برای رامین جهانبگلو...
رامین جهاتبگلوی عزیز،
می دانم نیستی که بخوانی ولی می دانم که خواهی بود و خواهی خواند....
جمعه شب گذشته با شنیدن نام تو از تلویزیون سی تی وی کانادا بر جا خشک شدم. می خواستم خود را به نشنیدن بزنم و یا باور کنم که جملۀ اول گویندۀ اخبار که حاکی از دسگیری تو بود را به اشتباه فهمیده ام. نیم ساعت از روی مبل تکان نخوردم تا اخبار دوباره تکرار شد. درست شنیده بودم: " محقق و پژوهشگر ایرانی – کانادایی به نام رامین جهانبگلو در ایران بازداشت شد..." نمی دانستم چه کنم. حیران بودم. نفسم تنگ بود.
نام تو اولین نامی بود که من پس از ورودم به تورنتو در میان ایرانیان از این و آن شنیدم. گویا در یک خیابان زندگی می کردیم. پس از گذشت دو سال برای اولین باردر زمستان 2002 در واشنگتن ملاقاتت کردم. به احتمال قریب به یقین این اولین و آخرین دیدار ما بود.
آن روزها، پدرم در ناکجا آباد بود. دو ماه از ناپدید شدن او گذشته بود. ما نمی دانستیم آیا او زنده است یا نه...ما نمی دانستیم از این سوی دنیا در کدامین بازداشتگاه باید به دنبال او باشیم...ما نمی دانستیم...هیچ چیز نمی دانستیم. او در یک پیام کوتاه از خانواده تقاضای سکوت کرده بود. آیا باید ساکت می ماندیم؟؟؟
رامین جان، آن روزها تو از نزدیک شاهد به خود پیچیدن مادرم برای پیدا کردن ردی از پدرم بر روی سایت های خبری بودی. مبهوت به او نگاه می کردی و دلسوزانه همواره او را یاری می دادی. امروز باورم نمی شود که تو در ناکجا آباد هستی و ما به دنبال تو به هر دری می کوبیم. از لحظه ای که این خبر به گوش ما رسید، بدون لحظه ای درنگ دست به کار شدیم تا دیگر دوستان را خبر کنیم. هیچ کس خبر را تأیید نمی کرد. پس از چند ساعت خبر تلویزیون سی تی وی نیز تغییر شکل یافت و نام تو از میان خبر بریده شد و تنها به ذکر " یک محقق ایرانی – کانادایی" بسنده شد. اگر من با گوش های خودم بیش از ده بار نام تو را نشنیده بودم، شاید به راوی خبر شک می کردم.
همیشه همین طور است. چند هفتۀ اول که باید سخت ترین دوران دستگیری هم باشد، اقوام نزدیک ، دوستان و آشنایان در مرحله شوک و بهت به سر می برند. هیچ کس توان و ارادۀ تصمیم گیری و پذیرفتن مسئولیت برای بازکردن خبر را ندارد. همه تصور می کنند شاید سکوت بهتر باشد. به زودی همه یک صدا می شوند و باور می کنند که بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. اولین حرکت منسجم سد شک و شبهه را در هم خواهد کوبید.
رامین عزیز، تورنتو و بر بچه های ایرانی تورنتو به تو دین دارند. همه می دانیم که تو با تلاش خود هستۀ اصلی یک جمع فرهنگی را در این شهر پایه گذاشتی که به حق همواره منسجم ترین و پرمایه ترین بوده و هست. "اگورا" ( در اصل نام میدان معروفی بوده در زمان یونان باستان که فلاسفه و مردم در آن برای مباحثه و تبادل افکار جمع می شده اند) مدیون توست.
