" /> مهرنوشت: April 2006 Archives

« March 2006 | Main | May 2006 »

April 27, 2006

درد دل - 4

وقتی از فرودگاه مهرآباد سوار هواپیما شدم، نمی دانستم کجا می روم. کانادا!!!ونکور!!!انتهای دنیا!!! برایم مهم نبود کجا فقط می خواستم ایران نباشم. خیلی خسته و بی نفس بودم. همه فکر می کردند با بی فکری مطلق بار سفر بسته ام ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم و خوب می دانستم به سرزمین رویاها مهاجرت نمی کنم. خود را برای زندگی بسیار سختی آماده کرده بودم. برای رسیدن به کانادا عجله داشتم به دو دلیل: 1- گرفتن ویزای کانادا در آن زمان از آن اتفاقاتی بود که هیچ تضمینی برای تکرار آن وجود نداشت. من باور داشتم مهاجرت به کشوری انگلیسی زبان مرا از زیر بار یادگیری زبان جدید می رهاند و کمتر باعث عقب افتادن من از زندگی ام می شود.
( که البته درست هم بود.) 2- باور داشتم هرچه زودتر این دوران را شروع کنم بهتر است. می دانستم مرحلۀ سختی را باید پشت سر بگذارم چه امروز و چه فردایی نزدیک. (البته باید در این مورد تذکر دهم که اتفاقات عجیب و غریب و توان فرسا را در محاسباتم راه نداده بودم.) یک دلیل دیگری هم به عنوان دلیل سوم وجود داشت که جای صحبت از آن اینجا نیست. جالب این است که همه و از جمله خودم باور کرده بودیم که این دلیل سوم اصلی ترین دلیل مهاجرتم است. شاید با این باور من شجاعت و سماجت کافی برای پافشاری بر هدف و انگیزۀ مهاجرت را یافتم. شاید اصلی ترین نقش این دلیل در روند مهاجرت به کانادا، انتخاب ناخودآگاه من برای فرود در شهر ونکوور به جای تورنتو یا مونترال بود.( البته تنها پس از گذشت 10 روز از اقامتم در شهر ونکوور این دلیل پر هیاهو، پوچ شد. من در همان لحظۀ ورود و دیگران با تأخیر چندین ساله باور کردند که من برای خودم مهاجرت کرده ام.) مقاومتم در مقابل همۀ سختی ها دست کم وجدان خودم را آسوده می کند و رویم را سفید که حتی اگر آرزوی سیندرلایی در خیال داشته ام ولی به آن دلیل عزمم را جزم سفر نکرده ام بلکه آن را در بخش آمار و احتمالات مثبت ذهنم جای داده بودم به طوری که وجود یا عدم آن نتیجۀ کل محاسبات را تغییر ندهد و تنها در نوع معادلۀ آن مؤثر باشد. همین طور هم شد. معادلۀ مهاجرت من به جای معادلۀ یک مجهولی به معادله ای چند مجهولی تبدیل شد که البته زندگی را سخت تر و حل مسائل را بسیار پیچیده تر کرد...

حالا ونکوور بودم از تصمیم خود گیج بودم. اجازۀ کار نداشتم. بی پول بودم. حتی یک نفر را در شهر ونکوور نمی شناختم به جز یکی از پسر عموهای مامانم که خود مادرم بیش از سی سال بود او را ندیده بود!!!!و البته دوستی که در مراحل مهاجرت بسیار اتفاقی باهم آشنا شدیم که خود او دختری تازه مهاجر بود با هزاران مشکل. هر دوی این عزیزان بدون هیچ وظیفه ای در حد توان خود بی نهایت به من محبت کردند. می دانستم با در دست داشتن ویزای توریستی تا وضعیت اقامتم مشخص شود، روزگار سخت تر از سختی را در پیش خواهم داشت و خود را برای هر کاری آماده کرده بودم. الحق که چنین هم بود....

پس از یک هفته ،دوست دوست آشنایی دور، از روی دلسوزی مرا به خانمی ایرانی که صاحب یک ساندویچی زنجیره ای مثل مک دونالد به نام آربیز بود، معرفی کرد.قرار شد برای ساعتی 4 دلار فقط 20 ساعت در هفته آنجا کار کنم. یک روز در آنجا کار کردم... ولی دیگر نرفتم. سرعت کار بالا بود . کاری یکنواخت و پر سرعت. خنده دارترین موضوع این بود که من هنوز نمی دانستم " کامبو" یعنی مجموعۀ ساندویچ، سیب زمینی و نوشابه ولی باید آن را می فروختم!!!یادم به فیلم عصر جدید چارلی چاپلین افتاده بود. خانم صاحب کار که چندان مؤدب هم نبود همان روز اول عذر مرا خواست و به من گفت که من این کاره نیستم. او صریحا به من اعلام کرد که با این وضع در این مملکت به جایی نخواهم رسید و به عنوان نصیحت به من گفت:"به جای این همه فکر وطرح مسأله کار کن، کار."!!!!

