" /> مهرنوشت: February 2006 Archives

« January 2006 | Main | March 2006 »

February 25, 2006

حبس خانگی، تهدید، ....

چندی پیش نمایش "مصدق" در تورنتو به روی صحنه رفت. در این نمایش یک جمله مرا برجا خشک کرد و آن زمانی بود که دکتر مصدق در سال های پایانی عمر زندگی را در حبس خانگی می گذراند. روزی خسته از این حبس به ستوه آمد و گفت: " مگرحبس شاخ و دم دارد؟؟؟ چه زندان باشد ، چه خانه..."

این جمله تنها زمانی برای انسان معنا می یابد که آن را تجربه کرده باشد. از زمانی که پدرم "سیامک پورزند" را به دلیل کهولت سن و بیماری از زندان اوین در حال کما به بیمارستان منتقل کردند این جمله را روزی هزار بار مرور می کنیم و جرأت بیان آن را نداریم .

پدرم درتنهایی مطلق با صدها بیماری در تنهایی و فراق عزیزان روزها را به شب وشب ها را به روز می رساند. تنها دلخوشی او مکالمات تلفنی امان است. او که اززندان رها شده همواره در وحشت بازگردانده شدن به سر می برد چرا که هیچ نوع حکم یا نامه ای که دال بر تأیید آزادی او باشد در دست ندارد . او نه می داند به چه کسی یا چه ارگانی مسئول پرونده اش است نه می خواهد بداند. او از صبح تا شب ابعاد آپاتمان پنجاه و هفت متری خود را گز می کند و هرروز عکسی تازه از عکس های ما را به در و دیوار می آویزد. دیگر توان رانندگی و راه رفتن بدون عصا را ندارد.در شبانه روز بیش از بیست نوع دارو استفاده می کند و ...روزی یک یا دو بار با من تلفنی صحبت می کند و هفته ای دو یا سه بار هم با مامان و آزاده. این مکالمات تنها راهی بود که ما برای حفظ روحیۀ او یافتیم. از این طریق او دائما خود را در میان خانواده حس می کند ولی تداوم این برنامه حقیقتا دشوار است ...

به هرحال هفتۀ گذشته زندگی ما دوباره ماجرای تازه ای را تجربه کرد. چند روزی بود که صدای پدرم مثل همیشه نبود و به قول خودمان صدایش مثل آن روزها ( که تازه از زندان رها شده بود) به نظر می آمد. شکسته و نامفهوم...
بالاخره پس از چند روزبه زبان آمد و گفت که مورد تهدید قرار گرفته است . داستان از این قرار است:

تلفن زنگ می زند. مردی خودش را " محمود" معرفی می کند و می گوید که در زندان اوین با پدرم هم بند بوده و حالا آزاد شده. او گفته که دوست دارد به دیدن پدرم برود. بابا به او آدرس داده و برای روز بعد با هم قرار گذاشته اند. "محمود" به سراغ بابا رفته. بابا می گوید او را به خاطر نمی آورد ولی نشانی های آشنا می داده. پس از نیم ساعت " محمود" به پدرم می گوید که تازه از زندان آزاد شده و احتیاج مالی دارد. بابا از او می پرسد خوب چرا سراغ من آمدی ؟ او می گوید که به من گفته اند که خدمت شما بیایم. بابا نیز به او متذکرمی شود که هیچ درآمدی ندارد به جز حقوق ناچیز بازنشستگی وبه او می گوید که مخارج سنگین دارو و دکتر او را نیز ما از این سوی دنیا تأمین می کنیم. "محمود" می رود و می گوید تا ده روز دیگردوباره تماس می گیرد. بابا این داستان را برای ما نگفته بود که ما نگران نشویم.

روز بعد که ظاهرا هوای تهران خوب بوده او تصمیم می گیرد پس از مدتها درخانه حبس بودن، پیاده به کلینیک نزدیک منزل برود تا فشارخونش را چک کند که یک ربع راه است. در مسیر، یک موتوری با دو سوار در پیاده رو، جلوی او می پیچد و یکی از آنها می گوید :" یاالله آقای پورزند..." بابا می پرسد شما کی هستید؟ یکی دیگر می گوید : " ما تو را می پاییم..." البته بابا هم وقعی به حضور آنها نمی گذارد و راهش را ادامه می دهد. او بهتر از ما می داند که پاییدن او از برکت پیشرفت تکنولوژی به نیروی انسانی احتیاج ندارد آن هم دو نفر. کنترل تلفن کافی است....
او این اتفاق را هم از ما پنهان کرده بود که نگران نشویم.