در همان اولین و آخرین دیدار ما در واشنگتن تو مصرانه مرا به پیوستن به "اگورا" فراخواندی. آن روزها من سردرگم تر از آن بودم که به خود بیاندیشم. شاید تنها برای حفظ احترام به دعوت تو پاسخ گفتم. بگذار اعتراف کنم که شاید یافتن "اگورا" و پیوستن به آن یکی از بهترین اتفاقات پس از مهاجرتم بود. برای مدت های مدید تنها دلخوشی من و بسیاری از جوان های تازه مهاجر جمع هفتگی "اگورا" بود. جوانان تحصیلکردۀ ایرانی تورنتو با مشارکت در جلسات هفتگی "اگورا" زخم های غربت خود را تسکین می دادند. بحث های فرهنگی – اجتماعی داغ که گاه باحضور مهمانی افتخاری برگزار می شد و گاه بحث آزاد گروهی بود، همگی ما را از سراسر شهر در سرما و گرما به زیر سقف یکی از کلاس های کوچک دانشگاه تورنتو می کشاند. بحث ها ادامه می یافت و گاه درگروه کوچکتری به کافی شاپ روبروی دانشگاه می کشید و گاه حتی طولانی تر که به یکی از رستوران های اطراف دانشگاه ختم می شد.
"اگورا" برای ما محفلی بوده و هست که در آن تمرین دموکراسی همان چیزی که دغدغه ات بود کردیم. هفتگی دور هم جمع شدیم، حرف زدیم و شنیدیم، اززبان یکدیگر آموختیم، بحث کردیم، متقاعد شدیم، عصبانی شدیم وگاه حتی برای اثبات عقیدۀ خود پرخاش کردیم ولی هیچ گاه فکر نکردیم چون کسی با ما هم عقیده نیست دیگر در جمع شرکت نخواهیم کرد. این تمرینی بس با ارزش برای ما بود. "اگورا" باعث جمع شدن جوان های تازه مهاجر شهر گرد هم شد. دوستی های بسیاری از همین جلسات هفتگی آغاز شد. خوب است بدانی، "اگورا" باعث جوانه زدن علاقه های عاطفی جوانان شهر نیز شد که تعدادی هم به ازدواج و زندگی مشترک ختم شد. از سوی دیگر بسیاری نیز پس از تجربه و خطا دانستند که نمی توانند دوستان خوبی برای یکدیگر باشند و به آشنایی بسنده کردند ولی هیچ کدام از این دلایل مانعی برای حضور ما در زیر سقف کوچک کلاس دانشگاه نبوده و نیست. هستۀ اولیه بسیاری از حرکت های فرهنگی – اجتماعی داوطلبانۀ جوانان ایرانی مقیم تورنتو، "اگورا" بوده. هر کس بنا به معیارهای خود دوستان هم فکر خود را یافت و بار تنهایی را از شانه زمین گذاشت. باور کن اغراق نمی کنم. "اگورا" به جوانان تحصیلکردۀ ایرانی مقیم تورنتو بسیار خدمت کرده و می کند.
اگر گاه بین این جلسات هفتگی وقفه ای افتاده ولی تبادل نظر همواره بین اعضا با رد و بدل کردن ایمیل های گروهی در جریان بوده و هست. گاه بحث ها چنان داغ شده که روزانه صدها ایمیل بین گروه تبادل شده. طبیعی است در میان این مباحثات گاه مجادلاتی هم رخ داده که البته از ارزش وجودی "اگورا" نمی کاهد.
رامین عزیز، می دانم که در سال های اخیر در ایران نیز بسیار تلاش کرده ای تا جوانان را به گرد مباحث فلسفی، فرهنگی و اجتماعی فراخوانی. خسته نباشی.... دستمزدت این نبود ولی بدان هرکس در ایران قدمی مثبت و ماندگار در طول زندگی فرهنگی خود برداشته، آب خنکی هم نوش جان کرده. بدان آنچه امروز بر سرت آمده، ارزش تلاش ها و خدماتت را صد چندان خواهد کرد.
