" /> مهرنوشت: March 2006 Archives

« February 2006 | Main | April 2006 »

March 30, 2006

سال نو مبارک

دوستان،
سال نو مبارک .....
دلم برای همگی شما و نوشتن تنگ شده. دلم برای تعطیلات دو هفته ای عید و مسافرت های ایام نوروز لک زده ولی بالاخره امسال پس از شش سال لحظۀ سال تحویل را و بوی عید را حس کردم. شاید چون اولین باری بود که پس از سالها خودم را در خانۀ خودم حس کردم ولو دلتنگ...مامان و بابا و آزاده هفت سین نداشتند و من آنها را در کنار هفت سین کوچک خودم کنار یکدیگر جمع کردم....
تا دو سه روز دیگر بر می گردم و می نویسم....

من ، مامان ، بابا و آزی

View image

هفت سین کوچک من

View image

March 11, 2006

جسم سوختۀ من و دل سوختۀ زن ایرانی!!!

یکشنبۀ گذشته ، در حالیکه صبحانه ام را آماده می کردم به شدت دچار سوختگی شدم!!!
طبق عادت معمول، صبحانه را روبروی تلویزیون سر ساعت 7 یا 8 یا 9 ( بستگی به برنامۀ کارم دارد) با گوش کردن و نگاه کردن به اخبار ساعتی بی بی سی ، می خورم. چند وقتی بود که به جای اینکه سر مییز بنشینم، سینی صبحانه را روی پایم می گذاشتم و روی کاناپه لم می دادم ( خواهشمندم این تجربه را تکرار نکنید).

قبل از نشستن، چای را در لیوان ریختم. این آخرین چیزی است که آماده می کنم تا حتما گرمای آن لب سوز باشد و خدای ناکرده بیشتر از چند ثانیه در معرض هوا قرار نگیرد و بازهم خدای ناکرده مبادا کمی سرد شود!!! به هر حال با تجهیزات به روی کاناپه خزیدم، بی بی سی را گرفتم. خبر اول در مورد ایران و شورای امنیت بود. همزمان شروع به هم زدن چای شیرین جوشان کردم. تقریبا دیگر تا ده دقیقۀ بعد را به خاطر نمی آورم. یادم هست که سوختم و سوختم و سوختم....

برای دقایق و شاید ساعتی عمق فاجعه را باور نمی کردم و در فکر بودم که حالا برای سر کار رفتن با این وضع چه بپوشم؟؟؟( یکشنبه را کار می کنم). زیر دوش آب سرد رفتم. لحظه به لحظه درد وحشتناک تر و شکل و شمایل پوستم، دگرگون تر می شد. من تقریبا تحملم در مقابل درد زیاد است برای همین معمولا نمی دانم چه میزان درد طبیعی است و چه میزان غیر طبیعی است. فقط می فهمیدم که دیگر نمی توانم تحمل کنم. نیم ساعتی طول کشید تا با کلنجارهای زیاد با خودم، بالاخره باور کردم که تحمل این درد و این میزان سوختگی ( عمقش را هنوز نمی دانستم) قابل تحمل نیست و ظاهرا بهبودی هم در کار نیست. کمک رسید.... من که برای تحمل درد سرم را به دیوار فشار می دادم، جسته گریخته می شندیم که دوستان و اطرافیان با مشورت های تلفنی و توضیح وضعیت من برای یکدیگر به این نتیجه رسیدند که باید آمبولانس خبر کنند!!! من هم که دیگر انرژی نداشتم در صدد منع آنها برآمدم و اصرار داشتم که حال من خوب است و من با آمبولانس هیچ کجا نمی روم که دیگر دیر شده بود. سه نفر گروه اورژانس با دم و دستگاه ظرف کمتر از 5 دقیقه وسط آشپزخانه ام بودند. پس از دیدن عمق و وسعت سوختگی تصمیم گرفتند بدون درنگ مرا به بیمارستان منتقل کنند. من که هنوز از رو نمی رفتم به آنها می گفتم که این سوختگی درجه یک است و احتیاجی به بیمارستان ندارد که دکتر همراه آنها گفت اولا این سوختگی درجۀ دو است و ثانیا اگر هم درجه یک باشد این میزان وسعت به خودی خود قابل درمان نیست به خصوص که جای بدی است( نیمی از شکم و یک چهارم یک پا). خلاصه بنده را در ملافه های استریل پیچیدند و با تخت به آمبولانس منتقل کردند. درد دیگر جانکاه شده بود که خانم دکتر به من 5 میلی گرم مورفین تزریق کرد. جای زخم را شست و ... من در حالت های نیمه بیهوشی به آنها می گفتم که این عادلانه نیست که من برای یک سوختگی با چای این همه توجه و مراقبت پزشکی نصیبم شود ولی بچه های معصوم در عراق ، می سوزند و داروی مسکن برای تسکین دردهایشان ندارند... این نظرات سیاسی من در حال نیمه هوشی مایۀ سرگرمی کادر بیمارستان هم شد. خلاصه کار به آنجا کشید که قبل از اینکه اورژانس به من پذیرش دهد حدود 5 یا 6 نفر از کادر بیمارستان و آمبولانس دور من جمع شده بودند و از گذشتۀ من می پرسیدند. من هم مثل اینکه شدیدا تحت تأثیر مورفین قرار گرفته بودم حسابی بالای منبر رفته بودم و از شجاعت ها جوانان ایران در دوران جنگ می گفتم و از اینکه من بچۀ جنگم و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم و....!!!! در همین گیر و دار بود که بعد از یک ساعت دکتر اورژانس مرا دید. او گفت بخش هایی از سوختگی درجۀ سه است و بقیه درجۀ دو. هم چنین او گفت احتمال این وجود دارد که بخشی از اعماء و احشای داخلی هم سوخته باشد..... من پس از شنیدن این گزارش حسابی شجاعت را کنار گذاشتنم و کلی به جان تصمیم گیرندگان خبر کردن آمبولانس دعا کردم. خدا را شکر که به کرکری های من گوش نکردند.....

