" /> مهرنوشت: May 2006 Archives

« April 2006 | Main | July 2006 »

May 02, 2006

برای رامین جهانبگلو...

رامین جهاتبگلوی عزیز،

می دانم نیستی که بخوانی ولی می دانم که خواهی بود و خواهی خواند....

جمعه شب گذشته با شنیدن نام تو از تلویزیون سی تی وی کانادا بر جا خشک شدم. می خواستم خود را به نشنیدن بزنم و یا باور کنم که جملۀ اول گویندۀ اخبار که حاکی از دسگیری تو بود را به اشتباه فهمیده ام. نیم ساعت از روی مبل تکان نخوردم تا اخبار دوباره تکرار شد. درست شنیده بودم: " محقق و پژوهشگر ایرانی – کانادایی به نام رامین جهانبگلو در ایران بازداشت شد..." نمی دانستم چه کنم. حیران بودم. نفسم تنگ بود.

نام تو اولین نامی بود که من پس از ورودم به تورنتو در میان ایرانیان از این و آن شنیدم. گویا در یک خیابان زندگی می کردیم. پس از گذشت دو سال برای اولین باردر زمستان 2002 در واشنگتن ملاقاتت کردم. به احتمال قریب به یقین این اولین و آخرین دیدار ما بود.

آن روزها، پدرم در ناکجا آباد بود. دو ماه از ناپدید شدن او گذشته بود. ما نمی دانستیم آیا او زنده است یا نه...ما نمی دانستیم از این سوی دنیا در کدامین بازداشتگاه باید به دنبال او باشیم...ما نمی دانستیم...هیچ چیز نمی دانستیم. او در یک پیام کوتاه از خانواده تقاضای سکوت کرده بود. آیا باید ساکت می ماندیم؟؟؟

رامین جان، آن روزها تو از نزدیک شاهد به خود پیچیدن مادرم برای پیدا کردن ردی از پدرم بر روی سایت های خبری بودی. مبهوت به او نگاه می کردی و دلسوزانه همواره او را یاری می دادی. امروز باورم نمی شود که تو در ناکجا آباد هستی و ما به دنبال تو به هر دری می کوبیم. از لحظه ای که این خبر به گوش ما رسید، بدون لحظه ای درنگ دست به کار شدیم تا دیگر دوستان را خبر کنیم. هیچ کس خبر را تأیید نمی کرد. پس از چند ساعت خبر تلویزیون سی تی وی نیز تغییر شکل یافت و نام تو از میان خبر بریده شد و تنها به ذکر " یک محقق ایرانی – کانادایی" بسنده شد. اگر من با گوش های خودم بیش از ده بار نام تو را نشنیده بودم، شاید به راوی خبر شک می کردم.

همیشه همین طور است. چند هفتۀ اول که باید سخت ترین دوران دستگیری هم باشد، اقوام نزدیک ، دوستان و آشنایان در مرحله شوک و بهت به سر می برند. هیچ کس توان و ارادۀ تصمیم گیری و پذیرفتن مسئولیت برای بازکردن خبر را ندارد. همه تصور می کنند شاید سکوت بهتر باشد. به زودی همه یک صدا می شوند و باور می کنند که بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. اولین حرکت منسجم سد شک و شبهه را در هم خواهد کوبید.

رامین عزیز، تورنتو و بر بچه های ایرانی تورنتو به تو دین دارند. همه می دانیم که تو با تلاش خود هستۀ اصلی یک جمع فرهنگی را در این شهر پایه گذاشتی که به حق همواره منسجم ترین و پرمایه ترین بوده و هست. "اگورا" ( در اصل نام میدان معروفی بوده در زمان یونان باستان که فلاسفه و مردم در آن برای مباحثه و تبادل افکار جمع می شده اند) مدیون توست.

در همان اولین و آخرین دیدار ما در واشنگتن تو مصرانه مرا به پیوستن به "اگورا" فراخواندی. آن روزها من سردرگم تر از آن بودم که به خود بیاندیشم. شاید تنها برای حفظ احترام به دعوت تو پاسخ گفتم. بگذار اعتراف کنم که شاید یافتن "اگورا" و پیوستن به آن یکی از بهترین اتفاقات پس از مهاجرتم بود. برای مدت های مدید تنها دلخوشی من و بسیاری از جوان های تازه مهاجر جمع هفتگی "اگورا" بود. جوانان تحصیلکردۀ ایرانی تورنتو با مشارکت در جلسات هفتگی "اگورا" زخم های غربت خود را تسکین می دادند. بحث های فرهنگی – اجتماعی داغ که گاه باحضور مهمانی افتخاری برگزار می شد و گاه بحث آزاد گروهی بود، همگی ما را از سراسر شهر در سرما و گرما به زیر سقف یکی از کلاس های کوچک دانشگاه تورنتو می کشاند. بحث ها ادامه می یافت و گاه درگروه کوچکتری به کافی شاپ روبروی دانشگاه می کشید و گاه حتی طولانی تر که به یکی از رستوران های اطراف دانشگاه ختم می شد.

