« گهی زین به پشت و گهی پشت به زین | Main | تبریک روز زن از نوعی دیگر!!! »

حبس خانگی، تهدید، ....

چندی پیش نمایش "مصدق" در تورنتو به روی صحنه رفت. در این نمایش یک جمله مرا برجا خشک کرد و آن زمانی بود که دکتر مصدق در سال های پایانی عمر زندگی را در حبس خانگی می گذراند. روزی خسته از این حبس به ستوه آمد و گفت: " مگرحبس شاخ و دم دارد؟؟؟ چه زندان باشد ، چه خانه..."

این جمله تنها زمانی برای انسان معنا می یابد که آن را تجربه کرده باشد. از زمانی که پدرم "سیامک پورزند" را به دلیل کهولت سن و بیماری از زندان اوین در حال کما به بیمارستان منتقل کردند این جمله را روزی هزار بار مرور می کنیم و جرأت بیان آن را نداریم .

پدرم درتنهایی مطلق با صدها بیماری در تنهایی و فراق عزیزان روزها را به شب وشب ها را به روز می رساند. تنها دلخوشی او مکالمات تلفنی امان است. او که اززندان رها شده همواره در وحشت بازگردانده شدن به سر می برد چرا که هیچ نوع حکم یا نامه ای که دال بر تأیید آزادی او باشد در دست ندارد . او نه می داند به چه کسی یا چه ارگانی مسئول پرونده اش است نه می خواهد بداند. او از صبح تا شب ابعاد آپاتمان پنجاه و هفت متری خود را گز می کند و هرروز عکسی تازه از عکس های ما را به در و دیوار می آویزد. دیگر توان رانندگی و راه رفتن بدون عصا را ندارد.در شبانه روز بیش از بیست نوع دارو استفاده می کند و ...روزی یک یا دو بار با من تلفنی صحبت می کند و هفته ای دو یا سه بار هم با مامان و آزاده. این مکالمات تنها راهی بود که ما برای حفظ روحیۀ او یافتیم. از این طریق او دائما خود را در میان خانواده حس می کند ولی تداوم این برنامه حقیقتا دشوار است ...

به هرحال هفتۀ گذشته زندگی ما دوباره ماجرای تازه ای را تجربه کرد. چند روزی بود که صدای پدرم مثل همیشه نبود و به قول خودمان صدایش مثل آن روزها ( که تازه از زندان رها شده بود) به نظر می آمد. شکسته و نامفهوم...
بالاخره پس از چند روزبه زبان آمد و گفت که مورد تهدید قرار گرفته است . داستان از این قرار است:

تلفن زنگ می زند. مردی خودش را " محمود" معرفی می کند و می گوید که در زندان اوین با پدرم هم بند بوده و حالا آزاد شده. او گفته که دوست دارد به دیدن پدرم برود. بابا به او آدرس داده و برای روز بعد با هم قرار گذاشته اند. "محمود" به سراغ بابا رفته. بابا می گوید او را به خاطر نمی آورد ولی نشانی های آشنا می داده. پس از نیم ساعت " محمود" به پدرم می گوید که تازه از زندان آزاد شده و احتیاج مالی دارد. بابا از او می پرسد خوب چرا سراغ من آمدی ؟ او می گوید که به من گفته اند که خدمت شما بیایم. بابا نیز به او متذکرمی شود که هیچ درآمدی ندارد به جز حقوق ناچیز بازنشستگی وبه او می گوید که مخارج سنگین دارو و دکتر او را نیز ما از این سوی دنیا تأمین می کنیم. "محمود" می رود و می گوید تا ده روز دیگردوباره تماس می گیرد. بابا این داستان را برای ما نگفته بود که ما نگران نشویم.

روز بعد که ظاهرا هوای تهران خوب بوده او تصمیم می گیرد پس از مدتها درخانه حبس بودن، پیاده به کلینیک نزدیک منزل برود تا فشارخونش را چک کند که یک ربع راه است. در مسیر، یک موتوری با دو سوار در پیاده رو، جلوی او می پیچد و یکی از آنها می گوید :" یاالله آقای پورزند..." بابا می پرسد شما کی هستید؟ یکی دیگر می گوید : " ما تو را می پاییم..." البته بابا هم وقعی به حضور آنها نمی گذارد و راهش را ادامه می دهد. او بهتر از ما می داند که پاییدن او از برکت پیشرفت تکنولوژی به نیروی انسانی احتیاج ندارد آن هم دو نفر. کنترل تلفن کافی است....
او این اتفاق را هم از ما پنهان کرده بود که نگران نشویم.