به دنبال کار پرستاری از بچه بودم. ولی کسی به من بی تجربه در بچه داری، کار نمی داد. پذیرفته بودم که به جز بچه داری کارهای خانه را هم بکنم، ولی باز هم کسی به سن و سال من اعتماد نمی کرد. دخترکی 24 ساله که تازه از گرد راه ایران رسیده!!!!

در منطقۀ ایرانی نشین ونکوور اطاقی اجاره کردم که صاحب خانۀ آن یک مادر تنهای ایرانی با دو فرزندش بود. خانه تنها یک اطاق کوچک داشت که مثلا من در اطاق خواب و صاحبخانه و فرزندانش در اطاق نشیمن زندگی می کردیم .نیمی از تنها سرمایۀ 1200 دلاری ام را بابت دو ماه اجاره خانه دادم....واقعا نمی دانم چگونه چنین شهامتی داشتم. کاش امروز هنوز نیمی از آن همه شجاعت را در کوله بارم حمل می کردم....در طول دو ماه اول اقامتم در ونکوور،مادرم که سفر کوتاهی به امریکا داشت، به مدت دو روز به این شهر آمد تا مرا راضی به بازگشت کند. حق داشت. زندگی راحتم را در ایران رها کرده بودم و سرگردان به دنبال کار کارگری سیاه می گشتم و در مخروبه زندگی می کردم و تقریبا هیچ چیز نمی خوردم. ولی بازنگشتم. مادرم باید خیلی دل شکسته شده باشد ولی من می خواستم ایران نباشم.

تقریبا نیمه های آخر ماه دوم مهاجرتم بود که معجزۀ کاریابی که تبدیل به فرض محالی شده بود، حادث شد!!! و مسیر زندگی ام تغییر کرد.

از طریقی به مردی ایرانی (نه چندان خوش صفت و خوش نام) که صاحب چاپخانه ای بود برای کار معرفی شدم. از خوش اقبالی من، همسر این مرد ایرانی عازم سفری شش ماهه بود و به همین دلیل او به یک نیروی جدید کار ارزان احتیاج داشت. مصاحبۀ من با آقای "ش" که صاحب کار بود، شاید خنده تارترین یا گریه دارترین مصاحبۀ کاری عمرم باشد. به وضوح باید خود را احمق جا می زدم. او نمی خواست کسی را استخدام کند که چندان چیزی بارش باشد یا هوش و استعدادی داشته باشد. او فقط کارگر ارزان می خواست نه دردسر. من هم خوب این نقش را بازی کردم. با من شرط کرد که تا دو هفته بدون حقوق برایش کار کنم تا ببیند چگونه کار را یاد می گیرم و بعد تصمیم بگیرد که آیا من لایق کار کردن در چاپخانه اش هستم یا نه !!! همچنین گفت که در صورت رضایت از کارم بعد از دو هفته، به جای روزی هشت ساعت باید روزی دوازده ساعت کار کنم به اضافۀ اینکه شنبه ها و یک شنبه نیز نمی توانم تعطیل باشم . در ازای این کار او با منت به من پیشنهاد 1000 دلار حقوق در ماه کرد. بعدها که این پیشنهاد را چرتکه انداختم به نامردانه بودن آن پی بردم. با سرشکن کردن ساعات کار به حقوقم تقریبا ساعتی 2 دلار و 75 سنت حقوق می گرفتم. این در صورتی است که پایین ترین سقف حقوق مجاز در ونکوور 6 دلار و نیم بود که در محاسبات مالیاتی پایین ترین مرز خط فقر محسوب می شود!!! به هر حال من کاری به این کارها نداشتم. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. گو اینکه سمت ریاست جمهوری ایالت متحدۀ امریکا را به من پیشنهاد کرده بودند....

April 24, 2006

درد دل - 3

خلاصه...