خلاصه سرتان را درد نیاورم. عملا اورژانس هیچ کار مفیدی برای من نکرد و فقط مقدار زیادی مجددا مورفین به بنده تزریق کردند و بعد از چهار ساعت که مطمئن شدند اعضای داخلی سالم است من را به خانه فرستادند و گفتند که سوختگی هیچ راهی جز نگهداری و صبر ندارد!!!! در این میان خانم دکتر جوانی به سراغ من آمد که بعدا فهمیدیم اسرائیلی است و دوران رزیدنتی خود را در کانادا می گذراند. او تقریبا به سوختگی من کاری نداشت و سؤال های عجیب و غریب می پرسید که در آن لحظات حساس بسیار حرص در بیار بود. سؤال هایی مثل اینکه: دستت چگونه لرزید؟ آیا دستت همیشه می لرزد یا اتفاق بود؟ آیا نشسته بودی یا خوابیده؟ و....؟؟؟؟

صبح روز بعد اولین کاری که کردم این بود که به سراغ دکتر خانوادگی ام رفتم و خدا را شکر که این کار را کردم. دکتر پس از دیدن محل سوختگی تقریبا مات و مبهوت مرا نگاه کرد و بارها از من پرسید که آیا مطمئن هستم که این میزان سوختگی تنها با یک لیوان چای اتفاق افتاده است؟؟؟ خلاصه آنتی بیوتیک درمانی گسترده شروع شد (باید بگویم این خود نشانۀ وخامت اوضاع است چون اینجا فقط باید خطر مرگ تهدیدت کند که دو یا سه جور آنتی بیوتیک خوردنی و تزریقی برایت تجویز کنند!!!) با مسکن های قوی و با زور و ضرب، درد و سوزش و خارش را تحمل کرده ام چون چارۀ دیگری ندارم.

