« درد دل - 1 | Main | درد دل - 3 »

درد دل - 2

برای اثبات وجود این حقیقت در زندگی ام صدها مثال دارم به عنوان مثال :
وقتی که سوم راهنمایی را تمام کردم و باید رشتۀ تحصیلی دبیرستان را انتخاب می کردم، در همان عوالم نوجوانی می فهمیدم که علاقۀ خاصی به علوم انسانی دارم. وقتی این نکته را با معلمین مدرسه و دوستانم مطرح کردم متأسفانه همه با من چنان برخورد کردند گو اینکه دیوانه شده ام. البته باید تأکید کنم که پدر و مادرم کاملا موافق ادامۀ تحصیل من در رشتۀ علوم انسانی بودند. من تمام دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه های کوچک محل زندگی امان در خیابان سهروردی جنوبی، گذرانده بودم، گروه پنج شش نفرۀ ما (من، مریم، ماندانا، الهام، کتایون و گیلدا) که با هم دوست بودیم مثلا شاگرد زرنگ های کلاس هم بودیم. تمام دوستانم برای رشتۀ تحصیلی دبیرستان، تجربی یا ریاضی را انتخاب کردند و من تنها کسی بودم که نیم نگاهی به علوم انسانی داشت. در آن زمان به قول معروف بچه تنبل ها علوم انسانی می خواندند و به خصوص در مورد دختران معروف بود که دختران منتظر شوهر این رشته را انتخاب می کنند. ( خوشحالم که شنیده ام اکنون دیگر چنین تفکری در ایران وجود ندارد. این پیشرفت مهمی است.) به هر حال من در اثر جو حاکم و برای حفظ آبرو در مقابل هم کلاسی های هشت ساله ام، رشتۀ تجربی را برگزیدم. از همان لحظه ای که کتاب های درسی را از کتابفروشی به خانه آوردم و ورق زدم فهمیدم که اشتباه کرده ام. کتاب های جبر، ریاضیات جدید، فیزیک ، شیمی و هندسه را حتی دوست نداشتم نگاه کنم ولی کتاب علوم اجتماعی را که حرف از خط و جمع و ضرب و تقسیم و... نمی زد را قبل از شروع مدرسه از اول تا آخر خواندم. به هر حال بعد از سپری شدن ماه اول مدرسه که نمرات ماهانۀ اول را اعلام کردند، پدر و مادرم هم به مسأله آگاه شدند. همۀ نیروها را بسیج کردند تا به من کمک برسانند چون تصور می کردند این یک افت تحصیلی ساده است که گاهی اوقات در تغییر مقطع تحصیلی رخ می دهد به خصوص که پس از سال ها ما به محل دیگری اسباب کشی کرده بودیم. آنها فکر می کردند من دچار غریبی با محیط شده ام. از معلم خصوصی گرفته تا مشاور تحصیلی و صحبت های دوستانه، نصیحت و دعوا و.... دیگر فایده نداشت. من می دانستم که دست به کار اشتباهی زده ام و دیگر حتی حاضر به اصلاح وضع موجود هم نبودم. تا همه به خود بجنبند نیمی از سال گذشته بود و دیگر امکان ثبت نام در رشتۀ علوم انسانی هم وجود نداشت. کم کم پدر و مادرم باور کرده بودند که من ناگهان خنگ شده ام. هرچه از من سوال می کردند که چه کار می توانند بکنند که من وضعیتم بهتر شود، پاسخ من یک چیز بود. " می خواهم علوم انسانی بخوانم." ولی دیگر کسی حرف مرا باور نمی کرد. آخر چطور می شد باور کرد که محصلی که جبر با ضریب دو، یک می شود حالا قرار است در رشتۀ علوم انسانی گلی به سر خود بزند. مشاور تحصیلی به خانواده ام گفته بود که بهتر است مرا راضی کنند با هر وضعی شده همین رشتۀ علوم تجربی را ادامه دهم حتی اگر یک سال مردود شوم سال دیگر چون درس ها به گوشم آشناست با نمرات ناپلئونی قبول خواهم شد.... مشاور تحصیلی معتقد بود که رشتۀ علوم انسانی درس های حفظی دارد و ظاهرا با این میزان خنگی ، من کشش این کار را ندارم. دستی دستی مرا خنگ فرض کرده بودند. من که از این موضوع مطلع شدم ناگهان قیام کردم و اعلام کردم بعد از عید دیگر مدرسه نمی روم. بیچاره مادر و پدرم!!! ای کاش انسان از ابتدا اینقدر تجربه داشت و خود و خواسته هایش را می شناخت که چنین باعث آزار عزیزانش نمی شد. به هر حال آنها مرا راضی کردند که فقط به عنوان مستمع آزاد به مدرسه بروم تا برای سال بعد مرا به مدرسۀ علوم انسانی بفرستند. باورتان نمی شود که بیشترین کتاب های داستان عمرم را در آن سه ماه آخر سال تحصیلی سر زنگ جبرو هندسه و .....زیر میز خواندم...به خانواده ام اعلام کردم در امتحانات ثلث سوم شرکت نخواهم کرد ولی آنان مرا به اصرار سر جلسۀ امتحان می فرستادند تا شاید معجزه ای شود. من هم همۀ برگه های امتحانی را سفید تحویل می دادم!!! از آنجایی که متوجه شده بودم پدر و مادرم دیگر به من اعتماد ندارند در جواب سوال آنها که می پرسیدند امتحان چطور بود با سماجت جواب می دادم : " خوب بود!!!" کارنامۀ آخر سالم دیدنی بود. همۀ نمرات صفر بود به جز علوم اجتماعی 20، تعلیمات دینی 19 ، ادبیات فارسی 19 و زیست شناسی 18 . ای کاش آن کارنامه را نگاه داشته بودم. حتی دوست ندارم صورت مادر و پدرم را وقتی با ناباوری به کارنامه ام نگاه می کردند را به یاد بیاورم. شاگردی که تا سال پیش معدل پائین تر از 19 نداشت حالا یک ضرب در خرداد ماه رد شده بود....!!! خودم هم اصلا ناراحت نبودم و برای شروع سال تحصیلی جدید در رشتۀ علوم انسانی روزشماری می کردم ولی دیگر همه به ریش من می خندیدند....

