ولی تقریبا به همۀ پیشنهادات دوستان از گل گاو زبان خوردن، شیر، دوغ و شراب نوشیدن و....عمل می کردم . به هرحال دوستی عزیز دوای غیر خوراکی به بنده تجویز کرد. او به من گفت به دلیل هوای بسیار خشک تورنتو در زمستان ها و روشن بودن دائمی گرمازاها، بدن و دستگاه تنفسی رطوبت از دست می دهد و ملتهب می شود. او گفت کسانی که در آپارتمان زندگی می کنند باید حتما دستگاه مرطوب کنندۀ هوا داشته باشند. او گفت که درمان مشکل بی خوابی او همین دستگاه بوده.

دستگاه مرطوب کنندۀ هوا تقریبا کارکرد بخوررادارد. راستش را بخواهید دقیقا نمی دانم چه فرق تکنیکی با هم دارند ولی می دانم فرق دارند. اینجا دستگاه بخور در داروخانه ها فروخته می شود و دستگاه مرطوب کننده در بخش لوازم برقی منزل در فروشگاه ها. به هر حال بعد از چند روز وسوسۀ عمل به توصیۀ این دوست، وقتی بی خوابی امانم را بریده بود راهی مغازه شدم. آن جا متوجه شدم این وسیله بخشی از ملزومات زندگی زمستانی در مناطق سردسیرو خشک است که من پس از شش سال از آن بی خبربودم. انواع و اقسام رنگها، اندازه ها، مدل ها و... دردسترس بود از قیمت 20 دلار تا 120 دلار....

شروع کردم روی آن ها را خواندن. تقریبا فرق چندانی باهم نداشتند و فقط مثل همه چیز دیگر در دنیای غرب صدها مدل از یک جنس وجود داشت. تفاوت ها در ساختار نبود بلکه در سرویس بود. یکی مخزن آب بیشتری داشت دیگری با برنانۀ دادن دیجیتال تنظیم می شد و .... من که بازهم به تجربه می دانم ارزان ترین جنس را نباید خرید و همچنین دلیل گران بودن گران ترین هم ، چندان برای من اهمیت ندارد به سراغ قیمت متوسط رفتم ویکراست به طرف مدلی که دوستم توصیه کرده بود که از اتلاف وقت بکاهم. یکی از آنها 40 دلار بود و دیگری 70 دلار. هر دو عین هم بودند و حتی بسته بندی هایشان هم یکی بود. طبیعتا دستگاه 40 دلاری را برداشتم ولی برای رفع کنجکاوی به خواندن و مقایسۀ اطلاعات روی جعبه ها پرداختم. بعد از نیم ساعت متوجه شدم که دستگاه گران تر %40 بیشتر آب را بی سروصدا بخار می کند و در هوا پخش می کند ولی دستگاه 40 دلاری با صدای معمولی. کمی دو دل شدم . بعد دیدم تفاوت 40 دلار و 70 دلار زیاد است و من هم کار بی خوابی ام از این حرف ها گذشته. فکر کردم نهایتا اگر خوشم نیامد عوضش می کنم. ( فروشگاه های بزرگ اینجا برای جلب مشتری نه تنها در فروش رقابت دارند بلکه در ارائۀ راحت ترین راه پس دادن یا عوض کردن جنس نیز رقابت دارند.)

سخن کوتاه که دستگاه را راه انداختم . البته معضل بی خوابی مرا حل نکرد ولی ....این دستگاه باعث شده درطول شب ودمدمه های صبح من تصور کنم ایران در خانه امان هستم . چند هفته ای طول کشید تا این موضوع را کشف کردم. صدای این دستگاه بخار درست کن دقیقا همان صدای سماورهای برقی قدیمی است که در خانۀ قدیمی ما زمستان ها به همان اطاقی که گرم می کردیم و می نشستیم و من و مادربزرگم می خوابیدیم منتقل میشد . این صدا دقیقا همان صدای دستگاه بخور قراضه امان است که بعدها که آپاتمان نشین شدیم درشب های زمستان من و بعدها آزاده را از خفگی در اثرسرما خوردگی های دائمی نجات می داد. این صدا همان صدای ظرف مسی آب روی علا الدین های قدیمی است که به همین منظور یعنی مرطوب کردن هوا استفاده می شد...

این دستگاه باعث شده صبح ها که از خواب بیدار می شوم حس کنم تنها نیستم. این دستگاه جز رطوبت هوا برای من به معنای حضور نفسی دیگر درخانه است که در اطاق کناری یا در آشپزخانه است . حتی یک بار با صدای جمع کردن ظرف ها که عادت صبح گاه پدرم بود با ناراحتی از خواب بیدار شدم که به او بگویم چرا شنبه صبح نمی گذارد من بخوابم که بلافاصله یادم افتاد ، شنبه درایران نباید تعطیل باشد و بعد فهمیدم که اینجایم ، شنبه است ، صدای ظرف هم نمی آید ، بابا هم ظرف ها را جمع نمی کند. کس دیگری هم خواب نیست....پتو را سرم کشیدم و به صدای بخار شدن آب گوش کردم. آرام شدم و دوباره خوابم برد.