روز بعد آن خانم دکتر از اورژانس به خانه ام تلفن کرد و جویای احوالم شد. خیلی تعجب کردم..... روز بعد دو نفر پلیس در خانه ام آمدند و گفتند باید سؤالاتی را جواب دهم. داخل منزل آمدند و گفتند که از اورژانس به آنها گزارش شده که مریضی با سوختگی شدید و عجیب داشته اند که می تواند قربانی خشونت های خانگی علیه زنان باشد که مجبور به سکوت و دروغ بوده. آمده بودند تا مطمئن شوند کسی مرا نسوزانده....!!! تازه فهمیدم سؤالات نامربوط دخترک جوان در اطاق اورژانس به چه دلیل بوده. اصرار داشتند که مطمئن شوند آنچه را تعریف می کنم در عمل امکان پذیر است به خصوص که باور داشتند محل سوختگی بیشتر به آزار جنسی و در حالت دراز کشیده شباهت دارد. صحنه را تکرار کردند و وقتی عادت عجیب من که چای را در سینی و روی پایم می گذارم مطلع شدند، مشکل حل شد. با آنها خیلی صحبت کردم و به آنها از فعالیت های مادرم و خودم گفتم. خیلی از آنها تشکر کردم و رفتند....

در دل خدا را شکر کردم که در چنین جامعه ای زندگی می کنم که حقوق زن بسیار حائز اهمیت است. آنقدر به حال زنان ایران و نقاط دیگر دنیا افسوس خوردم که چندین ساعت زار زار گریستم. یادم به زنان بی پناه ایرانی که به دفتر مادرم پناه می آوردند ، افتاد. یکی با صورت کبود، دیگری با دست شکسته، دیگری با بدن سوخته و آن دیگری با بدن و روحی مجروح. مادرم از آنان می پرسید آیا به پزشکی قانونی مراجعه کرده اند؟ با نگاه عاقل اندر سفیه به مادرم می گفتند:" خانم دلتان خوش است.... تکلیف آبرویم چه می شود؟ اگر این کار را بکنم جریح تر می شود و بدتر می کند. از خانه بیرونم می کند. بچه هایم را می گیرد و....." بقیۀ داستان را فوت آبیم...

خشونت های خانگی هولناک ترین نوع خشونت علیه زنان است که در هیچ نوع آمار رسمی وجود خارجی ندارد. پس از این اتفاق به سراغ کتاب مادرم (خشونت علیه زنان) رفتم و بخش خشونت های خانگی را مرور کردم. مو بر تنم راست شد!!! او سال ها پیش در ایران یکی از مؤثرترین راه های مبارزه و کشف خشونت های خانگی علیه زنان را، آگاهی و تعهد و آموزش پزشکان اورژانس ، معرفی کرده بود. همانا، این پزشکان اطاق های اورژانس هستند که اولین برخورد را با قربانی دارند. قربانی دروغ می گوید و سعی می کند با داستان پردازی از ترس فشارهای اجتماعی، خانوادگی و قانونی، حادثه را یک تصادف جلوه دهد. زن قربانی می داند که هیچ چتر حمایتی برای دفاع از او وجود خارجی ندارد و می خواهد وضع را از آنچه هست بدتر نکند.

یادم به خاطره ای افتاد. یادم افتاد که در یکی از این خشونت های خانگی که به طور اتفاقی شاهدش بودم، من نیز برای حفظ جان و منافع زن مورد خشونت واقع شده، در اطاق اورژانس همراه او دروغ به دکتر تحویل دادم. سال ها پیش در ایران، منزل دوستی بودم که ناگهان مادر مسن خانواده با سر و صورت خونی وارد خانه شد. از دیدن من که مهمان ناخوانده بودم حول شد. دوستم شرمنده شده بود و فقط به من می گفت این اولین بار است که در خانۀ آنها چنیم اتفاقی افتاده است. او می گفت یک وقت فکر نکی پدرم هر روز مادرم را کتک می زند!!!! دروغ می گفت. در یک زندگی مشترک که بیش از 40 سال از عمر آن گذشته است امکان ندارد چنین اتفاقی با این وخامت بار اول باشد که پیش می آید. پیرزن وپیرمرد که از خرید سبزیجات هفتگی بازگشته بودند پس از پارک کردن ماشین در حیاط خانه مشغول خالی کردن صندوق عقب شده بودند که جرو بحثی بین آنها شروع می شود. مرد به گوشه ای از حیاط می رود و تخته آجری بر می دارد و در کمال خونسردی وقتی که پیرزن با بدن دردمندش تا کمر خم شده بوده تا کیسه ها را سروسامان دهد، ضربه ای نثار سر او می کند.....