همۀ اینها را گفتم که به امروز برسم. اگر بخواهم همۀ مثال های دیگری که به خاطر همین خصوصیت ترس از شکست مجدد را که دلیل تصمیمات عجیب و غریب یا منفعل بودن های طولانی من در زندگی ام بوده است را برایتان بازگو کنم، کتابی می شود از اعترافات من!!!!

به چند دلیل عمده در سال های آخر اقامتم درایران تصمیم به مهاجرت گرفته بودم. خود این دلایل و روند پیشرفت آن و منتهی شدن من به اقامت در کانادا، داستانی است پنج ساله که از آن فعلا می گذرم. تنها یک نکته را خیلی گذرا مطرح می کنم و آن سرخوردگی عجیب من از دانشگاه رفتن درایران بود. نمی دانم چرا تصور من از دانشگاه چیزی بود صد و هشتاد درجه متفاوت از آنچه در واقعیت در ایران وجود دارد. شاید شنیدن خاطرات مادرم از دوران دانشگاه خودش در شکل گیری این تصاویر بی تأثیر نبوده. به هر حال آن همه تلاش برای ورود به دانشکدۀ حقوق دانشگاه شهید بهشتی و دانشجوی حقوق شدن همه رویایی بود که در همان ترم اول پوچ شد.

دانشکدۀ حقوق ازهر حیث( جو سنگین اختناق و غلبۀ فقه بر حقوق از نظر دیدگاهی و عقیدتی و درسی و رفتاری و ...)برای من غریبه و دافع بود. هر چقدر سعی می کردم خودم را با آن تطبیق دهم بازهم احساس خفقان می کردم. امروز در خاطراتم دانشکدۀ حقوق شهید بهشتی ، با هوایی مصموم و دلگیر بازسازی می شود. کلاس های دانشگاه بر خلاف تصور من جلسات بحث و تحلیل نبود بلکه کلاس های مدرسه ای بود که با ابعاد بزرگ تر برگزار می شد. استاد از روی جزوۀ دو دهۀ پیش خود درس می داد و.... ما هم کم کم تبدیل به شاگرد مدرسه های بزرگ شدیم و مثل بچه دبستانی ها، جزوه را شب امتحان می خواندیم، دنبال نمره بودیم و... در طول چهار سال و اندی به جز چند کلاس بحث اینگیز حقوق اساسی (کلاس آقای دکتر هاشمی)، حقوق جزا( دو کلاس آقای دکتراردبیلی ) و حقوق مدنی ( چهار کلاس آقای دکتر شهیدی ) ، عملا فقط ما آموختیم که چگونه از منابع استفاده کنیم و مقادیر زیادی فقه به زبان عربی حفظ کردیم. البته ناگفته نماند که دوستان خوبم که در ایران ماندند همگی وکلیل یا دفتردار شدند و با سیستم خودشان را تطبیق دادند. تنها من و دو نفر دیگر از دوستانم ( م. که در کمبوجیه است و در صدد آمدن به کانادا است و ی. که مقیم امریکا است) نتوانستیم جایگاه خودمان را در آنجا بیابیم و به همین دلیل هم هر کداممان امروز گوشه ای از دنیا تک و تنها زندگی می کنیم (این تصمیمی بوده که با علم به توانایی ها یا ناتوانایی های خود و با درنظرگرفتن مجموعۀ شرایط حاکم بر زندگی امان اتخاذ کرده ایم). در غربت گاه گداری کاری در زمینۀ رشتۀ خودمان می یابیم وبه آن می پردازیم ولی در اکثراوقات با کارهای دیگر و یادگیری حرفه های جدید که به تحصیلات تخصصی احتیاج ندارد و بیشتر وابسته به توانایی های اجرایی و تطابقی و تجربی انسان است، زندگی می گذرانیم.

خوب رسیدم به نکتۀ اساسی درد دل....
کار نکردن در زمینۀ رشتۀ تحصیلی پس از مهاجرت....

