« خشونت علیه زنان، نیزه ای دوسر | Main

40 سال بعد.....


یک سال و نیم پیش از این، بی خبر از دنیا، وقتی که کمر درد شدیدی گریبانم را گرفته بود و دراز به دراز در خانه افتاده بودم، تلفن زنگ زد. خانمی با لهجۀ انگلیسی کانادایی با هیجان و صدای لرزان از من پرسید که آیا من لیلی هستم. من فکر کردم یکی از این شرکت های بازاریابی است که وقت و بی وقت مزاحم آدم می شوند ولی متعجب بودم که چرا این صدا تا این حد مضطرب است!!! خلاصه ادامه داد که من نمی دانم چگونه خودم را به تو معرفی کنم.... از این سو از ما اصرار که خواهش می کنم خودتان را معرفی کنید و از سوی دیگر از ایشان انکار که می ترسم اگر من خودم را معرفی کنم تو ناراحت شوی....به هر حال بنده قول دادم که اگر از معرفی ایشان ناراحت شدم به مکالمه ادامه ندهم و تلفن را قطع کنم و ایشان هم دیگر شماره گیری نفرمایند. فقط تصور کنید احوالات آدم را وقتی چنین جملاتی را می شنود....

خانم به زبان آمد و گفت که ایشان 40 سال پیش از این با پدر بنده به قول خودش نامزد بوده. یعنی قبل از اینکه پدرم با مادرم آشنا شود. من که نمی دانستم از این داستان بخندم، متعجب باشم یا .... فقط می دانستم که عصبانی نمی توانم باشم. با کنجکاوی از او پرسیدم که چطور مرا پیدا کرده ای؟

او گفت برای آزمایش خون به یکی از آزمایشگاه های شهر رفته بوده. خانمی که خون می گرفته ایرانی بوده و او از لهجۀ فارسی ملیت او را تشخیص داده. خلاصه خانم که به یاد ماجرای عشقی 40 سال پیش افتاده بوده، با خانم ایرانی در دل را باز می کند و از محسنات عشق 40 سال پیشش برای او می گوید. او می گوید که او ژورنالیست معروفی بوده و ....خانم تکنیسین که کنجکاو می شود می پرسد اسم این عشق چیست؟ خانم هم می گوید.... خانم تکنیسین که پدر را از طریق اخبار می شناخته به خانم مژده می دهد که ظرف یک دقیقه دختر بزرگ نامزد 40 سال پیشت را پیدا می کنم و الحق هم که چنین می کند. با یک تلفن به نشریۀ محلی تورنتو.....

دردسرتان ندهم. نامزد 40 سال پیش پدرم همان روز با دسته گلی آمد منزل من!!!!! البته ابتدا به خانه رفته بود و عکس های قدیمی خودش با بابا را هم همراهش آورده بود. من واقعا نمی دانستم چه کنم. بیشتر از کوچک بودن دنیا حیران بودم تا هر چیز دیگر.... به هر حال داستان از این قرار بوده که این خانم هنرمند و زیبا یکی از گریمور های بسیار معروف هالی وود در آن زمان بوده. بابا هم که خبرنگار کیهان در کالیفرنیا بوده و به دلیل علاقۀ ذاتی اش به فیلم دائما در هالی وود رفت و آمد می کرده و..... خانم کانادایی و تورنتویی الاصل بوده....حالا سرنوشت را نگاه کنید که چهل سال بعد من باید به نمی دانم کدامین دلیل در تورنتو باشم.... خانم مرا به خانه اش دعوت کرد و هدیه های صنایع دستی ایرانی که پدرم چهل سال پیش برای او از ایران آورده بود و او به در و دیوار آویزان کرده بود را نشانم داد و .....

دیشب او دوباره به من تلفن کرد و هیجان زده گفت باورت نمی شود چه شده.... : من در همیلتون (یکی از شهرهای صنعتی اطراف تورنتو) بودم برای فیلمبرداری که خسته در یک کافه نشسته بودم. متوجه شدم دو مردی که میز کناری را اشغال کرده اند ایرانی هستند....خلاصه دوباره داستان شما ایرانی هستید و من 40 سال پیش نامزدای داشته ام که ......را تکرار می کند. همین که می گوید او روزنامه نگار معروفی بوده یک از مردهای حاضر در صحنه می گوید من هم روزنامه نویسم و حتما این نامزد 40 سال پیش تو را می شناسم..... اسمش چیست؟؟؟؟ فکر می کنید چه می شود؟ آن مردی که در کافه بوده دایی بنده از کار در می آید....جل الخالق!!!!! من که از عصر تا به حال از دنیا ترسیده ام. فکرش را بکنید در این دنیای به این بزرگی ، ایران ، هالی وود، 40 سال پیش بعد تورنتو و بعد دیدار در همیلتون کوچک در یک کافۀ ناشناس با مردی که ساکن لوس آنجلس است!!!!من که شاخ درآورده ام.....

حالا من این وسط باید این خانم شکست خوردۀ چهل سال پیش را دائما دلداری دهم چون معتقد است که در حق او ظلم شده و پدرم را هم که دائما در حال استدلال و برهان برای اسباط این موضوع است که در آن زمان مجرد بوده و حتی مادرم را نمی شناخته، را به آرامش فراخوانم که بابا جان خوب شما نیتتان خیر بوده ولی تقدیر چنین بوده دیگر!!!! خودم از موقعیتی که در آن قرار گرفته ام آنقدر خنده ام می گیرد که معمولا نمی توانم آبروداری کنم..... فقط می توانم بگویم جل الخالق....

مراقب باشید که فرزندانتان در چهل سال آینده داور روابط دوستی، عاشقانه، نامزدانه و.....شما نشوند چون واقعا موقعیت تعریف نشده ای است.....باید بروم کمی راه بروم و تعجب کنم و بترسم و بخندم.....

در ضمن اگر بابا بفهمد که من این داستان را در وبلاگم نوشته ام خیلی عصبانی خواهد شد ولی من نمی توانستم خودداری کنم باید آن را می گفتم. این عجیب ترین واقعیتی است که در عمرم دیده ام و شنیده ام و تجربه کرده ام......جل الخالق.....

Post a comment