" /> مهرنوشت: January 2006 Archives

« December 2005 | Main | February 2006 »

January 30, 2006

زمزمه های "سهراب" درغربت من

من بین شاعران معاصر ایران ، شیفتۀ "سهراب سپهری" هستم و حقیقتا به اشعاراو عشق می ورزم. هشت کتاب برای من نقش حافظ را دارد. البته اشتباه نشود بنده اصلا ادعای شعر شناسی یا برتری یک سبک شعری به دیگری را ندارم و درصدد مقایسۀ حافظ با هشت کتاب هم نیستم بلکه تنها احساس شخصی ام را بیان می کنم وبرای محسوس تر بودن حسم از این تشبیه استفاده کردم. در خوشی و غم مرا به اوج می برد و دگرگونم می کند. انگار"سهراب" اینجا نشسته و با هم گپ می زنیم. جالب اینجاست که تصادفا تاریخ تولد من و "سهراب سپهری " هردو پانزدهم مهرماه است!!!

به هرحال درصدد پرحرفی نیستم. آخرهفتۀ دلگیری داشتم. باران ازآسمان و دل می بارد و....
به سراغ هشت کتاب کهنه ام که ازایران با من همسفربوده رفتم و به رسم خودم تفأل کردم. چنین آمد:

غربت

ماه بالای سرآبادی است،
اهل آبادی درخواب.

روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن است،
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزۀ آب.

غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است: پشت افراها، سنجدها.
وبیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد.
دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نیست، روز آبی بود.

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا، لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب.
یاد من باشد،هرچه پروانه که می افتد درآب ، زود از آب درآرم.
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بربخورد.
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

January 26, 2006

سلمانی رفتن من با همراهی آقای رئیس جمهور...

امروزبعد ازیک عمرکه ازخانه تکان نخورده بودم تصمیم گرفتم بیرون بروم. چون من ازخانه کارمی کنم دیگرمثل بقیۀ آدمهای معمولی اجباری به خارج شدن ازخانه ندارم . این هم درزمستان سرد اینجا خوب است و هم بد چون بعد ازچند وقت کلا ازدنیا بریده می شوی. خلاصه امروز علی رغم کاربسیارزیادی که داشتم ناگهان تصمیم گرفتم ازخانه بزنم بیرون و برای خودم وقت بگذرانم. یعنی بی دلیل برم بیرون نه به خاطرقراریا وقت دکترویا خرید و …فقط برای خودم…

متروسوارشدم و به مرکزشهروبزرگترین مرکزخرید تورنتورفتم. جالب است که وقتی آدم بیرون ازخانه کارنمی کند دیگرهزینۀ لباس هم ندارد. من اگرخانه داربودم حتما دویا سه دست لباس بیشترنداشتم. به هرحال نیم ساعتی درمرکزخرید پرسه زدم ولی حوصله ام حسابی سررفت چون هیچ چیزی نمی خواستم بخرم و به هیچ نوغ تابلوی حراجی هم توجه ام جلب نمی شد. به کتابفروشی مرکزخرید رفتم و یک شکلات داغ خوردم وکمی کتاب ورق زدم. حالا سرحال تر بودم. فکرکردم بروم موهایم را رنگ کنم. عاشق های لایت موهایم بودم ولی بازهم به دلیل ازخانه بیرون نیامدن حس می کنم هزینۀ اضافه است. موی های لایت شده حداقل هردوماه یکبارباید ترمیم شود که کلی هزینه دارد. حالا این یک طرف قضیه است. مسألۀ دیگراین است که موی های لایت شده همیشه باید خوشگل و درست کرده باشد که من هم دوست دارم هرروزاین کاررابکنم ولی توی خونه کارکردن دل و دماغ هرروزمودرست کردن را هم ازآدم می گیرد. خودتی ودرودیوارو یک گوشی تلفن که با دفترمرکزی روزی پنجاه باردرتماس باشی و کامپیوتر. خلاصه تصمیم گرفتم رنگ موهایم ربه رنگ طبیعی اش نزدیک کنم که دیگه هرروزغصه نخورم چرا موهای نازنینم را مثل شلخته ها روی سرم جمع کردم ….

