" /> مهرنوشت: December 2005 Archives

« November 2005 | Main | January 2006 »

December 17, 2005

احساس گناه می کنم که راحت نفس می کشم !!!

اینجا زمستان با تمام شدت وسرمایش آغاز شده . برف همه جا را پوشانده و رسانه های خبری مرتبا اخطار برای درراه بودن طوفان برف وسرمای شدید می دهند . این سرما هیچگاه برای من عادی نمی شود و هرسال ازآن رنج می برم ولی امسال رنجم دو برابرشده .

هرلحظه که ازپنجره به بیرون می نگرم و جز بارش سنگین برف و سفیدی مطلق چیزی نمی بینم به یاد شهرم ، تهران می افتم که از آلودگی دیگر چشم چشم را نمی بیند . احساس گناه می کنم که آنجا نیستم و با همشهریانم آلودگی را به شش هایم نمی فرستم. احساس گناه می کنم که این سر دنیا درحوالی قطب هوا پربارش و پر باد و سرد است . اصلا امسال به خود اجازه نمی دهم ازسرما بنالم فقط ای کاش می توانستم این برف ها را به آنجا بفرستم تا همشهریانم درتهران آسوده تنفس کنند که اولین احتیاج بشر برای زیست است . امسال به خود اجازۀ نالیدن از سردرد و سرماخوردگی را نمی دهم چون می دانم مردم تهران برای زندگی دراین شهر بدون اکسیژن چگونه برای نفسی دیگر تلاش می کنند.

ای کاش کاری ازدستم بر می آمد و همۀ برف ها و آبهای این منطقۀ سردسیر کرۀ زمین را برای شما می فرستادم... ای کاش...

December 11, 2005

چه ماه پرمصیبتی بود این ماه

دیشب ، به همت کانون واژه در تورنتو ، مراسم یادبود و بزرگداشتی برای استادان گرانقدر فرهنگ و ادب و هنر ایران ، استاد مرتضی ممیزو استاد منوچهر آتشی برگزار شد . در طی مراسم بارها به فقدان بزرگ مرد رادیو و تأتر ایران منوچهر نوذری که او هم به تازگی با ما بدرود گفته ، نیز اشاره شد . شاید این نسل که متأسفانه بیشتر آنان از میان ما کوچ کرده اند ، در دورانی از تاریخ تحولات ایران پا به عرصۀ فرهنگ و ادب و هنر گذاردند که ایران در مرحلۀ گذار از زندگی سنتی و آشنایی با دستاوردهای علمی و ارتباطی جهان غرب بود. این بزرگان اگر مبدع و آفریننده نبودند هرگز هنر و ادبیات ایران در آن مرحلۀ حساس چنان گام های بزرگی به سوی دگرگونی و نواندیشی برنمی داشت . هنرمندان آن نسل هرکدام نقشی جاودانه در پهنۀ ادبی ، فرهنگی و هنری مرزو بوم ما ایران داشته و دارند . یاد آنها و آثارشان همواره زنده است. یادشان گرامی.

ازسوی دیگر خبر دردناک برخورد هواپیمای حامل خبرنگاران و عکاسان و فیلمبرداران خبری با ساختمانی در حوالی فرودگاه مهرآباد تهران و پرپر شدن هشتاد نفر از کادرحرفه ای خبری ایران چنان ضایعه ای است که احوالی برای کسی باقی نگذاشته . نمی دانم از دست دادن این افراد فرهیختۀ کشور در این سانحه و آن سانحه که تنها به دلیل نقوص فنی مضحک هراز گاهی این جا و آنجا درکشور ما اتفاق می افتد چگونه باید تعریف شود؟ یکبار فرزندان استثنائی تهران فله ای وقتی از گردش با اتوبوس به مدرسه بازمی گشتند وارد دیوار می شوند و همۀ آنانی که می توانستند درفردای ایران نقشی داشته باشند دریک آن با دنیا خداحافظی می کنند. باردیگر دانشجویان برجستۀ ایران برای شرکت در سمیناری با اتوبوس راهی مقصدی می شوند و اجساد آنها از اعماق دره ها یافت می شود. این بار هم کادر جوان حرفه ای خبر ما که همه می دانیم با توجه به شرایط مطبوعات ایران از بی ثبات ترین و نامطمئن تربن مشاغل است و همچنین پرمخاطره بودن ذاتی این حرفه نیز برکسی پوشیده نیست، این چنین بی دلیل و ناجوانمردانه جزغاله می شوند و تمام ...این ضایعه ای نیست که تنها خانواده های این عزیزان را که ازلابه لای اجساد سوخته برای شناسایی عزیزشان به دنبال انگشتری ، چیزی نشانه ای برجا مانده می گشتند را داغدار کرده باشد، این مصیبتی است ملی . این درد همۀ ایرانیان است که دریک کلام جان بی ارزش ترین کالای این روزگار در مملکت ما ، ایران است!!!