من که تا به حال به چشم خود چنین صحنه ای را به طور زنده ندیده بودم، حالم بد شد و اصرار داشتم که آمبولانس خبر کنند. همۀ اعضای آن خانواده مخالفت کردند. از پیرزن خون می رفت و پسر جوان او نیز بربر او را نگاه می کرد. زن هم مدام می گفت چیزی نیست، الان خوب می شود. من خونم به جوش آمد و آژانس گرفتم و او را به زور به بیمارستان بردم. اگر من آنجا نبودم هیچ کس او را به بیمارستان نمی برد.... در راه به من هشدار داد که مبادا در بیمارستان بگویم که چه اتفاقی افتاده... من پرسیدم چرا؟ گفت که در محل آبرو داریم و آجان کشی هیچ فایده ای ندارد و فقط وضع را بدتر می کند. پزشک زخم او را بخیه کرد. پرسید چه شده؟ زن با اعتماد به نفس چشمانش را به دکتر دوخت و گفت :" در حیاط منزل کار می کردم که پاره آجری از بالکن بالا لغزید و روی سرم افتاد." دکتر نگاهی به من کرد و زن چشم غره ای نصیب من کرد و من خجالت زده از خودم ، از آن پیرزن و از دکتر و بیش از همه از وجدان خودم، سرم را پائین انداختم. قرار بود که آن خانواده جلسه ای تشکیل دهند و پدر را تنبه کنند یا هر چیز دیگر... آن جلسه هیچ گاه برگزار نشد. امروز پس از گذشت حدود هشت سال از آن روز پیرمرد و پیرزن همچنان زیر یک سقف زندگی می کنند و خدا می داند چند بار دیگر آجر از بالکن آن خانه لغزیده و سر پیرزن را شکافته.

نمی دانم اگر پزشکان ما چنین دوره های آموزشی مبارزه علیه خشونت های خانگی را بگذرانند، آیا مرجعی هست یا خواهد بود که گزارش های آنها راجدی بگیرد و پی گیری کند؟؟؟؟

می دانم می دانم پاسخ منفی است. دیگر وجدانم به خاطر بچه های زخمی عراقی ناراحت نیست بلکه درد بی پناهی زن ایرانی قلبم را می فشارد و از آن روز تا به امروز تمام فکرم را به خود مشغول کرده. هزاران صورت درد کشیده جلوی چشمانم رژه می روند.....ای کاش کاری می توانستم بکنم که زنان کتک خورده، سوخته و....بی پناه ایرانی ، پناهگاهی پیدا کنند تا درد خود را با صدای بلند فریاد کنند. دیگر درد سوختگی تنم را نمی سوزاند بلکه درد زنان بی حقوق و پناه ایرانی دلم را می سوزاند....

March 10, 2006

ما و قاره ها....

توی یک ساعت گذشته به نکتۀ جالبی توجهم جلب شد که با اینکه شدیدا خوابم می آید حیفم آمد ننویسم. در طول مدت 60 دقیقۀ گذشته من سه مکالمۀ تلفنی داشتم. با مادرم ، پدرم و خواهرم. حتما می پرسید کجای این موضوع عجیب یا قابل توجه است؟

آزاده ( خواهرکم)، برای مدت پنج ماه به آرژانتین سفر کرده تا زبان اسپانیایی را کامل بیاموزد.
مادرم، برای برنامه ای که به مناسبت روز زن در یکی از شهرهای ایتالیا به افتخار او برگزار می شد ، برای چند روزی در آن کشور مهمان است.
پدرم، چون راه دیگری ندارد، در ایران اقامت دارد.
من نیزدر محل اقامتم یعنی کانادا هستم.

نکتۀ عجیب و جالب و غم انگیز این است که در این مقطع زمانی هر کدام از ما چهار نفر در یکی از قاره های دنیا هستیم . من در شمال قارۀ امریکای شمالی ، آزاده در جنوب قارۀ آمریکای جنوبی ، مادرم در قارۀ اروپا و پدرم در قلب خاورمیانه در آسیا!!!! من با آزاده، دو ساعت و نیم ، با مادرم شش ساعت و نیم و با پدرم هشت ساعت و نیم اختلاف زمانی دارم.