درهمین افکاربودم که به طرف یک سلمانی که ازقبل می شناختم رفتم. تصمیم گرفتم مصرانه به سلمانی ایرانی نروم. خسته بودم. توی سلمانی ایرانی یک لحظه آرامش نداری. اولا هزارتا آشنا می بینی بعد هم با خانم آرایشگرآنقدرباید دل بدی وقلوه بگیری که دیگرازحال میروی.اصلا توی مود نبودم و می خواستم درمحیط غیرایرانی باشم. وارد سلمانی که شدم ،دخترک کانادایی لبخند زنان به سراغم آمد وبه رسم سلمانی های اینجایی آنقرعزت سرم گذاشت که کم کم داشت حالم خوب میشد و خوشحال می شدم که ناگهان همه چیزعوض شد…

خانم آرایشگر وقتی رنگ را روی سرمن گذاشت و فنجانی قهوه ولیوانی آب برایم آورد، متذکرشد که باید نیم ساعت رنگ روی سرم باشد. من هم خوشحال شدم که آخ جان ، نیم ساعت درمحیطی غیرخودی ، تنها به خودم فکر می کنم و آرام می شوم. درهمین افکاربودم که دخترک ازمن پرسید آیا دوست دارم دراین نیم ساعت چیزی مطالعه کنم که من با سماجت گفتم نه….دخترک برای اینکه خوش خدمتی را تمام کرده باشد و مراتب ادب را به جا آورده باشد و شاید درمقابل مدیریت سالن هم خودی نشان داده باشد با اصرارچند مجله روی میزروبروی من گذاشت . همین کاراو تمام نقشۀ من برای به خود پرداختن و آرام بودن را نقش برآب کرد. چگونه؟؟

مجله ای که برروی دیگرمجلات قرارداشت ، مجلۀ "مک لین" یکی ازمجلات سطح بالای کانادا است که هم ردیف "تایمز" است. روی جلد مجله عکس رئیس جمهورایران تمام صفحه خودنمایی می کرد و با خط درشت برروی آن نوشته شده بود: " ترسناک ترین مرد کره زمین" . البته من مجله را هفتۀ پیش دیده بودم و مطلب را هم خوانده بودم ولی دیگرانتظارنداشتم این چهره!!!درچنین وضعی که من تصمیم گرفتم به هیج چیزجدی نیاندیشم دریک سلمانی کانادایی روبرویم قراربگیرد. من نمی دانم چرا ازمیان آن همه مجلۀ مد درآن سالن این مجله روبروی من قرار گرفت. تمام نیم ساعت را به خودم پیچیدم. حس می کردم همه مرا نگاه می کنند درحالیکه اصلا چنین نبود. آنجا نه کسی می دانست من ایرانی هستم نه اگرهم می دانست تره ای برای سیاست خرد می کرد ولی من حس می کردم چیزی بروجودم سنگینی می کند. ازیک سو دلم می خواست داد بزنم و از آبروی ایرانی بودنم دفاع کنم. ازسویی دلم می خواست به حال همه امان گریه کنم وازطرفی هم دلم می خواست خودم را به نفهمی بزنم که ایران کجاست،این مرد کیست؟؟؟

حالم بدترازبد شد. تمام نیم ساعت مثل عروسک مسخ شده به جلد مجله خیره ماندم و به خودمَ، مادم ، پدرم و خواهرم به همۀ دوستانم و به همۀ ایرانیان اندیشیدم. چه سرنوشت هایی داشتیم….

درنهایت به دستشویی رفتم وپس از گریه ای مفصل، مجله را تکه تکه کردم و به سطل زباله ریختم. نمی دانم این چگونه واکنشی بود…غرورملی ام جریحه دارشده بود؟ ترسیده ووحشت زده بودم؟ یاازاینکه جناب رئیس جمهوردرسلمانی درتورنتو جلویم ظاهرشده بود و نگذاشت نیم ساعت ازافکار ناخوشایندو ترسناک دورباشم ، کلافه و عصبانی بودم؟؟؟؟؟

تمام راه برگشت درمترو سرم را به شیشه چسباندم و فکرکردم . حالا هم ازسردرد درحال مردنم با هزارتا کارعقب افتاده. آقای رئیس جمهورامروزهم مثل هرروزمن را ازوجود خودشان مستفیذ کردند….