روز بعد دوباره تلفن زنگ می زند. مردی ناشناس آدرس او را می خواهد. هرچقدربابا اصرار می کند که شما چه کسی هستید او از جواب دادن به سئوال طفره می رود. بابا می پرسد که آیا او مأمور است ؟ مرد می گوید حالا وقتی آمدم حرف می زنیم. بابا می پرسد آیا می خواهی مرا به زندان برگردانی ؟ مرد می گوید حالا اول باید ببینمتان. خلاصه پس از مدتی کلنجار کلامی بابا توان از دست می دهد و یقین پیدا می کند که این مرد مأمور برگرداندن او به زندان است و به این فکر نمی کند که این مأمور چرا پس آدرس او را ندارد... به مرد ناشناس آدرس را تقدیم می کند. به سرایدار آپارتمان، عمه ام و یکی از دوستان قدیمی که بنا به سرنوشت با هم ماه ها در زندان اوین بوده اند نیز خبر می دهد و از آنها می خواهد چنانچه او را بردند به ما اطلاع دهند.

مرد ناشناس می آید. به نظر معتاد می آمده. گفته در اوین با پدرم هم بند بوده . بابا او را به یاد نمی آورد. او می گوید که با موتور مسافرکشی می کرده و یکی از مسافرانش یک بار در ازای پیشناد مبلغی به او مقداری اعلامیه می دهد که پخش کند و به این دلیل دستگیر می شود. حالا این اعلامیه ها چه بوده نه ما می دانیم نه احتمالا خودش و اینکه اصولا چرا چنین مطلبی به پدر من مربوط است ، سوالی است بی جواب. او به بابا می گوید که دیشب از زندان آزاد شده و به او گفته شده که مستقیم به سراغ پدرم برود تا به او کمک کند. بابا که درطول یک هفته با یک داستان از زبان دو نفر مواجه می شود به موضوع حساس می شود. این مرد که "احمد" نام دارد از پاسخ گفتن طفره می رود. بابا می پرسد که چه کسی به او گفته که سراغ او بیاید. "احمد" می گوید که همه می گویند. بابا می پرسد درحالیکه همسر و فرزند من زندگی مرا می چرخانند چگونه من می توانم پولی داشته باشم که به شما بدهم. درنهایت بابا او را به دوستی معرفی می کند تا اگر اهل کار است برای او کاری پیدا کنند. "احمد" به سراغ دوست بابا می رود و پس از مواجه شدن با پیشنهاد کارساختمانی در خارج از تهران ، دفتر دوست پدرم را ترک می کند و به بابا زنگ می زند. بقیۀ داستان را به صورت فایل صدا درآورده ام تا از زبان خود "احمد" بشنوید.
در این میان بابا که تحملش تمام شده بود و خطر جدی را دراطراف حس کرده بود به سخن آمد و ماجرا ها را برای ما تعریف کرد. ما از او خواستیم که تلفن ها جواب ندهد و به منزل عمه ام برود ولی هراس از اینکه چه دسیسه ای در کار است و عاقبت چه خواهد شد ، شب و روز برایمان باقی نگذاشته بود. راه دور، دست کوتاه، فکرو دل نگران..
کیفیت فایل ها خوب نیست چون "احمد" از تلفن عمومی زنگ می زده به همین دلیل من متن صدای او را در پایین تایپ می کنم تا فهم آن آسان تر باشد:

فایل اول( محتوی سه پیغام )
پیام اول
با سلام. آقای پورزند. علی خانی هستم که چند روز پیش اومده بودم خدمتتون. من رفتم پیش اون آقایی که فرستادید ، هیچ کاری واسۀ من نکردند. به هرحال من برای اولین و آخرین باره که با شما تماس می گیرم تا فردا صبح اگه با من تماس گرفتید که گرفتید. می دونم که منزل هستید و زدید روی پیام گیر. فردا صبح من اگرتماس گرفتید که گرفتید وگرنه من می رم پیش آقای حداد. شما خودتون هم می دونین. شما عین یه برگی می مونید که روی درخت هر لحظه امکان داره یه باد بزنه بیفته. خودتون هم اینومی دونین که اگرتوی این حالت بمونین بهتره. حالا من دیگه حرفی ندارم فقط همین می رم پیش آقای حداد. من نه ماه و نیم واقعا زجر کشیدم ولی پولش توی جیب شماها میره. من به این پول احتیاج دارم چون مادرم بهتونم گفتم مادرم بیمارستانه...

