« صدای بخارشدن ذرات آب در هوا | Main | گهی زین به پشت و گهی پشت به زین »

"لیلی، برای خودت زندگی کن..."

امروز دوستی قدیمی (بابک) که متجاوزاز ده سال است شاهد چک و چانه زدن من با زندگی بوده با لحن برادرانه اش به من گفت : " لیلی ، برای خودت زندگی کن..." آنقدر این جملۀ کوتاه با معنی بود که لحظاتی مرا به سکوت واداشت. البته پرحرفی ذاتی و توان آسمان و رسیمان بافی اکتسابی ام ( که شاید از دستآوردهای مثبت یا منفی دانشکدۀ حقوق رفتن است ) باعث شد به سرعت گوی را از دست دوست که درصدد نصیحت و همراهی بود، بربایم و با منحرف کردن مسیر بحث، چندان جدی وارد موضوع نشوم . البته قسم می خورم این کار را با قصد قبلی نکردم بلکه این سلاح دفاعی ناخودآگاه من است و معمولا خود به خود وارد عمل میشود ...که باید اقرار کنم در بسیاری از اوقات هم واکنش ها بسیار طوفنده تر از کنش هاست!!!!

به هر حال این جملۀ متین ساعت هاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است . تناوب و تدوام اتفاقات اکثرا ناخوشایند در زندگی دهۀ گذشته ام چندان زیاد بوده که کمتر فرصت تعمق و حتی شاید تعقل داشته ام . زندگی مانند جدال و گریزی دائمی بوده که گاه شمارش نه روزها بلکه ماه ها را از دست داده ام .

اکنون که گاه نه به دلیل کم شدن دغدغه ها بلکه به خاطر گذشتن از مرز سی سال به خود ، گذشته و آینده ام می نگرم و به دنبال معنی " من " می گردم دچار سرگیجه و وحشت می شوم . آنقدر فاصله زیاد است که ترجیح می دهم کمتر به آن بپردازم. حدود یک سال و نیم پیش کسی از من پرسید : " یادت هست آخرین باری که خودت بودی و از خودت بودن خوشحال بودی چه زمانی بود؟" فکر کردم و گفتم دقیقا بیست ساله بودم......امروز پس ازسپری شدن یک سال و نیم از آن روز هنوز هم همان پاسخ را برای آن پرسش دارم با این تفاوت که چیزی حدود پانصد و پنجاه روز از تاریخ مبدأ یعنی بیست سالگی دورترم....

نمی دانم تعریف دقیق " برای خود زندگی کردن" چیست و آیا اصولا آیا این کار عملی است یا نه ولی می دانم که نیازی است غیر قابل انکار در زندگی ام شاید حتی برای دورانی موقت . مدتهاست می دانم خوشحال نیستم در حالیکه همه چیز به نسبت آرام است . بحران ها کم و بیش سپری شده ولی من همچنان در حالت آماده باش نبرد به سر می برم . حمله می کنم ، دفاع می کنم ، سنگر می گیرم ، شاخ و شانه می کشم ، لشگرکشی می کنم، گاه تک تیراندازی می کنم و گاه رگبار می بندم ، آتش بس اعلام می کنم ، مجروح می شوم ،عقب گرد و جلوگرد می کنم، .....و گاه خسته و ناتوان به گوشه ای می خزم و...

آیا جنگی در جریان است ؟ آیا دشمنی درصدد حمله است ؟ آیا ....؟ نه . همۀ پاسخ ها منفی است ولی من هنوز در وضعیت اضطراری زندگی می کنم مانند جنگجویانی که پس از برقراری صلح همواره خود را در لباس رزم می بینند ....انسان های مهربان و دوست داشتنی ای که نقوش اساسی در زندگی ام دارند گاه خسته ، گاه متأثر و گاه متعجب هستند ... گاه نصیحت می کنند، گاه تنبیه می کنند و گاه همراهی ولی چارۀ کار خودم هستم و این را خود بهتر از هر کس می دانم ....

باید از مرز بحران گذشت ولی آسان نیست ... مجوز عبور از این مرز، " من " هستم که در دوردست ها جا مانده ...بازگشت ناممکن است. تنها راه عبور کسب دوبارۀ جواز است که گذشتن از هفت خوان رستم را می طلبد . خوان اول " من کیستم ؟" . خوان دوم " به دنبال چیستم ؟" خوان سوم......و خوان هفتم " امروز را امروز دریافتن" است....

Comments

Dear Leily,
Every time who you are updated I came here and read your blog. this writte was very sensitive about being just selfish or doing best for others to be more relax

درک می کنم. همه اینها را زندگی کرده ام و همچنان دوره می کنم.
فکر می کنم یک صد ساعتی می توانم برایت حرف بزنم.

sarkaar khanome poor zand taghriban tamame matalebetoono donbaal mikonam vaghean ghalame ghashangi darid webloge khabari raah andakhtam khoshhal misham sari bezanid va nazar bedid

من نمی‌فهمم این چه‌جور درد مشترکی است. گاهی فکر می‌کنم این همان بحران هویت است که گرفتارش هستیم. گاهی فکر می‌کنم بحث بسیار شخصی‌تر از این است، و گر نه همه باید دچار این درد می‌بودند. به هر حال یاد گرفته‌ام که برای شفا یافتن باید چرا گفتن را کنار گذاشت و پرسید چگونه. اگر چگونگی‌اش را یافتی، ما را هم خبر کن.

