یکشنبۀ گذشته ، در حالیکه صبحانه ام را آماده می کردم به شدت دچار سوختگی شدم!!!
طبق عادت معمول، صبحانه را روبروی تلویزیون سر ساعت 7 یا 8 یا 9 ( بستگی به برنامۀ کارم دارد) با گوش کردن و نگاه کردن به اخبار ساعتی بی بی سی ، می خورم. چند وقتی بود که به جای اینکه سر مییز بنشینم، سینی صبحانه را روی پایم می گذاشتم و روی کاناپه لم می دادم ( خواهشمندم این تجربه را تکرار نکنید).
قبل از نشستن، چای را در لیوان ریختم. این آخرین چیزی است که آماده می کنم تا حتما گرمای آن لب سوز باشد و خدای ناکرده بیشتر از چند ثانیه در معرض هوا قرار نگیرد و بازهم خدای ناکرده مبادا کمی سرد شود!!! به هر حال با تجهیزات به روی کاناپه خزیدم، بی بی سی را گرفتم. خبر اول در مورد ایران و شورای امنیت بود. همزمان شروع به هم زدن چای شیرین جوشان کردم. تقریبا دیگر تا ده دقیقۀ بعد را به خاطر نمی آورم. یادم هست که سوختم و سوختم و سوختم....
برای دقایق و شاید ساعتی عمق فاجعه را باور نمی کردم و در فکر بودم که حالا برای سر کار رفتن با این وضع چه بپوشم؟؟؟( یکشنبه را کار می کنم). زیر دوش آب سرد رفتم. لحظه به لحظه درد وحشتناک تر و شکل و شمایل پوستم، دگرگون تر می شد. من تقریبا تحملم در مقابل درد زیاد است برای همین معمولا نمی دانم چه میزان درد طبیعی است و چه میزان غیر طبیعی است. فقط می فهمیدم که دیگر نمی توانم تحمل کنم. نیم ساعتی طول کشید تا با کلنجارهای زیاد با خودم، بالاخره باور کردم که تحمل این درد و این میزان سوختگی ( عمقش را هنوز نمی دانستم) قابل تحمل نیست و ظاهرا بهبودی هم در کار نیست. کمک رسید.... من که برای تحمل درد سرم را به دیوار فشار می دادم، جسته گریخته می شندیم که دوستان و اطرافیان با مشورت های تلفنی و توضیح وضعیت من برای یکدیگر به این نتیجه رسیدند که باید آمبولانس خبر کنند!!! من هم که دیگر انرژی نداشتم در صدد منع آنها برآمدم و اصرار داشتم که حال من خوب است و من با آمبولانس هیچ کجا نمی روم که دیگر دیر شده بود. سه نفر گروه اورژانس با دم و دستگاه ظرف کمتر از 5 دقیقه وسط آشپزخانه ام بودند. پس از دیدن عمق و وسعت سوختگی تصمیم گرفتند بدون درنگ مرا به بیمارستان منتقل کنند. من که هنوز از رو نمی رفتم به آنها می گفتم که این سوختگی درجه یک است و احتیاجی به بیمارستان ندارد که دکتر همراه آنها گفت اولا این سوختگی درجۀ دو است و ثانیا اگر هم درجه یک باشد این میزان وسعت به خودی خود قابل درمان نیست به خصوص که جای بدی است( نیمی از شکم و یک چهارم یک پا). خلاصه بنده را در ملافه های استریل پیچیدند و با تخت به آمبولانس منتقل کردند. درد دیگر جانکاه شده بود که خانم دکتر به من 5 میلی گرم مورفین تزریق کرد. جای زخم را شست و ... من در حالت های نیمه بیهوشی به آنها می گفتم که این عادلانه نیست که من برای یک سوختگی با چای این همه توجه و مراقبت پزشکی نصیبم شود ولی بچه های معصوم در عراق ، می سوزند و داروی مسکن برای تسکین دردهایشان ندارند... این نظرات سیاسی من در حال نیمه هوشی مایۀ سرگرمی کادر بیمارستان هم شد. خلاصه کار به آنجا کشید که قبل از اینکه اورژانس به من پذیرش دهد حدود 5 یا 6 نفر از کادر بیمارستان و آمبولانس دور من جمع شده بودند و از گذشتۀ من می پرسیدند. من هم مثل اینکه شدیدا تحت تأثیر مورفین قرار گرفته بودم حسابی بالای منبر رفته بودم و از شجاعت ها جوانان ایران در دوران جنگ می گفتم و از اینکه من بچۀ جنگم و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم و....!!!! در همین گیر و دار بود که بعد از یک ساعت دکتر اورژانس مرا دید. او گفت بخش هایی از سوختگی درجۀ سه است و بقیه درجۀ دو. هم چنین او گفت احتمال این وجود دارد که بخشی از اعماء و احشای داخلی هم سوخته باشد..... من پس از شنیدن این گزارش حسابی شجاعت را کنار گذاشتنم و کلی به جان تصمیم گیرندگان خبر کردن آمبولانس دعا کردم. خدا را شکر که به کرکری های من گوش نکردند.....