از لحظه ای که خبر دستگیری ات علنی شد، "اگورا" با نام تو بمباران شد. همه در صدد پشتیبانی و حمایت هستند. با هم مشورت می کنند و نظرهای گوناگون رد وبدل می شود. برخی به واکنش سریع معتقدند و برخی به سکوت....کمبود اطلاعات همگی را دست بسته کرده است. دیشب ، هنگامی که ایمیل ها را مرور می کردم، احساساتم به خروش آمد . وقتی حس کردم که تعدادی از اعضا نه به دلیل بی توجهی یا کوتاهی بلکه به دلیل بی تجربگی در گذراندن این لحظات در زندگی شخصی، پیشنهاد سکوت و دست به عصا راه رفتن را داده بودند به خود لرزیدم. چند تجربۀ دیگر را باید پشت سر بگذاریم تا باور کنیم آنچه زندانی و خانواده اش بیان می کنند آن چیزی است که زندانبانان می خواهند؟!!!! آنقدر دلم گرفت که گریستم. من و آنانی که متأسفانه در زندگی شخصی خود زهر تلخ این روزها را زیر دندان مزه مزه کرده ایم، قواعد این بازی نا عادلانه را با جان و دل می شناسیم.
من می دانم همسر و مادر تو چه روزگاری را می گذرانند. آن ها تنها به تو می اندیشند و وحشت و هراس و تهدید وخفقان سایه ای است سنگین بر زندگی شان. چگونه می توان از همسرت انتظار داشت که حرف بزند!!!! گریۀ او مهمترین دادخواهی و درخواست کمک است. او با گریستن می گوید می ترسد، می گوید نمی تواند یا نمی خواهد حرف بزند و می گوید فریادش در گلو خفه شده .... مگر همسر تو چندبار تابه حال همسر زندانی آزادی بیان و عقیده بوده؟؟؟ که استخوان هایش لابه لای چرخ های سنگین خانوادۀ زدندانی بودن، نرم شده باشد؟؟؟ به زودی خواهد آموخت همان طور که دیگران آموختند ولی امروز باید به او فرصت داد و دیگران باید برخیزند. فردا او در کورۀ جانسوز این راه، پخته تر از ما خواهد شد....
آنگاه که از خواندن نکات مختلف برای واکنش در مقابل دسگیری تو به ستوه آمدم، به خاطر آوردم که این محصول تلاش توست. تبادل آزادانۀ عقیده و تمرین دموکراسی...انصافا که خوب آموختیم!!!
می دانم که امروز دغدغۀ آزادی تو بسیاری را دل مشغول کرده. آزادی که حق مسلم انسان است. انسانی که عقیدۀ صلح جویانه و آزاد منشنانۀ خود را در نوشتار و گفتارخود بلند بلند فکر کرده است. آزادی که نبود آن حقوق شهروندی انسان را مخدوش می کند و پایه های قواعد حقوق بشر را لرزان می کند.
من بنا به تجربه های تلخ سال های اخیر تنها به یک اصل ایمان دارم و هیچ دلیل و برهانی ذره ای بر این اعتقاد راسخ من خدشه وارد نمی کند و آن این است: " دوستان ، سکوت جایز نیست." سکوت همانا خواستۀ متعرضین به حقوق شهروندی است. سکوت دیگران، زندانی را در دستان زندانبان تنها و مظلوم و رها شده ، وا می نهد. سکوت در مقابل بی عدالتی ، حرکتی بس خوشایند برای سرکوبگران است. عبور از مرز سکوت، تنها نوشداروست. سکوت را بشکنیم....
رامین عزیز، ما یک صدا از حق تو دفاع خواهیم کرد....
Comments
Khanoom vaghean karet doroste. kash yek zare hes nodosti shoma to baghyee on Tehrantoyehaye mohafezekar ham bod.
Posted by: Shahin | May 2, 2006 07:12 PM
Akbare Ganji azad shod chon hame esmesho tekrar kardand. Jomhori eslami age kasi ro tanha gir biyare azyat mikone age befame melat esmesho darand tekrar mikonand kota miyad. bayad kari kard ke esme Ramin tekrar beshe.
