" /> مهرنوشت: November 2005 Archives

Main | December 2005 »

November 14, 2005

مهرنوشت

دلیل انتخاب نام " مهرنوشت" برای این وبلاگ ، نقشی است که ماه مهر در زندگی ام داشته است . روز تولد خودم، درست در میانۀ این ماه است . تولد مادرم تنها چند روز پس از من است و روز تولد مادربزرگم که نقشی چون مادر در سالهای اول زندگی ام داشت نیز در ماه مهر بود . مهر یا خورشید ، همواره برایم نماد عشق، محبت، گرما، بخشندگی و زندگی بوده . دختر " مهر" ( مهرانگیز) و زادۀ مهر ماه و عاشق مهرم ....به همین دلیل یادداشت هایم را "مهرنوشت" نام نهادم .

سلام

سلام ،

فکر می کنم بنا بر اصول ، ابتدا باید خودم را معرفی کنم . جالب این است که نمی دانم چطور باید این کار را بکنم. عجیب نیست ؟ نه ، عجیب نیست چون سالهای متمادی است که نه خواسته ام ، نه توانسته ام و نه فرصت این را داشته ام که خودم را برای خود تعریف کنم . شاید روند آرام آشتی با خود را حدود یک سال است که دوباره از سر گرفته ام . گاه تند و گاه کند ، گاه طغیان کرده و گاه با آرامش این مسیر را پیموده ام . اکنون دوباره میتوانم دوست بدارم ولی هنوزبالهای پروازم آمادۀ پریدن نیست . دورخیز می کنم ولی ترس در دلم ریشه دارد .

می دانم که مطلع دلنشینی برای ابراز وجود و عرض سلام نبود ولی واقعیتی است از زندگی ام که در صدد کتمانش نیستم و اطمینان دارم در آینده بیشتر و بیشتر از آن داد سخن خواهم گفت .

من " لیلی پورزند " هستم . نامم لیلی است چون از زمانی که جنینی بیش نبوده ام ، مادرم مرا به این نام خوانده است . وابستگی غریزی به این اسم دارم که متاسفانه در اثر اشتباه دیکته ای ادارۀ گذرنانۀ ایران این نام در مدارک انگلیسی به صورت لی لی درآمد . باید اعتراف کنم که در زندگی بعد از مهاجرت به دلیل تغییر ناخواستۀ نامم دچار بحران هویت شدم !!!! حال پذیرفته ام که آنانی که مرا از ایران می شناخته اند مرا لیلی صدا می کنند و آنانی که مرا در فراسوی مرزهای ایران شناخته اند مرا به نام لی لی می شناسند. جالب این جاست که حتی مادرم وقتی به فارسی مرا صدا می کند می گوید لیلی و اگر در جمعی انگلیسی زبان مرا مخاطب قرار دهد می گوید لی لی !!! به هر حال امروز از لطف تایپیست ادارۀ گذرنانه ، دو اسم دارم که البته هر دو با معناست . لیلی به معنای شب من و لی لی یعنی گل نیلوفر...

در آستانۀ سومین دهۀ زندگی هستم و با وجود همۀ سختی ها و تجربیات تلخ گذشته همچنان آمادۀ پیش رفتنم . امروز سالگرد ششمین سال ورودم به کانادا است . کشور سردسیر شمالی که روزی روی نقشه به درستی نمی یافتمش و تصوری جز قطب شمال و زندگی اسکیمویی در آن نداشتم. کانادا، امروز وطن دوم من است . سرزمین خاکی ام که تا زنده ام عشقش در دلم متبلور است و هر گاه به جای جایش بیاندیشم ، اشک حسرت دور بودن از آن از چشمانم جاری می شود ، ایران است . ولی ناباورانه باید اعتراف کنم کانادا تنها جاییست در دنیا که می خواهم بعد از ایران در آن زندگی کنم . اشتباه نکنید . منظورم این نیست که اینجا بهشت برین یا مدینۀ فاضله است . نه ، بلکه مقصودم این است که در این کشور بی مانند میتوانی زندگی کنی و خودت باشی با همۀ مفاهیم وجودت.

مادرم " مهرانگیز کار" در غربت اجباری در شهر بوستون زندگی را می گذراند . گرچه مهم نیست او کجای دنیا روز را به شب و شب را به صبح برساند . هرجا که باشد مولد فکر و اندیشه است و منبع نیرو و حیات و امید . تنش سالم و روانش آرام باد که دنیایی به او و حضورش مفنخرند . امیدوارم روزی نظاره گر بازده تلاشهای بی وقفه اش در راه اعتلای حقوق بشر در ایران باشد.

پدرم " سیامک پورزند " روزنانه نگار قدیمی ایرانی که ذهنی خلاق دارد و سمبل زیستن و مبارزه با شرایط ناهنجار است . من مقاومت سرسختانۀ او برای زنده ماندن و بازگشتن به زندگی را پس از تحمل چندین سالۀ زندان سیاسی در سالخوردگی و در کمترین شرایط زیست انسانی ، می ستایم . او بیمار است و در خانه ولی همواره احتمال بازگرداندن او به زندان هست . آرزو دارم یک بار دیگر او را ببینم و در آغوش بگیرم .

خواهرم آزاده، مشغول تحصیل در رشتۀ ادبیات خلاق است . او دوست داشتنی ترین موجود دنیاست . می دانم آیندۀ درخشانی خواهد داشت گرچه در ساههای نوجوانی متحمل رنج های بسیار در اثر مهاجرت من ، زندان مادر، بیماری ، مهاجرت خودش و بعد دستگیری پدر بود .

من از دانشکدۀ حقوق دانشگاه شهید بهشتی ، فارغ التحصیل شدم . آنچه در زندگی بر من و خانواده ام گذشت، مرا خواسته و ناخواسته به سوی مطالعه و کار در زمینۀ حقوق بشر سوق داد . خوشحالم که از تجربیات تلخم نه برای انتقامجویی بلکه برای خدمت به آنان که حقوقشان پایمال شده ، استفاده می کنم . آرزو دارم تا آخرین لحظۀ حیات امکان این کار را داشته باشم .