April 16, 2006

درد دل - 2

برای اثبات وجود این حقیقت در زندگی ام صدها مثال دارم به عنوان مثال :
وقتی که سوم راهنمایی را تمام کردم و باید رشتۀ تحصیلی دبیرستان را انتخاب می کردم، در همان عوالم نوجوانی می فهمیدم که علاقۀ خاصی به علوم انسانی دارم. وقتی این نکته را با معلمین مدرسه و دوستانم مطرح کردم متأسفانه همه با من چنان برخورد کردند گو اینکه دیوانه شده ام. البته باید تأکید کنم که پدر و مادرم کاملا موافق ادامۀ تحصیل من در رشتۀ علوم انسانی بودند. من تمام دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه های کوچک محل زندگی امان در خیابان سهروردی جنوبی، گذرانده بودم، گروه پنج شش نفرۀ ما (من، مریم، ماندانا، الهام، کتایون و گیلدا) که با هم دوست بودیم مثلا شاگرد زرنگ های کلاس هم بودیم. تمام دوستانم برای رشتۀ تحصیلی دبیرستان، تجربی یا ریاضی را انتخاب کردند و من تنها کسی بودم که نیم نگاهی به علوم انسانی داشت. در آن زمان به قول معروف بچه تنبل ها علوم انسانی می خواندند و به خصوص در مورد دختران معروف بود که دختران منتظر شوهر این رشته را انتخاب می کنند. ( خوشحالم که شنیده ام اکنون دیگر چنین تفکری در ایران وجود ندارد. این پیشرفت مهمی است.) به هر حال من در اثر جو حاکم و برای حفظ آبرو در مقابل هم کلاسی های هشت ساله ام، رشتۀ تجربی را برگزیدم. از همان لحظه ای که کتاب های درسی را از کتابفروشی به خانه آوردم و ورق زدم فهمیدم که اشتباه کرده ام. کتاب های جبر، ریاضیات جدید، فیزیک ، شیمی و هندسه را حتی دوست نداشتم نگاه کنم ولی کتاب علوم اجتماعی را که حرف از خط و جمع و ضرب و تقسیم و... نمی زد را قبل از شروع مدرسه از اول تا آخر خواندم. به هر حال بعد از سپری شدن ماه اول مدرسه که نمرات ماهانۀ اول را اعلام کردند، پدر و مادرم هم به مسأله آگاه شدند. همۀ نیروها را بسیج کردند تا به من کمک برسانند چون تصور می کردند این یک افت تحصیلی ساده است که گاهی اوقات در تغییر مقطع تحصیلی رخ می دهد به خصوص که پس از سال ها ما به محل دیگری اسباب کشی کرده بودیم. آنها فکر می کردند من دچار غریبی با محیط شده ام. از معلم خصوصی گرفته تا مشاور تحصیلی و صحبت های دوستانه، نصیحت و دعوا و.... دیگر فایده نداشت. من می دانستم که دست به کار اشتباهی زده ام و دیگر حتی حاضر به اصلاح وضع موجود هم نبودم. تا همه به خود بجنبند نیمی از سال گذشته بود و دیگر امکان ثبت نام در رشتۀ علوم انسانی هم وجود نداشت. کم کم پدر و مادرم باور کرده بودند که من ناگهان خنگ شده ام. هرچه از من سوال می کردند که چه کار می توانند بکنند که من وضعیتم بهتر شود، پاسخ من یک چیز بود. " می خواهم علوم انسانی بخوانم." ولی دیگر کسی حرف مرا باور نمی کرد. آخر چطور می شد باور کرد که محصلی که جبر با ضریب دو، یک می شود حالا قرار است در رشتۀ علوم انسانی گلی به سر خود بزند. مشاور تحصیلی به خانواده ام گفته بود که بهتر است مرا راضی کنند با هر وضعی شده همین رشتۀ علوم تجربی را ادامه دهم حتی اگر یک سال مردود شوم سال دیگر چون درس ها به گوشم آشناست با نمرات ناپلئونی قبول خواهم شد.... مشاور تحصیلی معتقد بود که رشتۀ علوم انسانی درس های حفظی دارد و ظاهرا با این میزان خنگی ، من کشش این کار را ندارم. دستی دستی مرا خنگ فرض کرده بودند. من که از این موضوع مطلع شدم ناگهان قیام کردم و اعلام کردم بعد از عید دیگر مدرسه نمی روم. بیچاره مادر و پدرم!!! ای کاش انسان از ابتدا اینقدر تجربه داشت و خود و خواسته هایش را می شناخت که چنین باعث آزار عزیزانش نمی شد. به هر حال آنها مرا راضی کردند که فقط به عنوان مستمع آزاد به مدرسه بروم تا برای سال بعد مرا به مدرسۀ علوم انسانی بفرستند. باورتان نمی شود که بیشترین کتاب های داستان عمرم را در آن سه ماه آخر سال تحصیلی سر زنگ جبرو هندسه و .....زیر میز خواندم...به خانواده ام اعلام کردم در امتحانات ثلث سوم شرکت نخواهم کرد ولی آنان مرا به اصرار سر جلسۀ امتحان می فرستادند تا شاید معجزه ای شود. من هم همۀ برگه های امتحانی را سفید تحویل می دادم!!! از آنجایی که متوجه شده بودم پدر و مادرم دیگر به من اعتماد ندارند در جواب سوال آنها که می پرسیدند امتحان چطور بود با سماجت جواب می دادم : " خوب بود!!!" کارنامۀ آخر سالم دیدنی بود. همۀ نمرات صفر بود به جز علوم اجتماعی 20، تعلیمات دینی 19 ، ادبیات فارسی 19 و زیست شناسی 18 . ای کاش آن کارنامه را نگاه داشته بودم. حتی دوست ندارم صورت مادر و پدرم را وقتی با ناباوری به کارنامه ام نگاه می کردند را به یاد بیاورم. شاگردی که تا سال پیش معدل پائین تر از 19 نداشت حالا یک ضرب در خرداد ماه رد شده بود....!!! خودم هم اصلا ناراحت نبودم و برای شروع سال تحصیلی جدید در رشتۀ علوم انسانی روزشماری می کردم ولی دیگر همه به ریش من می خندیدند....