Posted by: Anonymous | May 2, 2006 07:14 PM
Lili Azize man...
Posted by: Poupak | May 2, 2006 07:25 PM
Man ahm engaraanam, kheili negaraanam.
Posted by: Mehrdad | May 2, 2006 09:15 PM
لیلی عزیزم!
ما در ایران نمی گذاریم به رامین یک زخم هم برسه من خیلی مدیون رامین هستم
Posted by: سينا مالكي | May 3, 2006 10:34 AM
ramin vared marhalehee az zendegish shod ke bayad mishod, RAMIN ZOHUR KARD.
Posted by: mohsen | May 3, 2006 12:32 PM
salam, az khoondane in matlab lezat bordam, tamame chizhaee ro ke neveshtid mitoonam ehsas konam, man dar iran yeki az doostarane aghaye jahanbegloo boodam, yek idee kamel, yek moaleme ashegh, hichvaght negahio ke be in shakhs daram, be azizanamam natoonestam dashte basham, az inke dar zendan be sar mibarand negaran nistam, chon eteghad daram hich vaght yek hesare mile'ee nemitoone haghighat ro mahsoor kone, be omide rahaee iroon, va be omide roozi ke hamegi azad bashim. baraye oon rooz biaim bishtar talash konim.
amir, daneshjooye falsafe, France
Posted by: Amir kahnamooee | May 4, 2006 08:51 AM
سلام ...
منم متاسفم از این بابت...
با تو موافقم لیلی...
دیگر سکوت جایز نیست...
اما مردم ما واقعا دیگر خسته تر از آنند که فریاد کنند...
دیگر توان فریادی نمانده
من به شخصه دیگر خیلی نا امیدم از این مردم...
به قول معروف : "آب از سرمان گذشت"
واقعا نمیدونم چی میشه گفت...
رامین اولین بازداشتی امسال و آخرین نیست...
Posted by: hamid | May 4, 2006 12:00 PM
در مورد اقاي جهانبگلو مطلبي نوشته ام اگر لازم دانستيد لينك دهيد
Posted by: خدري | May 4, 2006 12:11 PM
مطلبتون رو خوندم،الان شرایط آقای جهانبگلو رو درک می کنم چون خودم در اون شرایط بودم،کاملا با شما موافقم که همسرشون الان نیاز به کمک دارن و باید صدای ایشون رو به گوش همه برسونیم،پیشنهادم اینه که یه طومار برای آزادی ایشون امضا کنیم تا دیر نشده،تو این سر و صدای هسته ای باید فریاد ما رساتر باشه
Posted by: AmirHossein | May 4, 2006 03:43 PM
مطلبتون رو خوندم،الان شرایط آقای جهانبگلو رو درک می کنم چون خودم در اون شرایط بودم،کاملا با شما موافقم که همسرشون الان نیاز به کمک دارن و باید صدای ایشون رو به گوش همه برسونیم،پیشنهادم اینه که یه طومار برای آزادی ایشون امضا کنیم تا دیر نشده،تو این سر و صدای هسته ای باید فریاد ما رساتر باشه
Posted by: AmirHossein | May 4, 2006 03:44 PM
مطلبتون رو خوندم،الان شرایط آقای جهانبگلو رو درک می کنم چون خودم در اون شرایط بودم،کاملا با شما موافقم که همسرشون الان نیاز به کمک دارن و باید صدای ایشون رو به گوش همه برسونیم،پیشنهادم اینه که یه طومار برای آزادی ایشون امضا کنیم تا دیر نشده،تو این سر و صدای هسته ای باید فریاد ما رساتر باشه
Posted by: AmirHossein | May 4, 2006 03:47 PM
با همدردي بسيار
تنها را پايان دادن به مصيبت مردم ايران سرنگوني قهرآميز اين رژيم ضدبشري است كه همبستگي ملي همه ايرانيان را ايجاب مي كند.