خلاصه سرتان را درد نیاورم. عملا اورژانس هیچ کار مفیدی برای من نکرد و فقط مقدار زیادی مجددا مورفین به بنده تزریق کردند و بعد از چهار ساعت که مطمئن شدند اعضای داخلی سالم است من را به خانه فرستادند و گفتند که سوختگی هیچ راهی جز نگهداری و صبر ندارد!!!! در این میان خانم دکتر جوانی به سراغ من آمد که بعدا فهمیدیم اسرائیلی است و دوران رزیدنتی خود را در کانادا می گذراند. او تقریبا به سوختگی من کاری نداشت و سؤال های عجیب و غریب می پرسید که در آن لحظات حساس بسیار حرص در بیار بود. سؤال هایی مثل اینکه: دستت چگونه لرزید؟ آیا دستت همیشه می لرزد یا اتفاق بود؟ آیا نشسته بودی یا خوابیده؟ و....؟؟؟؟
صبح روز بعد اولین کاری که کردم این بود که به سراغ دکتر خانوادگی ام رفتم و خدا را شکر که این کار را کردم. دکتر پس از دیدن محل سوختگی تقریبا مات و مبهوت مرا نگاه کرد و بارها از من پرسید که آیا مطمئن هستم که این میزان سوختگی تنها با یک لیوان چای اتفاق افتاده است؟؟؟ خلاصه آنتی بیوتیک درمانی گسترده شروع شد (باید بگویم این خود نشانۀ وخامت اوضاع است چون اینجا فقط باید خطر مرگ تهدیدت کند که دو یا سه جور آنتی بیوتیک خوردنی و تزریقی برایت تجویز کنند!!!) با مسکن های قوی و با زور و ضرب، درد و سوزش و خارش را تحمل کرده ام چون چارۀ دیگری ندارم.
روز بعد آن خانم دکتر از اورژانس به خانه ام تلفن کرد و جویای احوالم شد. خیلی تعجب کردم..... روز بعد دو نفر پلیس در خانه ام آمدند و گفتند باید سؤالاتی را جواب دهم. داخل منزل آمدند و گفتند که از اورژانس به آنها گزارش شده که مریضی با سوختگی شدید و عجیب داشته اند که می تواند قربانی خشونت های خانگی علیه زنان باشد که مجبور به سکوت و دروغ بوده. آمده بودند تا مطمئن شوند کسی مرا نسوزانده....!!! تازه فهمیدم سؤالات نامربوط دخترک جوان در اطاق اورژانس به چه دلیل بوده. اصرار داشتند که مطمئن شوند آنچه را تعریف می کنم در عمل امکان پذیر است به خصوص که باور داشتند محل سوختگی بیشتر به آزار جنسی و در حالت دراز کشیده شباهت دارد. صحنه را تکرار کردند و وقتی عادت عجیب من که چای را در سینی و روی پایم می گذارم مطلع شدند، مشکل حل شد. با آنها خیلی صحبت کردم و به آنها از فعالیت های مادرم و خودم گفتم. خیلی از آنها تشکر کردم و رفتند....
در دل خدا را شکر کردم که در چنین جامعه ای زندگی می کنم که حقوق زن بسیار حائز اهمیت است. آنقدر به حال زنان ایران و نقاط دیگر دنیا افسوس خوردم که چندین ساعت زار زار گریستم. یادم به زنان بی پناه ایرانی که به دفتر مادرم پناه می آوردند ، افتاد. یکی با صورت کبود، دیگری با دست شکسته، دیگری با بدن سوخته و آن دیگری با بدن و روحی مجروح. مادرم از آنان می پرسید آیا به پزشکی قانونی مراجعه کرده اند؟ با نگاه عاقل اندر سفیه به مادرم می گفتند:" خانم دلتان خوش است.... تکلیف آبرویم چه می شود؟ اگر این کار را بکنم جریح تر می شود و بدتر می کند. از خانه بیرونم می کند. بچه هایم را می گیرد و....." بقیۀ داستان را فوت آبیم...