حالا مشکل ثبت نام در علوم انسانی را داشتم. حتی مدرسۀ ما ( بنت الهدی که تنها دبیرستان دخترانۀ علوم انسانی در منطقۀ تجریش بود) که به تنبل خوانه یا بنت الولا معروف بود هم حاضر نبود شاگردی را با ده تا نمرۀ صفر در کارنامۀ ثلث سوم برای سال آینده ثبت نام کند. بیچاره مادرم زیر بار اهانت خورد شد وقتی که مدیر مدرسه کارنامۀ درخشان مرا دید. با خواهش و تمنا و کوچک و بزرگ شدن مادرم و بار مثبت اجتماعی حرفۀ او و کارت بازنشستگی آموزش و پرورش پدرم ، آن زمان (حدود 16 سال پیش مدرسۀ غیر انتفاعی و نمونه مردمی و... در کار نبود) ده هزار تومان که مبلغ زیادی بود از مادرم باج گرفتند که این بچه تنبل و خنگ را فقط ثبت نام کنند....
دردسرتان ندهم که همان ماه اول در المپیاد ادبیات مدرسه و بعد منطقه و بعد استان و بعد کشور مقامات پیاپی کسب کردم.... بعد هم با معدل های بالای 19.5 رکورد تاریخ مدرسۀ بنت الهدی را شکستم و مانند بت عکس بزرگ من در سر در راهروی اصلی مدرسه برای سال ها آویزان شد. از سال دوم دبیرستان در هر کنکور آزمایشی یا دانشگاه آزاد شرکت کردم با رتبۀ یک رقمی قبول شدم. سال سوم در رشتۀ حقوق قضایی دانشگاه آزاد تهران واحد شمال با رتبۀ 5 پذیرفته شدم و ...خلاصه تبدیل به یک نابغه در دبیرستان بنت الهدی صدر وکل منطقۀ یک شدم....

همۀ اینها راگفتم که به خود اثبات کنم که تا چه حد فاصلۀ شکست و موفقیت در زندگی من کوتاه است....وقتی می دانم راهی اشتباه است یا قیام می کنم یا اگر راهی نداشته باشم منفعل می شوم و حاضر به امتحان دوباره نیستم. این واقعیت بسیار ترسناک است و بارها در مراحل مختلف زندگی گریبانم را گرفته که به بسیاری از آنها واقفم و حتما تعدادی را هم هنوز شناسایی نکرده ام یا نمی خواهم بکنم. به هر حال بازگو کردن بقیۀ مثال ها اقاریر بزرگی است که فعلا به آنها نمی پردازم و سعی می کنم راجع به امروز بگویم...

April 15, 2006

درد دل - 1

تصمیم داشتم پس از مدتها که دوباره می نویسم مطلب کوتاهی را به عنوان درد دلی خودمانی اینجا بگذارم. وقتی به نوشته نگاه کردم متوجه شدم که خیلی طولانی است وظاهرا درد دل من به درازا کشیده. خواستم از سر و ته مطلب بزنم ، دیدم نمی شود. این است که تصمیم گرفتم آن را در چند نوبت پست کنم. یعنی درد دل سریالی!!!


هزار ساله که ننوشتم....