Posted by: اميد | May 4, 2006 04:31 PM
لیلی عزیز
نوشته تو قلبم رو بدرد آورد و آرزومندم هر چه زودتر رامین خان جهانبگلو از اسارت آزاد شود. ضمنا احساس دین و ستایش ترا تحسین می کنم
Posted by: محمد میرشاهی | May 4, 2006 07:01 PM
نميدونم چي بگم فقط اميدوارم پاس كانادايي ايشون بدردش بخوره البته اين ادمكشها اينقدر وقيح هستند كه زهرا كاظمي رو هم كه شهروند كانادا بود همه ديديم چه بلايي به سرش اوردند گنجي رو هم اگر فشار جامعه جهاني نود به نظر شما اين ادمكشها ولش ميكردند من كه فكر نميكنم به هر حال رژيم در اين شرايط كه پرونده اتمي اش در شوراي امنيت است مثل يك شير زخمي به همه جا چنگ مي اندازد و تحمل صداي مخالف ندارد اين دو وزير كشور و اطلاعات رو هم كه همه ميشناسند چه نقشهاي كليدي در ربودن و و شكنجه و كشتن روشنفكران و فعالان سياسي دارند شايد فيلشان ياد هندوستان و قتلهاي پاييز 77تا سال 68 را كرده
Posted by: مرتضي | May 5, 2006 12:52 AM
Jahnbegloo is an agent of the west. Whoever have received an award from National endowment for democracy, read cia, the least you can say that person should not be trusted.
Posted by: stupid | May 5, 2006 02:52 AM
دوست عزيز از مطالبي كه در قسمت درد دل نوشتي خيلي لذت بردم. همه رو حس كردم شايد يك جور احساس همذات پنداري .اميدوارم كه من جرات پيدا كنم و انقلابي رو كه سالهاست در مورد زندگي شخصي در ذهن دارم انجام بدم .كاش من هم اون سالها رشتهام رو عوض كرده بودم و راهي رو كه تو رفتي انتخاب ميكردم.در مورد آقاي جهانبگلوهم
ازصميم قلب آرزوي رهايي دارم.
Posted by: nasrin | May 6, 2006 12:56 PM
شما دارین چه کسانی رو سرزنش می کنین؟مگر تحفه ی گرمسار بارها نگفته که ما برای دموکراسی انقلاب نکرده ایم؟به نظر من تموم اعمال رژیم کاملا قابل پیش بینی و ضمنا دارای انطباق دقیق با احکام اسلام ناب محمدی ولایت فقیه است .در این هیچ شکی نیست .این مردم ایرانند که به سردرگمی و بی خیالی و زندگی نکبت بار خو گرفته اند و گرنه حکومت که داره تموم مبانی فکری و حتی اهداف عملی کوتاه مدت و بلندمدتش رو از تموم تریبونهای رسمی و غیر رسمی علنا اعلام میکنه .شما هم مثل من و مثل همه به جای اونچه که عمل به موقع نامیده می شود در چنین مواقعی هوس نوشتن متن ادبی و نثر مسجع به سرمون میزنه .
سرنکون با رژیم اسلامی ولایت منحله فقیه
Posted by: هانا | May 8, 2006 09:43 PM
جهانبگلو عامل امریکا است و از ادمکشان بشریت هم یک جایزه گرفته که اورا بسیار مشکوک می نمایاند. کسی که از national endowment for democracy
جایزه دریافت کرده باشد حداقل چیزی که میتوان گفت اینست که شخص عامل امریکا است. این بنیاد در جاسوسی و هرج ومرج راه انداختن در کشورهایی که امریکا قصد عوض کردن سران را دارد که نوکران خود راجایگزین نماید نقش بسیارمهمی بازی میکند. جهانبگلو هم یک مهره از ان است که در این راه یاری میرساند
Posted by: ازاده | May 10, 2006 09:55 PM
azade jon to amel ki hasty ?