پیام دوم
الو. سلام علیکم آقای پورزند. خسته نباشید. آقای پورزند من علی خانی ام. چند روز پیش اومدم خدمتتون. حتما من یه شماره به شما می دم. من دیشب هم زنگ زدم. پیغام واستون گذاشتم ولی باز یه فکرایی کردم دیدم بازم یک کمی وقت بدم بهتره. گفتم دیرتر یعنی حرکتم رو بکنم. من از یک راه دیگه هم می تونم وارد بشم ولی خواستم دوستانه باشه. ولی واقعا پولش تو جیب شماها می ره زجرش رو ما ها کشیدیم واقعا. یک لطف بکننید با من حتما تماس بگیرید به خدا به نفعتونه. این شماره رو می دم حتما تماس بگیرید...........خدافظ شما. حتما تماس بگیرید.

پیام سوم
الو. سلام آقای پورزند. علی خانی ام اومدم خدمتتون. قبلا هم زنگ زدم شمارم روی حافظتون هستش. حتما امشب با من تماس بگیرید واقعا به خدا قسم به نفعتونه. یک کار واجب دارم از طرف کسی. آقای جمشیدی با شما. خوب . حتما با من یه تماس بگیرید........خدافظ شما.

فایل دوم ( محتوی یک پیام )
پیام چهارم
دوباره سلام آقای پورزند. من الان آقای پورزند می دونم خونه تشریف دارین. سرکوچه تون وایسادم. بعد یه چیزی رو هم بهتون بگم. امروز من حتما باید با شما یه دیداری داشته باشم وگرنه تا فردا خودتون هم می دونین توقف حکمتون به هم می خوره. از من پنج تا اسم خواستن. پنج نفرو باید بدم. اسمتون بیاد توقف حکمتون به هم می خوره. خودتون هم اینو می دونین چی میشه. فردا من می رم شعبۀ بیست و شیش پیش آقای حداد اگرحالا امروز دیداری با شما نداشته باشم. من دیگه مجبور شدم این حرفو بزنم .حالا من صبر می کنم تا یه بیست دقیقۀ دیگه می یام نگهبانی. اگه راه دادند که میام اگر نه که هرکی می ره به راه خودش دیگه. خدانگهدار.


چند نکته:
منظور از آقای حداد، قاضی حداد رئیس شعبۀ بیست و شش است .
شمارۀ تلفن را به دلیل عدم اطمینان به صحت یا سقم آن از فایل صدا حذف کرده ام.

چند فرضیه:
1- این فرد مأمور است. از طرف کی ، کجا، چرا ؟ ما نمی دانیم . به دودلیل این فرضیه می تواند درست باشد. اولا اینکه "احمد" نفردومی است که با داستانی یکسان در طول یک هفته ناگهان ظاهر می شود که خوب می تواند برنامه ریزی شده باشد. ثانیا اینکه این مرد اطلاعاتی هم داشته. مثلا از توقف حکم بابا خبر داشته است ویا به راحتی از نام آقای حداد برای تهدید بابا استفاده نموده. اینکه چرا این برنامه اجرا شده یا می تواند تنها به دلیل حاکم کردن حس نا امنی باشد یا برای مچ گیری. فرض کنید اگر پدرم دلش سوخته بود و به این مرد پنج هزار تومان پول داده بود آیا این دلیلی نمی شد برای اثبات اتهام واهی دریافت دلار از خارج و توزیع آن میان افراد در ایران؟ شاید هم ما زیادی کارآگاهی فکر می کنیم . مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه . وضع زندگی خانوادۀ چهارنفرۀ از هم دور افتادۀ ما در چهار گوشۀ دنیا که برای همگان عیان است .