روز بعد دوباره تلفن زنگ می زند. مردی ناشناس آدرس او را می خواهد. هرچقدربابا اصرار می کند که شما چه کسی هستید او از جواب دادن به سئوال طفره می رود. بابا می پرسد که آیا او مأمور است ؟ مرد می گوید حالا وقتی آمدم حرف می زنیم. بابا می پرسد آیا می خواهی مرا به زندان برگردانی ؟ مرد می گوید حالا اول باید ببینمتان. خلاصه پس از مدتی کلنجار کلامی بابا توان از دست می دهد و یقین پیدا می کند که این مرد مأمور برگرداندن او به زندان است و به این فکر نمی کند که این مأمور چرا پس آدرس او را ندارد... به مرد ناشناس آدرس را تقدیم می کند. به سرایدار آپارتمان، عمه ام و یکی از دوستان قدیمی که بنا به سرنوشت با هم ماه ها در زندان اوین بوده اند نیز خبر می دهد و از آنها می خواهد چنانچه او را بردند به ما اطلاع دهند.

مرد ناشناس می آید. به نظر معتاد می آمده. گفته در اوین با پدرم هم بند بوده . بابا او را به یاد نمی آورد. او می گوید که با موتور مسافرکشی می کرده و یکی از مسافرانش یک بار در ازای پیشناد مبلغی به او مقداری اعلامیه می دهد که پخش کند و به این دلیل دستگیر می شود. حالا این اعلامیه ها چه بوده نه ما می دانیم نه احتمالا خودش و اینکه اصولا چرا چنین مطلبی به پدر من مربوط است ، سوالی است بی جواب. او به بابا می گوید که دیشب از زندان آزاد شده و به او گفته شده که مستقیم به سراغ پدرم برود تا به او کمک کند. بابا که درطول یک هفته با یک داستان از زبان دو نفر مواجه می شود به موضوع حساس می شود. این مرد که "احمد" نام دارد از پاسخ گفتن طفره می رود. بابا می پرسد که چه کسی به او گفته که سراغ او بیاید. "احمد" می گوید که همه می گویند. بابا می پرسد درحالیکه همسر و فرزند من زندگی مرا می چرخانند چگونه من می توانم پولی داشته باشم که به شما بدهم. درنهایت بابا او را به دوستی معرفی می کند تا اگر اهل کار است برای او کاری پیدا کنند. "احمد" به سراغ دوست بابا می رود و پس از مواجه شدن با پیشنهاد کارساختمانی در خارج از تهران ، دفتر دوست پدرم را ترک می کند و به بابا زنگ می زند. بقیۀ داستان را به صورت فایل صدا درآورده ام تا از زبان خود "احمد" بشنوید.
در این میان بابا که تحملش تمام شده بود و خطر جدی را دراطراف حس کرده بود به سخن آمد و ماجرا ها را برای ما تعریف کرد. ما از او خواستیم که تلفن ها جواب ندهد و به منزل عمه ام برود ولی هراس از اینکه چه دسیسه ای در کار است و عاقبت چه خواهد شد ، شب و روز برایمان باقی نگذاشته بود. راه دور، دست کوتاه، فکرو دل نگران..
کیفیت فایل ها خوب نیست چون "احمد" از تلفن عمومی زنگ می زده به همین دلیل من متن صدای او را در پایین تایپ می کنم تا فهم آن آسان تر باشد:

فایل اول( محتوی سه پیغام )
پیام اول
با سلام. آقای پورزند. علی خانی هستم که چند روز پیش اومده بودم خدمتتون. من رفتم پیش اون آقایی که فرستادید ، هیچ کاری واسۀ من نکردند. به هرحال من برای اولین و آخرین باره که با شما تماس می گیرم تا فردا صبح اگه با من تماس گرفتید که گرفتید. می دونم که منزل هستید و زدید روی پیام گیر. فردا صبح من اگرتماس گرفتید که گرفتید وگرنه من می رم پیش آقای حداد. شما خودتون هم می دونین. شما عین یه برگی می مونید که روی درخت هر لحظه امکان داره یه باد بزنه بیفته. خودتون هم اینومی دونین که اگرتوی این حالت بمونین بهتره. حالا من دیگه حرفی ندارم فقط همین می رم پیش آقای حداد. من نه ماه و نیم واقعا زجر کشیدم ولی پولش توی جیب شماها میره. من به این پول احتیاج دارم چون مادرم بهتونم گفتم مادرم بیمارستانه...

