« درد دل - 3 | Main | برای رامین جهانبگلو... »

درد دل - 4

وقتی از فرودگاه مهرآباد سوار هواپیما شدم، نمی دانستم کجا می روم. کانادا!!!ونکور!!!انتهای دنیا!!! برایم مهم نبود کجا فقط می خواستم ایران نباشم. خیلی خسته و بی نفس بودم. همه فکر می کردند با بی فکری مطلق بار سفر بسته ام ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم و خوب می دانستم به سرزمین رویاها مهاجرت نمی کنم. خود را برای زندگی بسیار سختی آماده کرده بودم. برای رسیدن به کانادا عجله داشتم به دو دلیل: 1- گرفتن ویزای کانادا در آن زمان از آن اتفاقاتی بود که هیچ تضمینی برای تکرار آن وجود نداشت. من باور داشتم مهاجرت به کشوری انگلیسی زبان مرا از زیر بار یادگیری زبان جدید می رهاند و کمتر باعث عقب افتادن من از زندگی ام می شود.
( که البته درست هم بود.) 2- باور داشتم هرچه زودتر این دوران را شروع کنم بهتر است. می دانستم مرحلۀ سختی را باید پشت سر بگذارم چه امروز و چه فردایی نزدیک. (البته باید در این مورد تذکر دهم که اتفاقات عجیب و غریب و توان فرسا را در محاسباتم راه نداده بودم.) یک دلیل دیگری هم به عنوان دلیل سوم وجود داشت که جای صحبت از آن اینجا نیست. جالب این است که همه و از جمله خودم باور کرده بودیم که این دلیل سوم اصلی ترین دلیل مهاجرتم است. شاید با این باور من شجاعت و سماجت کافی برای پافشاری بر هدف و انگیزۀ مهاجرت را یافتم. شاید اصلی ترین نقش این دلیل در روند مهاجرت به کانادا، انتخاب ناخودآگاه من برای فرود در شهر ونکوور به جای تورنتو یا مونترال بود.( البته تنها پس از گذشت 10 روز از اقامتم در شهر ونکوور این دلیل پر هیاهو، پوچ شد. من در همان لحظۀ ورود و دیگران با تأخیر چندین ساله باور کردند که من برای خودم مهاجرت کرده ام.) مقاومتم در مقابل همۀ سختی ها دست کم وجدان خودم را آسوده می کند و رویم را سفید که حتی اگر آرزوی سیندرلایی در خیال داشته ام ولی به آن دلیل عزمم را جزم سفر نکرده ام بلکه آن را در بخش آمار و احتمالات مثبت ذهنم جای داده بودم به طوری که وجود یا عدم آن نتیجۀ کل محاسبات را تغییر ندهد و تنها در نوع معادلۀ آن مؤثر باشد. همین طور هم شد. معادلۀ مهاجرت من به جای معادلۀ یک مجهولی به معادله ای چند مجهولی تبدیل شد که البته زندگی را سخت تر و حل مسائل را بسیار پیچیده تر کرد...

حالا ونکوور بودم از تصمیم خود گیج بودم. اجازۀ کار نداشتم. بی پول بودم. حتی یک نفر را در شهر ونکوور نمی شناختم به جز یکی از پسر عموهای مامانم که خود مادرم بیش از سی سال بود او را ندیده بود!!!!و البته دوستی که در مراحل مهاجرت بسیار اتفاقی باهم آشنا شدیم که خود او دختری تازه مهاجر بود با هزاران مشکل. هر دوی این عزیزان بدون هیچ وظیفه ای در حد توان خود بی نهایت به من محبت کردند. می دانستم با در دست داشتن ویزای توریستی تا وضعیت اقامتم مشخص شود، روزگار سخت تر از سختی را در پیش خواهم داشت و خود را برای هر کاری آماده کرده بودم. الحق که چنین هم بود....