چقدر نوشتن شیرین و سخت است. شیرین است چون وقتی می نویسی، خودت را بیان می کنی. سخت است چون وقتی نمی نویسی حرف هایت روی دلت انبار می شود. به قول یکی از عزیزان پیش کسوت روزنامه نگاری ایران، وقتی نمی نویسی قلمت خشک می شود.... این حرف برای من کاملا ملموس است. وقتی به هزار و یک دلیل نمی توانم و یا نمی خواهم بنویسم، حس می کنم توان نوشتن را از دست داده ام. می دانم که این صرفا حس است ولی باید اعتراف کنم که حسی است آزار دهنده.

به تجربه فهمیده ام، که مهمترین عامل ننوشتن ، نارضایتی است. نارضایتی از خود نه از دیگری یا دیگران. نارضایتی از خود برای من می تواند به دلایل گوناگون به وجود آید، مثل احساس گناه، احساس عدم امنیت روحی، روانی، احساسی، شخصیتی یا مالی و .... ولی مهمترین حس که احساس نارضایتی از خود را در من به اوج می رساند، خود گم کردگی است. آن گاه که به دلیلی ( یا اجباری یا انتخابی) در جایگاه و موقعیتی قرار می گیرم که بنابر محاسباتم نباید چنین می شده، وقتی شرایط اطرافم مستقیم یا غیرمستقیم باعث دور شدن من از خودم می شود، وقتی نقطه ای که حال در آن ایستاده ام با هیچ کدام از معیارها، آرزوها و یا برنامه هایم تطبیق و تطابق ندارد و ....،گیج می شوم، دلزده و ناامید و سرخورده می شوم و در نهایت خود گم کرده...

همیشه تصور می کردم که تا ابد توان از صفر شروع کردن را دارم و در گذر از سختی های زندگی کم کم در این کار خبره شده بودم ولی اکنون حس می کنم خسته ام. خسته از اینکه ندانم در قدم بعدی پایم را بر جای محکمی روی زمین می گذارم یا نه مثل هزاران بار گذشته، در بین زمین و آسمان حیران می مانم!!! و تمام توانم را بار دیگر باید برای یافتن نقطه ای ثابت برای ایستادن بسیج کنم و همۀ آرزوها و رویاها و هدف ها را فراموش کنم...

زمانی سفرۀ دلم برای باز شدن در مقابل دوستان نزدیکم آماده بود ولی امروز توان این کار را هم ندارم. از اینکه دوستی از روی همراهی هم که شده بخواهد به من یادآور شود که دنیا به آخر نرسیده و چنین و چنان ، وحشت دارم. از اینکه نصیحت شوم گریزانم. می توانم برای به دست آوردن ثبات از هر نوعی هر نقشی را بپذیرم. از این می ترسم که این احساس به تدریج جای خود را به انفعال شخصیتی و فکری دهد. البته چیزی در درونم با صدای رسا و مصمم می گوید که نه چنین نمی شود ولی تجربۀ تلخ من در گذشته به من اثبات کرده که بروز چنین حالتی کاملا محتمل است. تنها مبارزه با سرسختی می تواند مرا از منفعل شدن در مقابل زندگی با شرایط کنونی نجات دهد.

یک واقعیت از خصوصیات شخصی خود را خوب می شناسم و آن ترس از شکست "مجدد" است. تأکید خاصم بر " مجدد" به این دلیل است: به طور معمول من سر نترسی دارم و در زندگی کارها و تصمیماتی که با عقل جور درنمی آمده بسیار اتخاذ کرده ام و بارها سرم به سنگ نخورده بلکه کوبیده شده است. با مرور این تجربیات می توانم به جرأت بگویم تا به حال یک اشتباه را دو بار در زندگی ام تکرار نکرده ام. البته این خصوصیت چندان مایۀ مباهات نیست به دو دلیل چرا که اولا این که بار دوم همان خطا را تکرار نکردی چندان هوش نمی خواهد بلکه بیشتر سماجت و مقاومت می طلبد و ثانیا این خصوصیت همیشه دلیل بر اتخاذ تصمیم درست نمی شود بلکه بیشتر ترس از خاطره و نتیجۀ اشتباه گذشته است که مانع رفتن مجدد من به راهی که یک بار رفته بودم می شود....در حالیکه ممکن است بار دوم با استفاده از تجربیات قبل موفقیت در انتظار باشد. این خصوصیت در من چنان ریشه دار است که بارها در زندگی ام از ترس شکست مجدد یا اشتباه مجدد، خود را خواسته و آگاهانه در حالت انفعال و بی تصمیمی نگاه داشته ام که خوب طبیعتا معجزه ای رخ نداده و تنها روزگار سپری شده....