2- این مرد می تواند فقط زندانی معمولی باشد که به هر دلیلی با نام پدرم در زندان برخورد کرده و قصد داشته با ترساندن بابا از توقف حکم یا آقای حداد و یا... از او اخاذی کند....

پدرم با پلیس 110 تماس گرفته است . به او گفته شده که باید حضورا به مرکز پلیس مراجعه کند. مردی 75 ساله، تنها و بیمار که تهدید هم شده چگونه می تواند از خانه خارج شود؟ "احمد" و " محمود" چند روزی است که غیب شده اند ولی آیا دلهره ها و نگرانی های ما رنگ باخته؟ آیا این آخرین ماجراست ؟ گمان نمی کنم ... به هر حال اگر هر کدام از فرضیات بالا را بپذیریم چیزی از وحشت و ناامنی جانی و حبس خانگی " سیامک پورزند" نمی کاهد....این است گوشه هایی از زندگی ما....

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

هفتۀ گذشته برای چندمین بار در زندگی ام تجربه ای را تکرار کردم که شاید باوربه حقیقت داشتنش کمی نامعقول یا خرافی به نظر رسد. ازهفتۀ پیش که وبلاگ را با مطلب "لیلی ، خودت باش..."به روز کردم ، تا به امروز فرصت دقیقه ای نشستن ، نفس کشیدن و فکرکردن به هیچ چیزرا نداشته ام چه رسد به خودم !!!!
در آن مطلب اشاره کرده بودم به اینکه اوضاع نسبتا آرام است و...

یک ساعت هم از خشک شدن جوهر قلمم نگذشته بود که روزگار بازی را عوض کرد!!!! به نظر می آید این که می گوییم "گهی زین به پشت و گهی پشت به زین" چندان هم مصداق ندارد... من درده سال گذشته سه بار جمله ای مشابه آنچه درمطلب گذشته نوشتم ( اوضاع نسبتا آرام است ) از ذهنم گذشته یا به زبانم جاری شده که ناگهان درچشم برهم زدنی طوفان نوح از آسمان نازل شده و کاسه و کوسۀ ما و آرامشمان را درهم ریخته.

این مقدمه را بیان کردم که درمطلب بعدی شرح آنچه در یک هفتۀ گذشته بر من و خانواده ام گذشته را بیان کنم...

February 20, 2006

"لیلی، برای خودت زندگی کن..."

امروز دوستی قدیمی (بابک) که متجاوزاز ده سال است شاهد چک و چانه زدن من با زندگی بوده با لحن برادرانه اش به من گفت : " لیلی ، برای خودت زندگی کن..." آنقدر این جملۀ کوتاه با معنی بود که لحظاتی مرا به سکوت واداشت. البته پرحرفی ذاتی و توان آسمان و رسیمان بافی اکتسابی ام ( که شاید از دستآوردهای مثبت یا منفی دانشکدۀ حقوق رفتن است ) باعث شد به سرعت گوی را از دست دوست که درصدد نصیحت و همراهی بود، بربایم و با منحرف کردن مسیر بحث، چندان جدی وارد موضوع نشوم . البته قسم می خورم این کار را با قصد قبلی نکردم بلکه این سلاح دفاعی ناخودآگاه من است و معمولا خود به خود وارد عمل میشود ...که باید اقرار کنم در بسیاری از اوقات هم واکنش ها بسیار طوفنده تر از کنش هاست!!!!

به هر حال این جملۀ متین ساعت هاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است . تناوب و تدوام اتفاقات اکثرا ناخوشایند در زندگی دهۀ گذشته ام چندان زیاد بوده که کمتر فرصت تعمق و حتی شاید تعقل داشته ام . زندگی مانند جدال و گریزی دائمی بوده که گاه شمارش نه روزها بلکه ماه ها را از دست داده ام .

اکنون که گاه نه به دلیل کم شدن دغدغه ها بلکه به خاطر گذشتن از مرز سی سال به خود ، گذشته و آینده ام می نگرم و به دنبال معنی " من " می گردم دچار سرگیجه و وحشت می شوم . آنقدر فاصله زیاد است که ترجیح می دهم کمتر به آن بپردازم. حدود یک سال و نیم پیش کسی از من پرسید : " یادت هست آخرین باری که خودت بودی و از خودت بودن خوشحال بودی چه زمانی بود؟" فکر کردم و گفتم دقیقا بیست ساله بودم......امروز پس ازسپری شدن یک سال و نیم از آن روز هنوز هم همان پاسخ را برای آن پرسش دارم با این تفاوت که چیزی حدود پانصد و پنجاه روز از تاریخ مبدأ یعنی بیست سالگی دورترم....