حالا مشکل ثبت نام در علوم انسانی را داشتم. حتی مدرسۀ ما ( بنت الهدی که تنها دبیرستان دخترانۀ علوم انسانی در منطقۀ تجریش بود) که به تنبل خوانه یا بنت الولا معروف بود هم حاضر نبود شاگردی را با ده تا نمرۀ صفر در کارنامۀ ثلث سوم برای سال آینده ثبت نام کند. بیچاره مادرم زیر بار اهانت خورد شد وقتی که مدیر مدرسه کارنامۀ درخشان مرا دید. با خواهش و تمنا و کوچک و بزرگ شدن مادرم و بار مثبت اجتماعی حرفۀ او و کارت بازنشستگی آموزش و پرورش پدرم ، آن زمان (حدود 16 سال پیش مدرسۀ غیر انتفاعی و نمونه مردمی و... در کار نبود) ده هزار تومان که مبلغ زیادی بود از مادرم باج گرفتند که این بچه تنبل و خنگ را فقط ثبت نام کنند....
دردسرتان ندهم که همان ماه اول در المپیاد ادبیات مدرسه و بعد منطقه و بعد استان و بعد کشور مقامات پیاپی کسب کردم.... بعد هم با معدل های بالای 19.5 رکورد تاریخ مدرسۀ بنت الهدی را شکستم و مانند بت عکس بزرگ من در سر در راهروی اصلی مدرسه برای سال ها آویزان شد. از سال دوم دبیرستان در هر کنکور آزمایشی یا دانشگاه آزاد شرکت کردم با رتبۀ یک رقمی قبول شدم. سال سوم در رشتۀ حقوق قضایی دانشگاه آزاد تهران واحد شمال با رتبۀ 5 پذیرفته شدم و ...خلاصه تبدیل به یک نابغه در دبیرستان بنت الهدی صدر وکل منطقۀ یک شدم....

همۀ اینها راگفتم که به خود اثبات کنم که تا چه حد فاصلۀ شکست و موفقیت در زندگی من کوتاه است....وقتی می دانم راهی اشتباه است یا قیام می کنم یا اگر راهی نداشته باشم منفعل می شوم و حاضر به امتحان دوباره نیستم. این واقعیت بسیار ترسناک است و بارها در مراحل مختلف زندگی گریبانم را گرفته که به بسیاری از آنها واقفم و حتما تعدادی را هم هنوز شناسایی نکرده ام یا نمی خواهم بکنم. به هر حال بازگو کردن بقیۀ مثال ها اقاریر بزرگی است که فعلا به آنها نمی پردازم و سعی می کنم راجع به امروز بگویم...

Post a comment