"اگورا" برای ما محفلی بوده و هست که در آن تمرین دموکراسی همان چیزی که دغدغه ات بود کردیم. هفتگی دور هم جمع شدیم، حرف زدیم و شنیدیم، اززبان یکدیگر آموختیم، بحث کردیم، متقاعد شدیم، عصبانی شدیم وگاه حتی برای اثبات عقیدۀ خود پرخاش کردیم ولی هیچ گاه فکر نکردیم چون کسی با ما هم عقیده نیست دیگر در جمع شرکت نخواهیم کرد. این تمرینی بس با ارزش برای ما بود. "اگورا" باعث جمع شدن جوان های تازه مهاجر شهر گرد هم شد. دوستی های بسیاری از همین جلسات هفتگی آغاز شد. خوب است بدانی، "اگورا" باعث جوانه زدن علاقه های عاطفی جوانان شهر نیز شد که تعدادی هم به ازدواج و زندگی مشترک ختم شد. از سوی دیگر بسیاری نیز پس از تجربه و خطا دانستند که نمی توانند دوستان خوبی برای یکدیگر باشند و به آشنایی بسنده کردند ولی هیچ کدام از این دلایل مانعی برای حضور ما در زیر سقف کوچک کلاس دانشگاه نبوده و نیست. هستۀ اولیه بسیاری از حرکت های فرهنگی – اجتماعی داوطلبانۀ جوانان ایرانی مقیم تورنتو، "اگورا" بوده. هر کس بنا به معیارهای خود دوستان هم فکر خود را یافت و بار تنهایی را از شانه زمین گذاشت. باور کن اغراق نمی کنم. "اگورا" به جوانان تحصیلکردۀ ایرانی مقیم تورنتو بسیار خدمت کرده و می کند.

اگر گاه بین این جلسات هفتگی وقفه ای افتاده ولی تبادل نظر همواره بین اعضا با رد و بدل کردن ایمیل های گروهی در جریان بوده و هست. گاه بحث ها چنان داغ شده که روزانه صدها ایمیل بین گروه تبادل شده. طبیعی است در میان این مباحثات گاه مجادلاتی هم رخ داده که البته از ارزش وجودی "اگورا" نمی کاهد.

رامین عزیز، می دانم که در سال های اخیر در ایران نیز بسیار تلاش کرده ای تا جوانان را به گرد مباحث فلسفی، فرهنگی و اجتماعی فراخوانی. خسته نباشی.... دستمزدت این نبود ولی بدان هرکس در ایران قدمی مثبت و ماندگار در طول زندگی فرهنگی خود برداشته، آب خنکی هم نوش جان کرده. بدان آنچه امروز بر سرت آمده، ارزش تلاش ها و خدماتت را صد چندان خواهد کرد.

از لحظه ای که خبر دستگیری ات علنی شد، "اگورا" با نام تو بمباران شد. همه در صدد پشتیبانی و حمایت هستند. با هم مشورت می کنند و نظرهای گوناگون رد وبدل می شود. برخی به واکنش سریع معتقدند و برخی به سکوت....کمبود اطلاعات همگی را دست بسته کرده است. دیشب ، هنگامی که ایمیل ها را مرور می کردم، احساساتم به خروش آمد . وقتی حس کردم که تعدادی از اعضا نه به دلیل بی توجهی یا کوتاهی بلکه به دلیل بی تجربگی در گذراندن این لحظات در زندگی شخصی، پیشنهاد سکوت و دست به عصا راه رفتن را داده بودند به خود لرزیدم. چند تجربۀ دیگر را باید پشت سر بگذاریم تا باور کنیم آنچه زندانی و خانواده اش بیان می کنند آن چیزی است که زندانبانان می خواهند؟!!!! آنقدر دلم گرفت که گریستم. من و آنانی که متأسفانه در زندگی شخصی خود زهر تلخ این روزها را زیر دندان مزه مزه کرده ایم، قواعد این بازی نا عادلانه را با جان و دل می شناسیم.

من می دانم همسر و مادر تو چه روزگاری را می گذرانند. آن ها تنها به تو می اندیشند و وحشت و هراس و تهدید وخفقان سایه ای است سنگین بر زندگی شان. چگونه می توان از همسرت انتظار داشت که حرف بزند!!!! گریۀ او مهمترین دادخواهی و درخواست کمک است. او با گریستن می گوید می ترسد، می گوید نمی تواند یا نمی خواهد حرف بزند و می گوید فریادش در گلو خفه شده .... مگر همسر تو چندبار تابه حال همسر زندانی آزادی بیان و عقیده بوده؟؟؟ که استخوان هایش لابه لای چرخ های سنگین خانوادۀ زدندانی بودن، نرم شده باشد؟؟؟ به زودی خواهد آموخت همان طور که دیگران آموختند ولی امروز باید به او فرصت داد و دیگران باید برخیزند. فردا او در کورۀ جانسوز این راه، پخته تر از ما خواهد شد....

آنگاه که از خواندن نکات مختلف برای واکنش در مقابل دسگیری تو به ستوه آمدم، به خاطر آوردم که این محصول تلاش توست. تبادل آزادانۀ عقیده و تمرین دموکراسی...انصافا که خوب آموختیم!!!

می دانم که امروز دغدغۀ آزادی تو بسیاری را دل مشغول کرده. آزادی که حق مسلم انسان است. انسانی که عقیدۀ صلح جویانه و آزاد منشنانۀ خود را در نوشتار و گفتارخود بلند بلند فکر کرده است. آزادی که نبود آن حقوق شهروندی انسان را مخدوش می کند و پایه های قواعد حقوق بشر را لرزان می کند.

من بنا به تجربه های تلخ سال های اخیر تنها به یک اصل ایمان دارم و هیچ دلیل و برهانی ذره ای بر این اعتقاد راسخ من خدشه وارد نمی کند و آن این است: " دوستان ، سکوت جایز نیست." سکوت همانا خواستۀ متعرضین به حقوق شهروندی است. سکوت دیگران، زندانی را در دستان زندانبان تنها و مظلوم و رها شده ، وا می نهد. سکوت در مقابل بی عدالتی ، حرکتی بس خوشایند برای سرکوبگران است. عبور از مرز سکوت، تنها نوشداروست. سکوت را بشکنیم....

رامین عزیز، ما یک صدا از حق تو دفاع خواهیم کرد....