ماه پر مصیبتی بود . کوچ سه تن از پیشکوتان فرهنگ و هنر و ادب ایران از یک سو و عروج دلخراش هشتاد و اندی از کادرحرفه ای خبری ایران از سوی دیگر. مرگ حق است . کوچ پیشکسوتان دردناک است و جای خالی اشان در میانمان احساس می شود ولی چه کنیم با داغ این جوانان که فله ای به دیوار مرگ کوبیده شدند . کشورما در جدول فرار مغزها صدرنشین است ، آیا دلیلی دارد که نباشد وقتی بارها و بارها آنها را دراثریک غفلت ساده ، به یک باره به دست مرگ می سپاریم ؟

چه ماه پرمصیبتی بود این ماه برای فرهنگ و ادب و هنر ایران برای همۀ ایرانیان. یاد همۀ رفتگان گرامی باد.

December 09, 2005

برنامۀ روز جهانی حقوق بشر دردانشگاه صنعتی شریف


باخبرشدم که تعدادی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف با همکاری انجمن اسلامی دانشگاه ، درنظر دارند برنامه ای درخور این روز در سالن جابربن حیان دانشگاه شریف برگزار کنند. علاقه مند شدم موضوع را با شما در میان بگذارم .

دانشجویان سه روز برنامه دارند و روزهای شنبه ، یکشنبه و دوشنبۀ هفتۀ آینده را به آن اختصاص داده اند. نمایشگاه عکس و کاریکاتور، پخش گستردۀ اعلامیۀ حقوق بشر درسطح دانشگاه ، معرفی مراکز فعال درزمینۀ حقوق بشردرایران ، پخش کلیپ های کوتاه مرتبط با حقوق بشر، برگزاری نمایشگاه کتتاب حقوق بشربا همکاری مرکز مطالعات حقوق بشر دانشگاه تهران و مرکزمطالعات سازمان ملل و چند نهاد دیگر، به اضافۀ برگزاری سه کارگاه آموزشی با موضوعات " حقوق بشر" ،" حقوق بشر و زنان " و " حقوق بشر و کودکان " و همچنین سخنرانی آقای عمادالدین باقی درروز دوم از جمله برنامه های این مجموعۀ دانشجویی است .

دانشجویان ایرانی وارد قلمروی فعالیت های بنیادی درزمینۀ حقوق بشر شده اند. آنها از یک سو به افزایش سطح آگاهی مردم دربارۀ حقوق بشر یاری می رسانند، ازسوی دیگر دولت را نسبت به تعهدات بین المللی که برعهده دارد آگاه می سازند.


جوانانی که به ریشه های درد نزدیک شده اند ، بی گمان ایران را گلستان می کنند .

December 08, 2005

پوزش

می دانم، حسابی اول کار جا زدم . نمی دانم چطور از همۀ عزیزانی که به وبلاگ سرکی زدند و هیچ ندیدند ، عذرخواهی کنم . نمی دانم زندگی در آمریکای شمالی آدم را چنین درچنگال خود می فشارد یا آسمان همه جای دنیا همین رنگ است . گاه احساس می کنم ، زندگی با بیست و چهارساعت دارایی اش با تمام قوا دنبال من گذاشته است. مسابقه ای نابرابر. همیشه من بازندۀ این میدانم . تل انبار کارهای عقب افتاده ، هدف های ریز و درشت که رسیدن به هرکدامشان یک آدم بی کار تمام وقت متمرکز می طلبد. شاید هم زندگی برای ما چنین با دور تند می چرخد. گاه به دو گروه از انسان ها غبطه می خورم. یکی آنانی که به هرچه دارند قانعند و همیشه یک میلیون آرزو ندارند که درزندگی اشان بلوا به پا کند . دیگرگروه همان "مرفهان بی دردند" که ازاصطلاحات رایج بعد از انقلاب است!!! البته اینها همه اش شوخی است و من از زندگی ام با همۀ فراز و نشیب ها و سختی هایش راضی هستم و مهمتر از هرچیز آنکه امروز راضی تر از دیروزم و امسال به مراتب خوشحال تر و هدفمند تر و پرانرژی تراز هرزمان دیگر در این میدان می دوم ....