نمی دانم تعریف دقیق " برای خود زندگی کردن" چیست و آیا اصولا آیا این کار عملی است یا نه ولی می دانم که نیازی است غیر قابل انکار در زندگی ام شاید حتی برای دورانی موقت . مدتهاست می دانم خوشحال نیستم در حالیکه همه چیز به نسبت آرام است . بحران ها کم و بیش سپری شده ولی من همچنان در حالت آماده باش نبرد به سر می برم . حمله می کنم ، دفاع می کنم ، سنگر می گیرم ، شاخ و شانه می کشم ، لشگرکشی می کنم، گاه تک تیراندازی می کنم و گاه رگبار می بندم ، آتش بس اعلام می کنم ، مجروح می شوم ،عقب گرد و جلوگرد می کنم، .....و گاه خسته و ناتوان به گوشه ای می خزم و...

آیا جنگی در جریان است ؟ آیا دشمنی درصدد حمله است ؟ آیا ....؟ نه . همۀ پاسخ ها منفی است ولی من هنوز در وضعیت اضطراری زندگی می کنم مانند جنگجویانی که پس از برقراری صلح همواره خود را در لباس رزم می بینند ....انسان های مهربان و دوست داشتنی ای که نقوش اساسی در زندگی ام دارند گاه خسته ، گاه متأثر و گاه متعجب هستند ... گاه نصیحت می کنند، گاه تنبیه می کنند و گاه همراهی ولی چارۀ کار خودم هستم و این را خود بهتر از هر کس می دانم ....

باید از مرز بحران گذشت ولی آسان نیست ... مجوز عبور از این مرز، " من " هستم که در دوردست ها جا مانده ...بازگشت ناممکن است. تنها راه عبور کسب دوبارۀ جواز است که گذشتن از هفت خوان رستم را می طلبد . خوان اول " من کیستم ؟" . خوان دوم " به دنبال چیستم ؟" خوان سوم......و خوان هفتم " امروز را امروز دریافتن" است....

February 04, 2006

صدای بخارشدن ذرات آب در هوا

به تازگی به این باور نزدیک می شوم که همۀ شخصیت انسان دردوران کودکی و نوجوانی شکل می گیرد. البته من از روان شناسی چندان نمی دانم ولی می دانم که یکی از مباحث عمدۀ علم روانشناسی همین موضوع است. من نمی دانم آمار تا چه حد صحت یا سقم این فرضیه را پشتیبانی می کند. اتفاق با نمکی در چند هفتۀ اخیر مرا به این فکر واداشته است .

من سال هاست از بدخوابی رنج می برم و تازگی ها موضوع خیلی جدی شد. خلاصه دکتر و آزمایش و... در دوره ای من به عنوان سوژۀ پزشکی نگاه می شدم که چگونه با این میزان خواب زنده ام. پرحرفی نکنم . همۀ اطرافیان و دوستان نظری می دادند که درعین حالی که من مطمئن بودم مشکل جدی تراز این حرف هاست که با این چیزها حل شود ولی تقریبا به همۀ پیشنهادات دوستان از گل گاو زبان خوردن، شیر، دوغ و شراب نوشیدن و....عمل می کردم . به هرحال دوستی عزیز دوای غیر خوراکی به بنده تجویز کرد. او به من گفت به دلیل هوای بسیار خشک تورنتو در زمستان ها و روشن بودن دائمی گرمازاها، بدن و دستگاه تنفسی رطوبت از دست می دهد و ملتهب می شود. او گفت کسانی که در آپارتمان زندگی می کنند باید حتما دستگاه مرطوب کنندۀ هوا داشته باشند. او گفت که درمان مشکل بی خوابی او همین دستگاه بوده.