Posted by: akbar | May 12, 2006 08:06 PM
دوستان عزیز لطفا" خودتون رو برای وضعیت جدید رامین جون ناراحت نکنید بالاخره تنوع در زندگی هر کسی لازمه مخصوصا برای رامین جون مغرور و با پرستیژ . باشد تا این دوست عزیز کمی به تاملات فلسفی بیشتری دست یازد و یا به هگلی جدید رهنمون گردد و شاید ....
Posted by: M | May 12, 2006 10:30 PM
عرض شود، من این آقا رو نمیشناختم، ولی امیدوارم منطق و احترام به آرا روز به روز بیشتر تو ایران رشد کنه.
Posted by: امید | May 13, 2006 08:50 PM
برای رامین جهانبگلو - بند 209 زندان اوین
آنچه برایت اتفاق افتاده چيزی نبود که منتظرش نباشم. اکنون سالهاست که میدانم چنين چيزی هرلحظه ممکن است برايت اتفاق بيفتد.در اين سالها همهی دوستان به من میگفتنداحتياط کنم اما با خودم گفتهام چرا آدم بايد اين همه احتياط کند، مگر جرم درست کردن برای آنها کاری دارد. ما در کشوری زندگی میکنيم که هرچيزی میتواند برايمان جرم باشد. با خود میگويم چرا آدم بايد اين قدر در زندگی بترسد که از ترس مرگ بميرد. مگر جرم ساختن در اين کشور کاری دارد. هر کتاب، هر جمله، هر گفت و گوی تلفنی، میتواند برای تو جرمی باشد. و تازه مگر کاری دارد چيزی در در خانهات بگذارند و بعد بيايند پيدا کنند. در تمام اين سالهای بعد از انقلاب من تنها احساسی که داشتهام اين بوده است: «اين کشور اشغال شده است. ما در اين سرزمين صاحب هيچ حقی نيستيم! اشغالگران هرروز ما را می ترسانند». زندگی در «جمهوری اسلامی ايران» يعنی زندگی در موقعيتی کافکايی. تو هميشه متهمی و هميشه چيزی هست که تو از آن بترسی. چيزی يا کسی که تو نمیشناسی برای تو اتهامهايی ساخته است و تو هيچ راه فراری نداری. تو هيچ کس نيستی. اين را به خاطر بسپار
Posted by: EFSHA | May 14, 2006 01:55 AM
oon azadeh man nista!
Posted by: azadeh | May 14, 2006 03:41 PM
sedaye ma az divarha oboor khahad kard.mohem nist ke ramin che begooyad va che ra emza konad.mohem in ast ke zendeh bemanad ta in kaboos bogzarad
Posted by: siamak farid | May 14, 2006 10:21 PM
sedaye ma az divarha oboor khahad kard.mohem nist ke ramin che begooyad va che ra emza konad.mohem in ast ke zendeh bemanad ta in kaboos bogzarad
Posted by: siamak farid | May 14, 2006 10:22 PM
خانوم لیلی...ضمن قدردانی از نوشته هاتون میخواستم باهاتون یه صحبت کوچولویی بکنم...اگه ممکنه ایمیلتون رو بهم بدید تا براتون بنویسم...مطلب من سیاسی نیست بلکه شخصی-اجتماعیست و از شما راهنمایی میخوام....اگه ممکنه کمکم کنید...ممنونم
Posted by: sherry | May 15, 2006 08:14 AM
خدا قوت
خوندم . آش دهن سوزی نبود
دوصد گفته چو نیم کردار نیست
Posted by: سامان | May 15, 2006 08:38 PM
خوب من خوندمش[...] بعد رسیدم وسطش نفسم بالا نمی یومد[...]احساس کردم همه این جریانات ماله خودمه [...] بعدش یه خورده فکر کردم دیدم هنوز راهی هست[...] به دستام پیشنهاد کردم پنجره رو باز کنه[...] باز کردم دیدم نه فایده نداره[....] رفتم یه پارچ آب خوردم دیدم بازم نشد[...]فایده نداره[...]یه دفعه دیدم مریم اقوامی گفت مادر رامین در بخش سی سی یو بستری شد مادر رامین در بخش سی سی یو بستری شد مادر رامین در بخش سی سی یو بستری شد بعدش ... ارتباط با جهان امروز رادیو فردا[...]