اميد وارم اين نسخه آزمايشي نماند. چه، اين نسخه سخت بر دل نشست!

Nokteh jalebi ro eshareh kardi, vali bazam kheili khoshbakht boodi ke zamani ro toonesti barayeh khodet bashi.

fekr konam vaghti ba betoonam ba khodam kenar biyam, oon moghe momkeneh man vaseh khodam zendegi mikonam.

سلام دوست عزيز . نوشته ات جالب بود . موفق باشي

www.obur.blogfa.com

سلام ليلي...
آري راست ميگويي، زندگي ما اكثرا همه در جدال و گريزي و بوده و گاه تعقيب...
گاهي براي بودندر نقش خود حقيقي ميجنگيم و گاه به جبر زمانهاز خود ميگريزيم و جنگ ما براي نبودن است...
اين راهيست كه همه ميرويم و خواهيم رفت...
در كل زندگي اگر خالي از اين مشكلات باشد پس ما چرا زندگي كنيم؟چرا بجنگيم و آنوقت چه داريم كه به داشتنش افتخار كنيم؟
زندگي ما همه پر از اين چنين سوالات و چنين شب و روزيست ومن به نوعي و تو به نوعي و آن دوست عزيز به نوعي...
و چه خوب كه در اين كارزار ياد بگيريم كه چگونه و چه بياموزيم...
شايد زماني نه چندان دور فكر ميكردم كه اگر سعي كنم تمام خودم باشم بهتر و اصولي تر است اما آنقدر گذشت و به سرم آمد تا ديدم كه گاهي چه ميشود كه حتي حميد نباشم؟
حتي در اين رشته تحصيليمان(حقوق) كه دقيق ميشويم گاهي آنقدر قوانين متضاد ميبينيم كه اگر در مقام قاضي بنشيني و بخواهي بر اساس آن تضادها راي صادر كني نميداني كه قاضي باشي و قانون را اجرا كني يا عدالت...
زندگي هم براي من همين است و بس...

لیلی عزیز, نمیدانم جز این شعر در تسلای صبر ایوب تو و خانواده نستوه ات چه بخوانم؟ که " هر که در این بزم مقرب ترست...جام بلا بیشترش میدهند" ؛ لیلی اینها تمام یادداشتهای درد جاودانگی ست که ایمان داشته باش به خورد کتیبه های تاریخ خواهند رفت, بلند بتازی دختر!

" برای خودت زندگی کن..."

اين هم از اون جمله هاست که فقط براي شنونده؛ مثل شوک مغري؛ تاثري داره از منگي؛ که کمک ميکنه از درگيري فکري روزمره موقتا رها شه.

شايد منظور اون دوست اين بوده که " روش زندگیت رو عوض کن..."

صدای بخارشدن ذرات آب در هوا رو هم خوندم .
هر آنچه منو هم به ياد مبدا حياتم و کساني که ياريم دادند؛ ميندازه رو دوست دارم
اما بعيد ميدونم صداي دستگاه رطوبت زن شما صدای بخارشدن ذرات آب در هوا باشه. اصولا تبخير آب بجز در نقطه جوش؛ بي صداست. اون صدا بيشتر صداي فن و صداي عبور هوا از لابلاي مجاري دستگاه و فيلتر هست. بخصوص اگه از نوع رطوبت زن سرد باشه.
اما اين چيزي از زيبايي اون نوشته کم نميکنه.

صدای بخارشدن ذرات آب در هوا رو هم خوندم .
هر آنچه منو هم به ياد مبدا حياتم و کساني که ياريم دادند؛ ميندازه رو دوست دارم
اما بعيد ميدونم صداي دستگاه رطوبت زن شما صدای بخارشدن ذرات آب در هوا باشه. اصولا تبخير آب بجز در نقطه جوش؛ بي صداست. اون صدا بيشتر صداي فن و صداي عبور هوا از لابلاي مجاري دستگاه و فيلتر هست. بخصوص اگه از نوع رطوبت زن سرد باشه.
اما اين چيزي از زيبايي اون نوشته کم نميکنه.

گریز از گردآب... عالي بود

بخصوص اين جمله:
«....ادعای زنده ماندن آنها حتما به مرگشان می انجامد.....»

احمد زيدآبادي هم در آدرس زير تقريبا بحث مشابهي کرده:

http://roozonline.com/02article/014084.shtml

سلام ليلي...

سلام قشنگ بود .انگاری همیشه دنبال کسی هستیم که حرفهای دلمون را بگه و تا دیدیم بگیم درسته
کاش میشد بشی از آنکه دوباره غرق در فکر بشیم با دست نوشته ای از جا بلند بشیم موفق باشی لیلی

salam
vablag khobe dare

Post a comment