چقدر دلم می سوزد وقتی فکر می کنم این همه فاصلۀ زمانی و مکانی بین ما چهار نفر است و ما بازهم خستگی ناپذیر به یکدیگر وابسته و متصل هستیم. با هر کدام از سه عزیزم در گوشه های پراکندۀ دنیا حرف می زدم ، دغدغۀ خاطر آن دیگری را داشت. پدرم، نگران آزاده و مامان بود. مادرم، دلواپس آزاده و بابا بود. آزاده، در فکر مامان و بابا بود و من هم ازاین سوی دنیا اخبار احوال همه را به هم گزارش می کردم....

چقدر دلم گرفته. کاش ما چهار نفر یک بار دیگر بتوانیم نه باهم بلکه نزدیک هم زندگی کنیم. چه کسی باور می کرد چنین شود؟؟؟؟!!!!

مطمئنم اگر این خانوادۀ کوچک، یک عضو دیگر هم داشت باید به دنبال او در استرالیا می گشتیم. تنها آن تکه از دینا همواره از قلمروی ما خارج مانده است!!!!

سپاس از شما عزیزان

پس از نوشتن مطلب مربوط به تهدیدهای اخیر پدرم، صدها ایمیل و تلفن محبت آمیز از همۀ دوستان و عزیزان در سراسر دنیا دریافت کردم. اگر بخواهم نام همه را بیان کنم تقریبا غیر ممکن است. این است که به طور دسته جمعی از همگی، چه آنانی که با کامنت گذاشتن یا ایمیل فرستادن با من و خانواده ام همدردی کرده اند و چه آنانی که تلفنی یا حضوری ، لطف خود را به من اعلام نمودند و همچنین عزیزانی که در پخش خبر و ترجمه داوطلبانه به کمک من شتافتند ، از صمیم قلب تشکر می کنم.

باور کنید این همدلی ها تا به امروز همچنان ما را استوار نگاه داشته است. پدرم از لطف همگی کمال تکشر را دارد و اظهار تأسف می کند که شخصا نمی تواند احساس خود را به گوش شما عزیزان برساند. به تازگی خبری از ناشناس ها نیست تا ببینیم بازی بعدی چه خواهد بود؟؟؟

آرزوی قلبی من این است که همواره از همگی شما خبرهای خوب و دلپذیربشنوم. متأسفم اگر مطلب نامبرده باعث ناراحتی تعدادی از دوستان شد. بهترین و مؤثرترین یاری شما، حمایت هایتان بوده ، هست و خواهد بود. به امید اینکه روزی در کشورمان ایران ، زندانی سیاسی ، تبعید و....بی مفهوم باشد...به امید مزه مزه کردن طعم شیرین آزادی بیان و اندیشه....در ایران.

March 08, 2006

تبریک روز زن از نوعی دیگر!!!