خوب ما کاری نمی تونیم بکنیم جز دعا به جان مادرش و خودش خودش بنده خدا گول خوش باوریشو خوردو به ایران اومد وگرنه خیلی ها بهش گفتن نرو [....] امیدوارم مادرشون خوب باشن طبق گقته خانم بهبهانی بالای 80 90 دارند خیلی خیلی خطریه[...] در مورد حرفاتون فکر می کنم اولین بارمه دیدم وبلاگتون رو البته من تو سایت اگر اشتباه نکنم مادرتون لینک شما رو دیدم از حرفاتون و این طور بیان احساساتون به نظر زیر 30 سالید وهر چند همیشه عقیده داشتم باید تسلیم شد به رضای خدا و عقیده ای به دعا و اینا نداشتم ولی بازم اگر این بندک کفش ما کاری ازش بر میاد بیا برای بسکل کردن ژیان آزادی در ایران میدم تحویلتون[...] کاش می شد یه شهاب سنگی یه چیزی میومد می خورد زمین رو نابود می کرد ما رو هم می کرد راحت می شدیم وای بس که در روز از روی کنجکاوی این سایت رو برو اون سایت رو برو خسته شدم تکراری نشده ولی حالم گرفته است از هدفم دور شدم احساس می کنم خیلی باید هنوز راه برم آخ[....]صفحه کلید هم که متاسفانه فرسایش یافته [....]برای خودتان و یا پدرتان یا مادرتان یا خواهرتان و یا برادرتان آرزوی عمری با عزت می کنم [...]راستی این چرتا چیه این دیونه می نویسند این زمان کسی عامل کسی نیست هر کس عامل خودشه اصلا زندان معنی نداره اسلان زندانبان معنی نداره اگه راست می گند اسلام رو قوی کنند اسلام رو درست نشون بدند اسلام واقعی رو به مردم نشون بدند اون وقت دیگه رامین و مامین نمی تونه کاری بکنه بعدشم اون وقت خودشون هم میرن و نسلشون منقرض میشه [...]
به نظر من باید یه چند دهه دیگه تو موزه های دایناسور ها یه چندتا آخوند هم بذارند
[...]
ما که نفهمیدم تو آزاده هستی یا لیلی [...]
این وسط مجنون کجاست؟ در بیابان آتاکاما؟
خلاصه هر جا هست سلام برسونید!
در مورد کانادایی بودن رامین با این سیاست و دیپلماسی ای که کانادا داره فکر نکنم به این راحتی ها ازش دفاع کنند مخصوصا که همیشه پنهان کارند و محافظه کار .. به هر حال از خدا بخوایم یا نخوایم کاری درست نمیشه امیدوارم نظاره گر آزادیش باشیم
شاد باشی _کیانوشا
Posted by: kianousha | May 17, 2006 02:26 PM
درود
اميدوارم جناب دكتر هر چه زود تر از بند آزاد شوند واقعا امثال ايشان حيف است كه در بند باشند و مشتي آدم ... در راس
Posted by: مقداد توانانيا | May 17, 2006 11:09 PM
آهان فهمیدم تو لیلی هستی
Posted by: kianousha | May 18, 2006 03:01 AM
daneshjooha barkhastand, mardom kojayand.
(at home smoking opium!)
Posted by: nima mehraeen | May 27, 2006 01:53 AM
چرا آپ نمیکنی؟ مطلب روز آن لاینت خوب بود.
Posted by: mahtab | June 14, 2006 01:07 PM
leyli jon salam
khaste nabashi az hameye khastegiha
be omide azadi ..........bayad faryad zad
Posted by: ziba | June 17, 2006 12:05 PM
salam leili...
kheili vaghte neminviisi... montazerim
Posted by: hamid | June 19, 2006 05:26 PM