دستگاه مرطوب کنندۀ هوا تقریبا کارکرد بخوررادارد. راستش را بخواهید دقیقا نمی دانم چه فرق تکنیکی با هم دارند ولی می دانم فرق دارند. اینجا دستگاه بخور در داروخانه ها فروخته می شود و دستگاه مرطوب کننده در بخش لوازم برقی منزل در فروشگاه ها. به هر حال بعد از چند روز وسوسۀ عمل به توصیۀ این دوست، وقتی بی خوابی امانم را بریده بود راهی مغازه شدم. آن جا متوجه شدم این وسیله بخشی از ملزومات زندگی زمستانی در مناطق سردسیرو خشک است که من پس از شش سال از آن بی خبربودم. انواع و اقسام رنگها، اندازه ها، مدل ها و... دردسترس بود از قیمت 20 دلار تا 120 دلار....

شروع کردم روی آن ها را خواندن. تقریبا فرق چندانی باهم نداشتند و فقط مثل همه چیز دیگر در دنیای غرب صدها مدل از یک جنس وجود داشت. تفاوت ها در ساختار نبود بلکه در سرویس بود. یکی مخزن آب بیشتری داشت دیگری با برنانۀ دادن دیجیتال تنظیم می شد و .... من که بازهم به تجربه می دانم ارزان ترین جنس را نباید خرید و همچنین دلیل گران بودن گران ترین هم ، چندان برای من اهمیت ندارد به سراغ قیمت متوسط رفتم ویکراست به طرف مدلی که دوستم توصیه کرده بود که از اتلاف وقت بکاهم. یکی از آنها 40 دلار بود و دیگری 70 دلار. هر دو عین هم بودند و حتی بسته بندی هایشان هم یکی بود. طبیعتا دستگاه 40 دلاری را برداشتم ولی برای رفع کنجکاوی به خواندن و مقایسۀ اطلاعات روی جعبه ها پرداختم. بعد از نیم ساعت متوجه شدم که دستگاه گران تر %40 بیشتر آب را بی سروصدا بخار می کند و در هوا پخش می کند ولی دستگاه 40 دلاری با صدای معمولی. کمی دو دل شدم . بعد دیدم تفاوت 40 دلار و 70 دلار زیاد است و من هم کار بی خوابی ام از این حرف ها گذشته. فکر کردم نهایتا اگر خوشم نیامد عوضش می کنم. ( فروشگاه های بزرگ اینجا برای جلب مشتری نه تنها در فروش رقابت دارند بلکه در ارائۀ راحت ترین راه پس دادن یا عوض کردن جنس نیز رقابت دارند.)

سخن کوتاه که دستگاه را راه انداختم . البته معضل بی خوابی مرا حل نکرد ولی ....این دستگاه باعث شده درطول شب ودمدمه های صبح من تصور کنم ایران در خانه امان هستم . چند هفته ای طول کشید تا این موضوع را کشف کردم. صدای این دستگاه بخار درست کن دقیقا همان صدای سماورهای برقی قدیمی است که در خانۀ قدیمی ما زمستان ها به همان اطاقی که گرم می کردیم و می نشستیم و من و مادربزرگم می خوابیدیم منتقل میشد . این صدا دقیقا همان صدای دستگاه بخور قراضه امان است که بعدها که آپاتمان نشین شدیم درشب های زمستان من و بعدها آزاده را از خفگی در اثرسرما خوردگی های دائمی نجات می داد. این صدا همان صدای ظرف مسی آب روی علا الدین های قدیمی است که به همین منظور یعنی مرطوب کردن هوا استفاده می شد...

این دستگاه باعث شده صبح ها که از خواب بیدار می شوم حس کنم تنها نیستم. این دستگاه جز رطوبت هوا برای من به معنای حضور نفسی دیگر درخانه است که در اطاق کناری یا در آشپزخانه است . حتی یک بار با صدای جمع کردن ظرف ها که عادت صبح گاه پدرم بود با ناراحتی از خواب بیدار شدم که به او بگویم چرا شنبه صبح نمی گذارد من بخوابم که بلافاصله یادم افتاد ، شنبه درایران نباید تعطیل باشد و بعد فهمیدم که اینجایم ، شنبه است ، صدای ظرف هم نمی آید ، بابا هم ظرف ها را جمع نمی کند. کس دیگری هم خواب نیست....پتو را سرم کشیدم و به صدای بخار شدن آب گوش کردم. آرام شدم و دوباره خوابم برد.