بگذارید کمی اززندگی خودم برایتان بگویم شاید کمتر به اتهام تنبلی سرزنش شوم ....من در شهر تورنتوزندگی می کنم. با کمال سپاس از سرنوشت ، پس از سالها دربه دری و پذیرفتن مشاغلی که هیچ ربطی به تحصیلات و تجربیاتم نداشته ، بالاخره به کارخود مشغول شدم. خوب تا اینجا همه چیز خوب است و خدا را شکر . فقط آنچه باعث غلبۀ زندگی حرفه ام بردیگر بخش های آن شده ، این نکته است : محل کار من شهری است واقع در آمریکا که تا اولین فرودگاه سه ساعت با قطار راه است و من از راه دور با آنجا کار می کنم . البته چه راه دوری؟؟؟ صبح ها دقیقا مثل کارمندان سرساعت 8 باید کارم را شروع کنم . دیگر تا ساعت 5 بعدازظهر جرات تکان خوردن از پای کامپیوترو تلفن را ندارم چرا که هرآن ممکن است رئیسم با من کارداشته باشد و...به طور متوسط روزی سه ساعت را در جلسه های مختلف با استمداد خط تلفن سپری می کنم ولی چون من از مرکز دورم این ساعات جز ساعات مفید کارم حساب نمی شود و برای راضی نگهداشتن بالا دستی ها باید تقریبا به جای روزی هشت ساعت روزی ده تا یازده ساعت کار کنم. البته بخشی از آن هم به خاطر آشنا نبودن من با سیستم حقوقی امریکای شمالی است که از سرعت ارائۀ کارم به وضوح می کاهد . از آن طرف هرگاه که خانم رئیس که البته بسیار دوستش دارم و بسیار از او که یک وکیل کانادایی است، می آموزم ، اراده کند، من ظرف 24 ساعت باید در دفتر کارمان در امریکا باشم . این مسافرت ها هرکدام داستانی دارد که روزی باید مجموعه خاطرات از آنها چاپ کنم . بنده دارای پاسپورت کانادایی هستم و بنا برقوانین برای ورود به خاک امریکا احتیاج به ویزا ندارم . از سوی دیگردولت امریکا به اینجانب اجازۀ کار در خاک امریکا داده است ... ولی هیچکدام از این مزیت ها حتی ذره ای از مشکلات ایرانی الاصل بودن مفتخرانۀ بنده کم نمی کند. از آنجایی که مادرم در هنگام تولد من پیش بینی انقلاب و بعد مهاجرت و ....را نکرده بود، خوب طبیعتا من در یکی از بیمارستان های شهرتهران به دنیا آمده ام ....حال امروز با داشتن ملیت کانادایی برای ورود وخروج به خاک امریکا باید از هفت خان رستم بگذرم چون محل تولدم ایران است .

هربار برای ورود و خروج به خاک پاک امریکا ، انگشتان من با مراسمی خاص نگاشته می شود و یک عکس شش در چهار هم به فایل بنده اضافه می شود. باورتان نمی شود ولی از سال گذشته تا به امروز ،انگشتان من چهل بار در مرزهای ورودی و خروجی امریکا نگاشته شده است. من نمی دانم آیا اثرانگشت من درعرض یک هفته تغییر می کند یا قیافه ام تغییر می کند یا ناگهان از یک محقق حقوق بشری به یک جانی تبدیل می شوم یا؟؟؟؟ ما که پاسخ را نیافتیم . البته دیگر این بخشی اززندگی ام شده و بیشتر با اتفاقات مضحکی که هرباربرایم پیش می آید تفریح می کنم ...

به هرحال غرض از بیان این عریضه این بود که خدمتتان عرض کنم که درماه گذشته یعنی تقریبا همزمان با راه اندازی سایت ، من سه بار به محضر خانم رئیس احضار شده ام و هربار ازهفت خوان رستم گذشته ام ، سه روزی را مثل انسان های مکانیکی کار کرده ام و بعد هم در احوالات نیمه جان خود را به مادرم در بوستون رسانده ام که یک روز با او باشم و به خانه بازگردم . طفلک مادرم که کلی خوشحال می شود که یک روز را قرار است با هم بگذرانیم معمولا باید به پرستاری من بپردازد . من هم که بدم نمی آید گاهی دوباره کودکی را مزه مزه کنم ، زیر لحاف می روم و تمام 24 ساعت را در حالت نیمه خواب و بیدار می گذرانم...

چنین بود که در ماه گذشته بیش از اینکه من به طور ثابت روی زمین باشم ، در وسیلۀ نقلیه ای از نوع هوایی یا زمینی در رفت و آمد بوده ام . خداوند عمردهد به سازندۀ لب تاپ که اگر آن نبود حتما تا به حال کارم را از دست داده بودم ...

قول می دهم جدی تر باشم ...