پیام دوم
الو. سلام علیکم آقای پورزند. خسته نباشید. آقای پورزند من علی خانی ام. چند روز پیش اومدم خدمتتون. حتما من یه شماره به شما می دم. من دیشب هم زنگ زدم. پیغام واستون گذاشتم ولی باز یه فکرایی کردم دیدم بازم یک کمی وقت بدم بهتره. گفتم دیرتر یعنی حرکتم رو بکنم. من از یک راه دیگه هم می تونم وارد بشم ولی خواستم دوستانه باشه. ولی واقعا پولش تو جیب شماها می ره زجرش رو ما ها کشیدیم واقعا. یک لطف بکننید با من حتما تماس بگیرید به خدا به نفعتونه. این شماره رو می دم حتما تماس بگیرید...........خدافظ شما. حتما تماس بگیرید.

پیام سوم
الو. سلام آقای پورزند. علی خانی ام اومدم خدمتتون. قبلا هم زنگ زدم شمارم روی حافظتون هستش. حتما امشب با من تماس بگیرید واقعا به خدا قسم به نفعتونه. یک کار واجب دارم از طرف کسی. آقای جمشیدی با شما. خوب . حتما با من یه تماس بگیرید........خدافظ شما.

فایل دوم ( محتوی یک پیام )
پیام چهارم
دوباره سلام آقای پورزند. من الان آقای پورزند می دونم خونه تشریف دارین. سرکوچه تون وایسادم. بعد یه چیزی رو هم بهتون بگم. امروز من حتما باید با شما یه دیداری داشته باشم وگرنه تا فردا خودتون هم می دونین توقف حکمتون به هم می خوره. از من پنج تا اسم خواستن. پنج نفرو باید بدم. اسمتون بیاد توقف حکمتون به هم می خوره. خودتون هم اینو می دونین چی میشه. فردا من می رم شعبۀ بیست و شیش پیش آقای حداد اگرحالا امروز دیداری با شما نداشته باشم. من دیگه مجبور شدم این حرفو بزنم .حالا من صبر می کنم تا یه بیست دقیقۀ دیگه می یام نگهبانی. اگه راه دادند که میام اگر نه که هرکی می ره به راه خودش دیگه. خدانگهدار.


چند نکته:
منظور از آقای حداد، قاضی حداد رئیس شعبۀ بیست و شش است .
شمارۀ تلفن را به دلیل عدم اطمینان به صحت یا سقم آن از فایل صدا حذف کرده ام.

چند فرضیه:
1- این فرد مأمور است. از طرف کی ، کجا، چرا ؟ ما نمی دانیم . به دودلیل این فرضیه می تواند درست باشد. اولا اینکه "احمد" نفردومی است که با داستانی یکسان در طول یک هفته ناگهان ظاهر می شود که خوب می تواند برنامه ریزی شده باشد. ثانیا اینکه این مرد اطلاعاتی هم داشته. مثلا از توقف حکم بابا خبر داشته است ویا به راحتی از نام آقای حداد برای تهدید بابا استفاده نموده. اینکه چرا این برنامه اجرا شده یا می تواند تنها به دلیل حاکم کردن حس نا امنی باشد یا برای مچ گیری. فرض کنید اگر پدرم دلش سوخته بود و به این مرد پنج هزار تومان پول داده بود آیا این دلیلی نمی شد برای اثبات اتهام واهی دریافت دلار از خارج و توزیع آن میان افراد در ایران؟ شاید هم ما زیادی کارآگاهی فکر می کنیم . مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه . وضع زندگی خانوادۀ چهارنفرۀ از هم دور افتادۀ ما در چهار گوشۀ دنیا که برای همگان عیان است .

2- این مرد می تواند فقط زندانی معمولی باشد که به هر دلیلی با نام پدرم در زندان برخورد کرده و قصد داشته با ترساندن بابا از توقف حکم یا آقای حداد و یا... از او اخاذی کند....

پدرم با پلیس 110 تماس گرفته است . به او گفته شده که باید حضورا به مرکز پلیس مراجعه کند. مردی 75 ساله، تنها و بیمار که تهدید هم شده چگونه می تواند از خانه خارج شود؟ "احمد" و " محمود" چند روزی است که غیب شده اند ولی آیا دلهره ها و نگرانی های ما رنگ باخته؟ آیا این آخرین ماجراست ؟ گمان نمی کنم ... به هر حال اگر هر کدام از فرضیات بالا را بپذیریم چیزی از وحشت و ناامنی جانی و حبس خانگی " سیامک پورزند" نمی کاهد....این است گوشه هایی از زندگی ما....