خدا را شکر کردم کارخانۀ سازندۀ این دستگاه صدا دار نمی داند که این صدا چه ارزشی برای من به عنوان مشتری دارد وگرنه از فردا بوق و کرنای تبلیغلاتی پر می شد از فواید صدای بخار شدن آب برای درمان انواع دردهای روحی و احتمالا قیمت دستگاه بی صدا تر می شد 40 دلار و دستگاه با صدا 70 دلار!!!

به هر حال این صدای ناچیز بخارشدن آب در هوا چنان آرامش روانی را بر من حاکم کرده که اطاق خوابم شبها تبدیل به تفرج گاه همۀ عزیزان رفته از این دیار(روحشان شاد) و همۀ عزیزان جدامانده( شاد و سالم باشند) شده. رفت و آمد و برو بیایی در رویاهای شبانۀ بی خوابی من برپا شده . همۀ آن هایی که نیستند حالا دیگربا صدای بخارآب،هستند. خیلی هم دلپذیر است فقط نگرانم که تعداد بازدیدکنندگان شبانه افزایش یابد که درآن صورت باید وقت قبلی تعیین کنم....!!!!!!

فکر کنم بخور درمانی یا بخار درمانی نام خوبی برای این کشف جدید من باشد!!!!

Comments

It was great Leyli jan... To feel that you are not alone... Even if you are really alone...

سلام ...
گاهي اوقات از دور دستها هم آدم احساس تنهايي نمي كنه،چون بهونه هاي زيادي مي تونه براي يادآوري پيدا كنه...
گاهي هم مثل اين روزا كسي مثل من نميتونه توي كشورش نفس بكشه...هوا هست...بخار هست...دوست خوب هست واما... نيست

واقعا بهت تبریک می گم که می تونی کیلومترها دور تر هوای ایران رو تنفس کنی چراکه ماها که داخل ایرانیم مدتهاست اصولا نفس کشیدن رو فراموش کردیم.زندگی نکبت بار و مبتذل ما در ایران طبیعی که شاخصها و معیارهای متفاوتی مخصوص خودش داره و البته توی این زندگی سطحی شاید اونچه که اهمیت نداشته باشه تنفس و اینجور حرفاست....

شایان و حمید عزیز،
کاملا احساس هردوی شما را می فهمم. من از بی نفسی به اینجا آمدم و حالا با یک خاطره اینجا و آنجا غبرتم را تسکین می دهم. من هم دیگر نمی تموانستم آنجا نفس بکشم. سالها بود. حتما حالا خیلی بدتر است. خوب می فهمم.

Dear leily,

Great lady and great imagination.

مونا جان
هرجا که هستی سلامت و موفق باشی

از آشنایی با شما خوشحالم. موفق باشی

سلام،
بار آخري که برات کامنت گذاشتم مي دونستم که از نوشتت خوشم مياد ولي نمي تونستم بفهمم دقيقن چرا. اين نوشتت بيشتر بهم کمک کرد تا بفهمم که تو خيلي صادقانه از احساساتت مينويسي. دلتنگيهات و ضعف هات رو با شجاعت به زبون مي آري. با اينکه تو وبلاگ هاي ايرانيهاي خارج از ايران خيلي زياد نگشتم بلاگ تو از همشون صميمي تراست شايد چون از شعار بری است. بهت تبريک ميگم.

لیلی جان
بار پیش که کامنت گذاشتم فونت فارسی کامپیوترم کار نمی کرد و چون دوست داشتم به فارسی باهات حرف بزنم مختصر گفتم. باید بگم که خیلی بی تکلف و صمیمی می نویسی و با خواننده به دور از ادعاهای آزاردهنده بعضی از دوستان دیگر ارتباط برقرار میکنی. من از سالهای پیش در ایران خواننده مقالات خانم کار بوده ام و تبریک میگم به ایشون ودختر دانایی که بزرگ کرده اند.

ساده و صميمي نوشته اي ،مدتي است كه دارم كتاب پژوهشي در باره ي خشونت عليه زنان در ايران،مهرانگيز كار رو مي خونم در راستاي اينكه مي خوام از كليه ي جنبش هاي فعال ايران اطللاعات داشته باشم يه سري به اين كتاب زدم.برام جالب بود اتفاقاديشب با فاطمه(خواهرمه)داشتيم از سيامك پورزند و شما صحبت مي كرديم از اينكه فهميدم مهر نوشت هايي مي نويسين خوشحالم


ليلی جان اگه بدونی چقدر برای مادرت و خانوادت احترام قايلم . ..

ميدونم روزهای سختی رو ميگدرونيد اما شما تنها نيستين . امروز عصری مادر م به من زنگ زد ميگفت تو خبابون هر دختری رو ميبينه با مادرش راه ميره بغضش ميگيره . . . منهم اينجا از هرچيزی ميخوام لذت ببرم همش خانوادم جلوی چشمم هستن. . . درد سختيه اما بايد صبور بود. خيلی دلم ميخواد وقتی ميام اينجا نوشته های شادت رو بخونم. . . مواظب خودت و افتخار جامعه زنان ايرانی (مادرت ) باش.

سلام!از متن روان و دلنشینتان لذت بردم,من از طرفدارهای پر پا قرص مادرتان هستم و هیچ وقت حس خوبی که اولین بار از نوشته شون بهم دست داد رو از یاد نمی برم

خيلي وقت آپ نكردي....من هر روز بهت سر مي زنم موفق باشي

سلام دوست عزيز نوشته هات عاليه . خوشحالم كه با وبلاگ شما آشنا شدم

Post a comment