January 23, 2006

انتخابات کانادا وحضورایرانیان

فردا انتخابات کانادا است.
سرنوشت سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی ما مثل همۀ کانادایی های دیگرازهررنگ ونژاد دستخوش تغییرخواهد شد. ایرانیان مقیم کانادا که براساس آمار تعدادشان کم هم نیست به خصوص درشهرتورنتو و اطراف دروطن دوم خود که کشوری دموکرات هست در حال تمرین دموکراسی برای رغم زدن آینده هستند. این نکته هم جالب است ومثبت و هم ناراحت کننده است که چرا مردمی با این همه شور ازبه دست گرفتن سرنوشت خود درایران محروم یا سرخورده اند. ایرانیان با اشتیاق و حتی گاه با غیرت ، اخبارمربوط به حزب محبوب خود را دنبال می کنند. آنهایی که کمترازمسائل سیاسی آگاهند با تماس با دوستان خود راهنمایی می خواهند.

دو هفته پیش به همت گروهی ازفعالان ایرانی ، کاندایداهای هرچهارحزب مطرح کانادا ینعی ، راست، میانه رو، چپ وحزب سبز ازچهارمنطقۀ ایرانی نشین تورنتو دریک میزگرد عمومی با ایرانیان کانادایی دیدارداشتند. ازسیاست های خود می گفتند و مردم ازآنها سئوال می کردند. صحنۀ پرسش وپاسخ ایرانیان و کاندیدهای احزاب برایم بسیارجالب و هیجان انگیزبود. صف سوال کنندگان تا ته سالن امتداد پیدا کرده بود. این صحنه درعین زیبایی که بیانگر درک و طلب ایرانیان برای استفاده ازحقوق شهروندی اشان در این سوی دنیاست ، متأثرکننده است چرا که نمایانگرحذف مستقیم وغیرمستقیم ایرانیان ازابراز وجودی اینچنینی در وطن خاکی اشان ایران است. این همه نیرو، سئوال برای طلب بهترزیستن و توجه داشتن وهوشیاری و شراکت در گفتمان آزاد برای انتخاب سرنوشت ساز توسط نسل مهاجرایرانی که هنوزانگلیسی را بالهجۀ فارسی حرف می زند قابل تقدیراست . این از ویژگی های بارزیک اجتماع دموکرات است که به افراد گوناگون ازهرقشرچنین اعتماد به نفسی را می دهد که همانگونه که هستند توقعات، نظرات و سئوالات خود رازنمایندگان دولت درجلسه ای عمومی مطرح کنند و بدون گرفتن جواب قانع کننده صحنه را ترک نکنند و واهمه ای از انتقاد ازدولت نداشته باشند بلکه این راحق مسلم خود بدانند.

طرفداران ایرانی حزب لیبرال که پس ازسال ها دراین انتخابات اخیر احتمال شکستشان بیش از بردشان است، درعین تأثرو تلاش برای قوی ترشدن این حزب با دیدگاهی بسیار دموکراتیک معتقدند که تغییراحزاب درجامعه ای دموکرات امری عادی وسودمند است. آنها می گویند درست است که حزب مورد علاقۀ ما لیبرال است ولی آنها که نمی توانند تا ابد برسرقدرت باشند. دراقلیت قرارگرفتن آنها باعث می شود برای بار آینده قوی ترو بابرنامه ترعمل کنند.

این زیبا نیست؟؟؟ این حرف هایی است که اززبان ایرانیانی که به طورمتوسط یک دهه است ایران راترک کرده اند شنیده می شود. پس ما ملتی نیستیم که ذاتا شیفتۀ دیکتاتوری باشیم بلکه هیچگاه فرصت تاریخی مزه مزه کردن برخورداری ازدموکراسی رانداشته ایم . ما نیاموخته ایم که دموکراسی بهترین موهبت است ولی درجامعۀ دموکراتیک همۀ چیزهایی که من می طلبم مهم نیست بلکه آنچه اکثریت می طلبد اهمیت دارد. ما نمی دانیم که درجامعۀ دموکراتیک اگرامروزحرف من به کرسی ننشسته حتما اشکالی درکارش بوده ولی من وعقیده ام برای ابد از روزگارحذف نخواهیم شد بلکه فرصت خواهیم داشت تا بالغانه تر در فرصتی دیگرکه دیرهم نیست ایدۀ خود را پرورانده و ارائه کنیم.

ماایرانیان، ایراد ژنتیک دیکتاتورپروری و پرستی نداریم ، حضور آزاداندیشانه و پی گیرومقید ایرانیان تورنتو درانتخابات کانادا این را به من ثابت کرد. مشکل ریشه ای، عدم شناخت دموکراسی است درعمل وزندگی روزمره که مشکلی است بس بزرگ وعمیق...
کاش این نیروها روزی برای ساختن ایران به کارآیند...