« برای رامین جهانبگلو... | Main | نخود نخود هر که به دنبال کار خود... »

کمای وبلاگی

وبلاگ من هم بعد از دستگیرگ ی رامین جهانبگلو به فراموشی سپرده شد و به نوعی دربیهوشی به سر برد. دلیلش چندان پیچیده نیست…. من آنقدر درگیر خودم و تصمیمات خودم بوده و هستم که وبلاگ که هیچ گاهی غذا خوردن را هم فراموش کرده و می کنم..

بعد از پست مطلب قبلی، به فاصلۀ چند روز مامانم به تورنتو آمد و حدود یک ماه پیش من ماند. این اولین باری بود که بعد از سال های سال من به مدت یک ماه با مامانم یا بهتر بگم من در کنار یکی از اعضای خانواده ام بودم. خیلی دلنشین بود. شاید آدم ارزش با هم بودن را وقتی درک می کنه که به مدت طولانی مزۀ گس تنهایی را چشیده باشه… بدون اینکه کار خاصی بکنیم خیلی ایام خوبی داشتیم. خیلی جای آزاده و بابام خالی بود. کاشکی یک روز بابام هم بتونه همین طوری بیاد پیش ما....

یک خاطره از آن روزها در مورد یکی از جلساتی است که جهت فعالیت برای آزادی رامین تشکیل داده بودیم و من، مامانم را هم با خودم بردم: جلسه بعد از ساعت 8 عصر در یکی از شب های وسط هفته بود. وقتی همگی خسته و کوفته از کار و استرس روزانه به محلی که قرار داشتیم رسیدیم متوجه شدیم که تمام کافه ها و رستوران های آن اطراف بسته است چراکه ما در محل تجاری شهر قرار گذاشته بودیم. برای اینکه وقت را تلف نکنیم به لابی بیمارستانی که آن طرف خیابان بود رفتیم و در آنجا جلسه را شروع کردیم. مامان که هیچ وقت در این جلساتی که ایرانیان خارج از کشور برای تلاش جهت آزادی زندانیان سیاسی در ایران تشکیل می شود، شرکت نکرده بود( چون خودش همیشه سوژۀ این این ماجرا بوده)، دلش حسابی به حال ما سوخته بود. یکی از دوستانمان همان روز کارش را از دست داده بود، دیگری مریض بود، دیگری باید شام بچه اش را آماده می کرد و….ولی همگی در لابی بیمارستان جمع شده بودیم تا حرکتی در حد توانمان بکنیم. تصمیمات گرفته شد. وظایف تقسیم شد. کمی بحث شد و ساعت 12 با دهان خشک و شکم خالی به خانه برگشتیم و تا ساعت ها مشغول به انجام رساندن وظایف موحوله بودیم. مامان با ناراحتی و طنز به ما گفت: من اگر برگشتم ایران و دستگیرم کردند تو را به خدا از این کارها نکیند. مامان می گفت حالا اگر مرا بگیرند دیگر به خودم فکر نمی کنم بلکه به آدم هایی مثل شما که با هزار بدبختی و امکانان نداشته می خواهند کاری بکنند فکر می کنم، ولی واقعا گناه دارید...

یک خاطرۀ دیگر هم اینکه یکی از صبح های یک شنبه که ما تصمیم گرفته بودیم کمی بیشتر بخوابیم زنگ خطر ساختمان ما به صدا درآمد که زنگی است با صدایی مهیب. اینجا برای ساختمان های بزرگ میزان حساسیت دستگاه های دود و آتش یاب را زیاد می کنند تا از هر خطری پیش گیری کنند. به همین خاطر این زنگ ها نقش چوپان دروغ گو را در زندگی ما بازی می کنند. وقتی این زنگ خطر به صدا در می آید قاعدتا همگی باید از طریق پله ساختمان را در اسرع وقت ترک کنند. از آنجایی که آتش نشانی معمولا به فاصلۀ 5 دقیقه در محل حاضر می شود دیگر کسی به خودش زحمت از پله پایین رفتن را نمی دهد و بیشتر همه در صدد این هستند تا با ابداع راهی از شر صدا راحت شوند. مثلا من اگر زمستان باشد می روم حمام و اگر تابستان باشد می روم در بالکن. البته این کار از نظر ایمنی چندان درست نیست. به هر حال مامان با شنیدن این صدا دیگر در جای خود بند نبود. هرچه گفتم بالش را روی سرت بگذار و بخواب به گوشش نرفت و گفت باید برویم بیرون. گفتم مادرم آسانسورها قفل است و باید با پله 23 طبقه را برویم پایین . به هر حال شال و کلاه کرد که برود. من گفتم نمی آیم که پشیمان شود ولی او گفت نیا من می روم. من هم که دیگر توی رودرواسی مونده بودم پاشدم و جای شما خالی 23 طبقه را رفتیم پایین اگر بگویید یک بنی بشر دیگر در این ساختمان به این بزرگی در راه پله یافت می شد، خیر نمی شد. همین که به پایین رسیدیم آتش نشان ها داشتند محل را ترک می کردند و گفتند چیزی نبوده. مامان و من رفتیم قهوه خوردیم و برگشتیم که با پا درد شدید به رختخواب بخزیم که زنگ خطر دوباره به صدا درآمد. این بار من با اصرار می گفتم پاشو بریم پایین و مامانم سرش را زیر بالش فشار می داد و می گفت مگر دیوانه ام. بیا بگیر بخواب. یک مسکن هم بده من پا دردم خوب بشه....

به هر حال بودنش خیلی دلنشین بود....

Post a comment