Comments

حالم خیلی بد شد لی‌لی جان، خیلی...

ليلی جان، واقعا نمی دونم چی بگم. کاش می شد حرفی برای دلداری زد...

واقعا چي بگم؟

ليلی جان،
واقعا متاسفم......

جاي تعجبي نيست از اين رژيم ددمنش خونريز وقتي به سيامك پورزند با اين سن و سال رحم نمي كنند واي به حال دختران جوان طفل معصوم و بي پناهي كه به خاطر ابراز عقيده وارد بازداشتگاههاي مخوف اطلاعات سپاه مي شوند خدا ميداند چه سرنوشت شومي در انتظار انهاست براي مثال وقتي محمد قوچاني سردبير جوان روزنامه شرق را به اوين برده بودند سعيد مرتضوي براي مجبور كردن او به انجام اعترافات دروغين به او گفته بود امشب ترا به بند لواط كاران ميبريم ميخواهيم امشب ترا عروس كنيم اين رفتار كثيف وحيوانيشان با يك مرد است واي به حال زنان بيچاره كه چه بلايي به سرشان مياورند

لیلی جان....بغض کردم....با شما و دردهای پی در پی که دست از سر خانواده کوچک شما بر نمی دارند

واقعا باعث خجالته با اين پليس غير مسئولی که داريم! آدم از اين نامردمی ها ديوانه می شه!

Dear Lilly,

Sorry, but I must write in English.

Possibly these are criminals who are told by the prison authorities to go visit such people as your dad and “ask for their share of the money the US is dividing up among the opposition”! Therefore the best reaction could be to discuss the case with human rights groups and have them take a position and make it widely known. For very likely, if we do not speak up now, they shall continue this method and soon many other activists will be paid such visits or….?!

Also perhaps your dad could be more on the offensive with such callers. He can talk to them or leave a message noting that those who are thieves themselves are always sending those in need to others, and he can explain to the person that he is being used, and likely the authorities are tailing him too , to have the offender for show if something happens.

Let us not take these visits lightly, but know that if we react wisely, they will back down.

All the best,
Shiva

سلام لیلی...
منم واقعا در مقابل چنین حکومتی که به چنین افراد بی ارزش و حقیری اجازه چنین حرکاتی میده هیچ حرفی واسه گفتن ندارم...
اما کاش میتونستم داد بزنم و بگم مرگ بر همینها...
حقارت و ÷ستی تا کی و تا کجا؟

لیلی جان چه بگوییم وقتی دادرسی نیست. کخ خود دادرسان عین بیدادند. تنها کارم این است دعا کنم هرچه زودتر حداقل بگذارند پدر به شما بپیوندد....

Lily Jan,

Sharmandeh Khanoom keh Penglish minevisam, type farsim khob nist!

Matlabet ro khoondam va khili mote-aser shodam! Fagaht ino begham keh beyad dashteh bash: "there is not enough darkness in the world to put out the light of even one small candle." Tarikh ba shomast!

Arezooy-e salamati barayeh Pedar daram!

Aras

از صداش معلومه معتاده و میحواد اخاذی کنه . نباید ترسید نباید بول داد.

i miss you. these americans in my program here in buenos aires are ON my nerve. I wish I could meet some argentinians like NOW. they are like 120 of us in my program and everybody is like WHITE american college students. NOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

خانوم کار برای شما و پدر محترمتون آرزوی سلامتی همیشگی دارم و امیدوارم روز خلاصی رو همه ببینیم.

از این حکومت هیچ چیزی بعید نیست.

بدون شک این بابا یک زندانی که آلت دست رژیم شده که شما یک مقدار بیشتر آزار بده . امید وار نیستم ولی به هر حال خدا کنه روزی برسه که این داستان ها به پایان برسه.

سلام ليلي...
اگه ممكنه خبري از پدر به منم بده...
نگرانيم...
اگرهم كمكي از دستمون بر مياد بهم بگو...

خانم کار این بازی ها دیگه بسه ، شما سیاه تر از این هایی هستین که کسی حرفتون رو باور کنه اگه هم راست باشه باید بگم این تازه تقاص این دنیاست وای به حال اون دنیا

Post a comment