« درد دل - 2 | Main | درد دل - 4 »

درد دل - 3

خلاصه...

همۀ اینها را گفتم که به امروز برسم. اگر بخواهم همۀ مثال های دیگری که به خاطر همین خصوصیت ترس از شکست مجدد را که دلیل تصمیمات عجیب و غریب یا منفعل بودن های طولانی من در زندگی ام بوده است را برایتان بازگو کنم، کتابی می شود از اعترافات من!!!!

به چند دلیل عمده در سال های آخر اقامتم درایران تصمیم به مهاجرت گرفته بودم. خود این دلایل و روند پیشرفت آن و منتهی شدن من به اقامت در کانادا، داستانی است پنج ساله که از آن فعلا می گذرم. تنها یک نکته را خیلی گذرا مطرح می کنم و آن سرخوردگی عجیب من از دانشگاه رفتن درایران بود. نمی دانم چرا تصور من از دانشگاه چیزی بود صد و هشتاد درجه متفاوت از آنچه در واقعیت در ایران وجود دارد. شاید شنیدن خاطرات مادرم از دوران دانشگاه خودش در شکل گیری این تصاویر بی تأثیر نبوده. به هر حال آن همه تلاش برای ورود به دانشکدۀ حقوق دانشگاه شهید بهشتی و دانشجوی حقوق شدن همه رویایی بود که در همان ترم اول پوچ شد.

دانشکدۀ حقوق ازهر حیث( جو سنگین اختناق و غلبۀ فقه بر حقوق از نظر دیدگاهی و عقیدتی و درسی و رفتاری و ...)برای من غریبه و دافع بود. هر چقدر سعی می کردم خودم را با آن تطبیق دهم بازهم احساس خفقان می کردم. امروز در خاطراتم دانشکدۀ حقوق شهید بهشتی ، با هوایی مصموم و دلگیر بازسازی می شود. کلاس های دانشگاه بر خلاف تصور من جلسات بحث و تحلیل نبود بلکه کلاس های مدرسه ای بود که با ابعاد بزرگ تر برگزار می شد. استاد از روی جزوۀ دو دهۀ پیش خود درس می داد و.... ما هم کم کم تبدیل به شاگرد مدرسه های بزرگ شدیم و مثل بچه دبستانی ها، جزوه را شب امتحان می خواندیم، دنبال نمره بودیم و... در طول چهار سال و اندی به جز چند کلاس بحث اینگیز حقوق اساسی (کلاس آقای دکتر هاشمی)، حقوق جزا( دو کلاس آقای دکتراردبیلی ) و حقوق مدنی ( چهار کلاس آقای دکتر شهیدی ) ، عملا فقط ما آموختیم که چگونه از منابع استفاده کنیم و مقادیر زیادی فقه به زبان عربی حفظ کردیم. البته ناگفته نماند که دوستان خوبم که در ایران ماندند همگی وکلیل یا دفتردار شدند و با سیستم خودشان را تطبیق دادند. تنها من و دو نفر دیگر از دوستانم ( م. که در کمبوجیه است و در صدد آمدن به کانادا است و ی. که مقیم امریکا است) نتوانستیم جایگاه خودمان را در آنجا بیابیم و به همین دلیل هم هر کداممان امروز گوشه ای از دنیا تک و تنها زندگی می کنیم (این تصمیمی بوده که با علم به توانایی ها یا ناتوانایی های خود و با درنظرگرفتن مجموعۀ شرایط حاکم بر زندگی امان اتخاذ کرده ایم). در غربت گاه گداری کاری در زمینۀ رشتۀ خودمان می یابیم وبه آن می پردازیم ولی در اکثراوقات با کارهای دیگر و یادگیری حرفه های جدید که به تحصیلات تخصصی احتیاج ندارد و بیشتر وابسته به توانایی های اجرایی و تطابقی و تجربی انسان است، زندگی می گذرانیم.

خوب رسیدم به نکتۀ اساسی درد دل....
کار نکردن در زمینۀ رشتۀ تحصیلی پس از مهاجرت....

Post a comment