مدتی است که به تأثیر مردانی که در زندگی ام نقش مثبت یا منفی و یا مخرب داشته اند می اندیشم. مرور خاطرات مرا به این نقطه رساند که حقیقتا تعداد مردانی که در زندگی من نقش های سازنده داشته اند به تعداد نصف انگشتان یک دست هم نمی رسد. (البته باید بگویم دوستان و آشنایان که همیشه نهایت لطف را داشته اند از این سرشماری خارج هستند. مقصود من افرادی است که به هر شکل نسبی ، سببی ، اتفاقی یا انتخابی نقشی خاص در زندگی من ایفا کرده اند.)
این نتیجه گیری سبب آن شد که با خود بیاندیشم که معیار شاخص تفاوت این دو فرد (مرد) در زندگی من چه بوده که آنان را از خیل دیگران چنان متمایز کرده است؟ نتیجه این بود که این دو مرد در دو موقعیت متفاوت و از دو نسل کاملا مختلف عمیقا به برابری زن و مرد ایمان داشته و دارند. آنان هر دو به انسان ها به چشم انسان می نگرند و معیارهای سنجش و قضاوتشان فرا جنسیتی است. این دو مرد شاید خود ندانند ولی قطعا از معدود مردان فمنیست (به معنای اعتقاد به برابری مطلق زن و مرد) هستند.
امروز که روز جهانی زن است تصمیم داشتم مثل همیشه و همگان از زنان بنویسم ولی حس کردم به موقع است که از مردانی که در اطرافم به ارزش برابری انسان ها معتقد و پایبندند یادی کنم که البته متأسفانه تعدادشان بس معدود است. این شاید بهترین دلیل باشد که به آنان با صدای بلند بگویم همراهی اشان بسی با ارزش است.
پدرم، اولین مردی بود که جنسیت مرا ارج نهاد. هزاران بار از او شنیده ام که با شعف از اینکه صاحب فرزندان دختر است پروردگار را شکر کرده. او به من و توانایی های من ایمان داشت و هیچ مانعی را بر سر راه پیشرفت من جدی نمی دید. او هیچ گاه با بهانه هایی چون آداب، سنن، هنجار و یا ارزش های تعریف شده یا نشده در مقابل تصمیمات شخصی من ( درست یا غلط) سد ایجاد نکرد. او مرا نه به عنوان دختری در بند سنت های اجتماعی بلکه به عنوان انسانی دارای عقل و احساس ، کامل و مستقل نگریست. او دوست و همراه من در لحظات شکنندۀ زندگی بود. غیرت ، ناموس، نجابت و هزاران صفت منفی و مثبت دیگری که در زبان و فرهنگ فارسی بارهای ارزشی زنانه یا مردانه را بر دوش می کشند در دایرۀ لغات اوتعریف نشده باقی مانده است... او بال های پرواز مرا نشکست بلکه مرا به بلند پروازی رهنمون شد...
و
مهرداد، در بحرانی ترین دوران به صحنۀ زندگی من قدم گذاشت. آن گاه که هالۀ شک و تردید مرا به مرز طغیان کشانده بود. آن گاه که بی مرامی های رایج مردانه کارد به استخوانم رسانده بود واعتماد و تعهد واژه هایی بی معنا و مفهوم می نمود، او مرا به خویشتن خود فراخواند. او تکیه گاه من نشد بلکه مرا به برخاستن هدایت کرد. او به من پناه نداد بلکه مرا به جدال با ناملایمات تشویق کرد. او مرا نه به فرار از گذشته بلکه به عبرت آموزی دعوت کرد. او به من آموخت که تداوم کیفی و کمی علایق نه درگروی گذشت بلکه در گروی درک متقابل است. او نه با اعمال نظرخود بلکه با آزادی عمل مرا به گود آزمون و خطای زندگی بازگرداند. او نه در کلام بلکه در عمل صداقت، صفا، پاکی، تعهد و محبت را به من نمایاند و دوباره آموخت....او بال های پرواز مرا نشکست بلکه مرا به بلند پروازی رهنمون شد...
ای کاش مردانی از این قبیل چنین کم یاب نبودند آنگاه زندگی به کام همگان شیرین تر بود.
روز جهانی زن را به همۀ زنان دنیا و همۀ مردان معتقد و متعهد به برابری و تساوی انسان ها تبریک می گویم.

(نکته: باید به این نکتۀ مهم اشاره کنم که آنچه گفتم حاصل تجربۀ شخصی من است و به هیچ وجه جنبۀ کلی ندارد. یعنی امیدوارم نداشته باشد. مطمئن هستم که در اطراف من نیز هستند بسیاری از دوستان که دارای چنین ویژگی خاصی هستند ولی حقیقتا نسبت آنان حتی در قشر روشنفکر نیز کم است . این نیز مختص ایرانیان نیست بلکه معضلی است جهان شمول که با تلاش فعالان روز به روز بهتر شده و می شود. به هر حال قصد من تنها بیان نمونه ای بوده تا اهمیت موضوع را در باب باور مردن به برابری جنسیتی ملموس کنم. برابری حقوق زنان و مردان محقق نمی شود مگر آنکه مردان نیز همگام با زنان آن را بظلبند. جنبش برابری طلبی زنان ستیز علیه مردان نیست بلکه فریاد مخالفت با تبعیض و نابربری های جنسیتی است . همراهی مردان در طیف های وسیع خانوادگی، شخصی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حتی مذهبی نقشی کلیدی و حساسی را در روند پیش برد این عدالت جویی، بازی مکند.)