خدا را شکر کردم کارخانۀ سازندۀ این دستگاه صدا دار نمی داند که این صدا چه ارزشی برای من به عنوان مشتری دارد وگرنه از فردا بوق و کرنای تبلیغلاتی پر می شد از فواید صدای بخار شدن آب برای درمان انواع دردهای روحی و احتمالا قیمت دستگاه بی صدا تر می شد 40 دلار و دستگاه با صدا 70 دلار!!!

به هر حال این صدای ناچیز بخارشدن آب در هوا چنان آرامش روانی را بر من حاکم کرده که اطاق خوابم شبها تبدیل به تفرج گاه همۀ عزیزان رفته از این دیار(روحشان شاد) و همۀ عزیزان جدامانده( شاد و سالم باشند) شده. رفت و آمد و برو بیایی در رویاهای شبانۀ بی خوابی من برپا شده . همۀ آن هایی که نیستند حالا دیگربا صدای بخارآب،هستند. خیلی هم دلپذیر است فقط نگرانم که تعداد بازدیدکنندگان شبانه افزایش یابد که درآن صورت باید وقت قبلی تعیین کنم....!!!!!!

فکر کنم بخور درمانی یا بخار درمانی نام خوبی برای این کشف جدید من باشد!!!!

گریز از گردآب...

به تجربه یاد گرفته ام که خیلی با زندگی سر جنگ نداشته باشم . وقتی زندگی شروع می کند به بردن بازی ، باید موقتا تسلیم شد. به قول مامانم وقتی نیرویی خارج از ارادۀ انسان برای آدم تصمیم می گیرد دیگر محلی برای جنگ نیست. مثل اینکه در گود زندگی من هم ، دور دوباره دست زورنمایی نامنصفانۀ حوادث افتاده . جالب است که تجربه ای که در طول سالیان آدم را آب دیده می کند چگونه عمیق و ناخواسته بر واکنش های آگاهانه و ناآگاهانۀ انسان تأثیر دارد. همین است که قدیمی ها موی سفیدشان را چون سندی برای اثبات عقلشان به رخ می کشیدند.
اگر کم تجربه بودم و یا سال های نه چندان دورگذشته بود، دندان تیز می کردم و عقب گرد می کردم و به جنگ این گردونه می رفتم تا اثبات کنم من مدبرترو تسلیم ناپذیرتراز این حرف ها هستم ولی امروز ناخواسته می دانم هرچقدرخودم را در معرض آسیب کمتری قرار دهم برنده تر خواهم بود. شاید به همین دلیل است که با بالا رفتن سن و به عبارتی بیشترشدن تجربه ، انسان محافظه کارتر می شود. این احتمالا به دلیل خاطرۀ زخمهای دردناک و کارای جدالهای قبلی با دنیا است برای اثبات خود.

همیشه شنیده بودم که می گویند اگر در دریا گرفتار گردآب شدی، نفس عمیقی بکش و خود را به آب بسپار. قدرت گردآب تو را تا عمق آب می برد و در انتهای قیف گردآب باید با نیرویی مضاعف چندین متر زیر آب شنا کنی و بعد خود را به سطح برسانی . شنیده بودم که می گویند تقلا و دست و پا زدن بیهوده فقط انرژی را برای مبارزه کم می کند. من هم به تجربه در زندگی چیزی شبیه به این را آموخته ام. وقتی گردآب حوادث می آید چه بخواهی و چه نخواهی درون آن هستی. پس نفس عمیقی بکش. دست و پای بیهوده نزن تا در زمان مناسب بتوانی خودت را برهانی . این شاید دقیقا مانند تظاهر به مرگ جنگجویان در میدان جنگ است آن گاه که در محاصره قرار می گیرند و می دانند ادعای زنده ماندن آنها حتما به مرگشان می انجامد ولی مترصد زمان مناسب برای فرار بودن ، خطر مرگ را کاهش می دهد.

این ها را که نوشتم یادم به دوران مدرسه افتاد. وقتی آتشی را به پا می کردی و صدای معلم و ناظم و مدیر در می آمد معمولا مظلوم ترازبقیه می نشستی و گاه حتی با شماتت بقیۀ همکلاسی هایت را نگاه می کردی. با عقل بچه گانۀ خود می دانستی الآن جای شاخ و شانه کشیدن بیخودی و شلوغ بازی نیست.