خشونت های خانگی هولناک ترین نوع خشونت علیه زنان است که در هیچ نوع آمار رسمی وجود خارجی ندارد. پس از این اتفاق به سراغ کتاب مادرم (خشونت علیه زنان) رفتم و بخش خشونت های خانگی را مرور کردم. مو بر تنم راست شد!!! او سال ها پیش در ایران یکی از مؤثرترین راه های مبارزه و کشف خشونت های خانگی علیه زنان را، آگاهی و تعهد و آموزش پزشکان اورژانس ، معرفی کرده بود. همانا، این پزشکان اطاق های اورژانس هستند که اولین برخورد را با قربانی دارند. قربانی دروغ می گوید و سعی می کند با داستان پردازی از ترس فشارهای اجتماعی، خانوادگی و قانونی، حادثه را یک تصادف جلوه دهد. زن قربانی می داند که هیچ چتر حمایتی برای دفاع از او وجود خارجی ندارد و می خواهد وضع را از آنچه هست بدتر نکند.
یادم به خاطره ای افتاد. یادم افتاد که در یکی از این خشونت های خانگی که به طور اتفاقی شاهدش بودم، من نیز برای حفظ جان و منافع زن مورد خشونت واقع شده، در اطاق اورژانس همراه او دروغ به دکتر تحویل دادم. سال ها پیش در ایران، منزل دوستی بودم که ناگهان مادر مسن خانواده با سر و صورت خونی وارد خانه شد. از دیدن من که مهمان ناخوانده بودم حول شد. دوستم شرمنده شده بود و فقط به من می گفت این اولین بار است که در خانۀ آنها چنیم اتفاقی افتاده است. او می گفت یک وقت فکر نکی پدرم هر روز مادرم را کتک می زند!!!! دروغ می گفت. در یک زندگی مشترک که بیش از 40 سال از عمر آن گذشته است امکان ندارد چنین اتفاقی با این وخامت بار اول باشد که پیش می آید. پیرزن وپیرمرد که از خرید سبزیجات هفتگی بازگشته بودند پس از پارک کردن ماشین در حیاط خانه مشغول خالی کردن صندوق عقب شده بودند که جرو بحثی بین آنها شروع می شود. مرد به گوشه ای از حیاط می رود و تخته آجری بر می دارد و در کمال خونسردی وقتی که پیرزن با بدن دردمندش تا کمر خم شده بوده تا کیسه ها را سروسامان دهد، ضربه ای نثار سر او می کند.....
من که تا به حال به چشم خود چنین صحنه ای را به طور زنده ندیده بودم، حالم بد شد و اصرار داشتم که آمبولانس خبر کنند. همۀ اعضای آن خانواده مخالفت کردند. از پیرزن خون می رفت و پسر جوان او نیز بربر او را نگاه می کرد. زن هم مدام می گفت چیزی نیست، الان خوب می شود. من خونم به جوش آمد و آژانس گرفتم و او را به زور به بیمارستان بردم. اگر من آنجا نبودم هیچ کس او را به بیمارستان نمی برد.... در راه به من هشدار داد که مبادا در بیمارستان بگویم که چه اتفاقی افتاده... من پرسیدم چرا؟ گفت که در محل آبرو داریم و آجان کشی هیچ فایده ای ندارد و فقط وضع را بدتر می کند. پزشک زخم او را بخیه کرد. پرسید چه شده؟ زن با اعتماد به نفس چشمانش را به دکتر دوخت و گفت :" در حیاط منزل کار می کردم که پاره آجری از بالکن بالا لغزید و روی سرم افتاد." دکتر نگاهی به من کرد و زن چشم غره ای نصیب من کرد و من خجالت زده از خودم ، از آن پیرزن و از دکتر و بیش از همه از وجدان خودم، سرم را پائین انداختم. قرار بود که آن خانواده جلسه ای تشکیل دهند و پدر را تنبه کنند یا هر چیز دیگر... آن جلسه هیچ گاه برگزار نشد. امروز پس از گذشت حدود هشت سال از آن روز پیرمرد و پیرزن همچنان زیر یک سقف زندگی می کنند و خدا می داند چند بار دیگر آجر از بالکن آن خانه لغزیده و سر پیرزن را شکافته.
نمی دانم اگر پزشکان ما چنین دوره های آموزشی مبارزه علیه خشونت های خانگی را بگذرانند، آیا مرجعی هست یا خواهد بود که گزارش های آنها راجدی بگیرد و پی گیری کند؟؟؟؟
می دانم می دانم پاسخ منفی است. دیگر وجدانم به خاطر بچه های زخمی عراقی ناراحت نیست بلکه درد بی پناهی زن ایرانی قلبم را می فشارد و از آن روز تا به امروز تمام فکرم را به خود مشغول کرده. هزاران صورت درد کشیده جلوی چشمانم رژه می روند.....ای کاش کاری می توانستم بکنم که زنان کتک خورده، سوخته و....بی پناه ایرانی ، پناهگاهی پیدا کنند تا درد خود را با صدای بلند فریاد کنند. دیگر درد سوختگی تنم را نمی سوزاند بلکه درد زنان بی حقوق و پناه ایرانی دلم را می سوزاند....