پس از یک هفته ،دوست دوست آشنایی دور، از روی دلسوزی مرا به خانمی ایرانی که صاحب یک ساندویچی زنجیره ای مثل مک دونالد به نام آربیز بود، معرفی کرد.قرار شد برای ساعتی 4 دلار فقط 20 ساعت در هفته آنجا کار کنم. یک روز در آنجا کار کردم... ولی دیگر نرفتم. سرعت کار بالا بود . کاری یکنواخت و پر سرعت. خنده دارترین موضوع این بود که من هنوز نمی دانستم " کامبو" یعنی مجموعۀ ساندویچ، سیب زمینی و نوشابه ولی باید آن را می فروختم!!!یادم به فیلم عصر جدید چارلی چاپلین افتاده بود. خانم صاحب کار که چندان مؤدب هم نبود همان روز اول عذر مرا خواست و به من گفت که من این کاره نیستم. او صریحا به من اعلام کرد که با این وضع در این مملکت به جایی نخواهم رسید و به عنوان نصیحت به من گفت:"به جای این همه فکر وطرح مسأله کار کن، کار."!!!!

به دنبال کار پرستاری از بچه بودم. ولی کسی به من بی تجربه در بچه داری، کار نمی داد. پذیرفته بودم که به جز بچه داری کارهای خانه را هم بکنم، ولی باز هم کسی به سن و سال من اعتماد نمی کرد. دخترکی 24 ساله که تازه از گرد راه ایران رسیده!!!!

در منطقۀ ایرانی نشین ونکوور اطاقی اجاره کردم که صاحب خانۀ آن یک مادر تنهای ایرانی با دو فرزندش بود. خانه تنها یک اطاق کوچک داشت که مثلا من در اطاق خواب و صاحبخانه و فرزندانش در اطاق نشیمن زندگی می کردیم .نیمی از تنها سرمایۀ 1200 دلاری ام را بابت دو ماه اجاره خانه دادم....واقعا نمی دانم چگونه چنین شهامتی داشتم. کاش امروز هنوز نیمی از آن همه شجاعت را در کوله بارم حمل می کردم....در طول دو ماه اول اقامتم در ونکوور،مادرم که سفر کوتاهی به امریکا داشت، به مدت دو روز به این شهر آمد تا مرا راضی به بازگشت کند. حق داشت. زندگی راحتم را در ایران رها کرده بودم و سرگردان به دنبال کار کارگری سیاه می گشتم و در مخروبه زندگی می کردم و تقریبا هیچ چیز نمی خوردم. ولی بازنگشتم. مادرم باید خیلی دل شکسته شده باشد ولی من می خواستم ایران نباشم.

تقریبا نیمه های آخر ماه دوم مهاجرتم بود که معجزۀ کاریابی که تبدیل به فرض محالی شده بود، حادث شد!!! و مسیر زندگی ام تغییر کرد.

از طریقی به مردی ایرانی (نه چندان خوش صفت و خوش نام) که صاحب چاپخانه ای بود برای کار معرفی شدم. از خوش اقبالی من، همسر این مرد ایرانی عازم سفری شش ماهه بود و به همین دلیل او به یک نیروی جدید کار ارزان احتیاج داشت. مصاحبۀ من با آقای "ش" که صاحب کار بود، شاید خنده تارترین یا گریه دارترین مصاحبۀ کاری عمرم باشد. به وضوح باید خود را احمق جا می زدم. او نمی خواست کسی را استخدام کند که چندان چیزی بارش باشد یا هوش و استعدادی داشته باشد. او فقط کارگر ارزان می خواست نه دردسر. من هم خوب این نقش را بازی کردم. با من شرط کرد که تا دو هفته بدون حقوق برایش کار کنم تا ببیند چگونه کار را یاد می گیرم و بعد تصمیم بگیرد که آیا من لایق کار کردن در چاپخانه اش هستم یا نه !!! همچنین گفت که در صورت رضایت از کارم بعد از دو هفته، به جای روزی هشت ساعت باید روزی دوازده ساعت کار کنم به اضافۀ اینکه شنبه ها و یک شنبه نیز نمی توانم تعطیل باشم . در ازای این کار او با منت به من پیشنهاد 1000 دلار حقوق در ماه کرد. بعدها که این پیشنهاد را چرتکه انداختم به نامردانه بودن آن پی بردم. با سرشکن کردن ساعات کار به حقوقم تقریبا ساعتی 2 دلار و 75 سنت حقوق می گرفتم. این در صورتی است که پایین ترین سقف حقوق مجاز در ونکوور 6 دلار و نیم بود که در محاسبات مالیاتی پایین ترین مرز خط فقر محسوب می شود!!! به هر حال من کاری به این کارها نداشتم. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. گو اینکه سمت ریاست جمهوری ایالت متحدۀ امریکا را به من پیشنهاد کرده بودند....

Post a comment