" /> مهرنوشت: July 2006 Archives

« May 2006 | Main | October 2006 »

July 04, 2006

خشونت علیه زنان، نیزه ای دوسر


"گروه‌ حوادث‌: پرونده‌ كبرا رحمانپور معروف‌ به‌ عروس‌ سياه‌بخت‌ براي‌ تصميم‌گيري‌ نهايي‌ نزد آيت‌الله‌ هاشمي‌ شاهرودي‌ رييس‌ قوه‌ قضاييه‌ فرستاده‌ شد.
...
در همين‌ حال‌ عبدالصمد خرمشاهي‌ وكيل‌ مدافع‌ كبرا روز گذشته‌ به‌ خبرنگار ما گفت‌: اميدوارم‌ رييس‌ محترم‌ قوه‌ قضاييه‌ با توجه‌ به‌ اختيارات‌ خود دستور بررسي‌ مجدد پرونده‌ را صادر كند چرا كه‌ در اين‌ پرونده‌ هنوز ابهاماتي‌ وجود دارد. وي‌ درباره‌ اين‌ ابهامات‌ گفت‌: اين‌ موضوع‌ كه‌ كبرا از خودش‌ دفاع‌ مشروع‌ كرده‌ بطور كامل‌ بررسي‌ نشده‌ و از سويي‌ اين‌ مساله‌ كه‌ كبرا هنگام‌ قتل‌ دچار جنون‌ آني‌ شده‌ بود نيز بايد بررسي‌ شود."
روزنامه اعتماد ملی
سه شنبه 30 خرداد ماه 1385 | 20 ژوئن 2006 | شماره روزنامه 1141


پروندۀ کبرا رحمان پور یکی از خروارها نمونه ای است که زنان جوان ایرانی پس از به ستوه آمدن از فشارها ، توهین ها و حتی ضرب و شتم های همسر ویا خانوادۀ همسر خود، در یک لحظه برای نجات جان خود، خواسته و یا ناخواسته مرتکب قتل شده اند. بررسی حقوقی این نوع پرونده ها بر اساس قانون مجازات اسلامی ایران متهم را به سوی چوبۀ دار هدایت می کند مگر اینکه در طول مراحل بازپرسی و صدور حکم قاصد و عامد نبودن ( قصد و عمد قبلی برای قتل نداشتن) متهم اثبات شود.

بنا بر اظهارات کبرا رحمان پور، او به دلیل فقر خانواده اش مجبور به ازدواج شده است. کبرا رحمان پور که فرزند 20 سالۀ یک خانوادۀ کم درآمد بوده، تصمیم گرفته برای نجات خود ازفقر و کمک به خانواده اش با مردی که 40 سال با او اختلاف سن داشته ازدواج کند.

کبرا رحمان پور پس از ازدواج مجبور به زندگی با مادر همسرش که زنی 80 ساله بوده می شود. او از ابتدا با خشونت همسر و مادر او مواجه می شود. همسر کبرا که به احتیاج مالی او واقف بوده بارها او را تهدید به طلاق می کند تا از این طریق شهامت او در اعتراض به پایمال شدن حقوق انسانی اش را متزلزل کند. وحشت کبرا از طلاق و رانده شدن از خانۀ همسر و بازگشتن به خانۀ پدری به حدی بوده که هر بار که او توسط همسر یا مادر شوهرش از خانه رانده می شده و یا در خیابان های شهر بی پناه می مانده، مجددا بازگشتن به خانۀ شوهر را به آواره شدن ترجیح می داده و ملتمسانه اجازۀ زندگی در خانۀ شوهر را از همسرش تقاضا می کرده است.

روز حادثه نیز دقیقا همین سناریو تکرار شده است. در آن روز کبرا توسط همسر خود مورد ضرب و شتم واقع شده. همسرش او را تهدید به طلاق کرده و به این ترتیب او را با خود از خانه بیرون برده است و در نقطه ای از شهر با 20 هزار تومان پول رها کرده است. کبرا که می دانسته با توجه به شرایط خانوادگی اش جایی برای او در خانۀ پدری برای بازگشت نیست، تصمیم می گیرد بار دیگر به منزل شوهر خود بازگردد و ملتمسانه خواهان ادامۀ زندگی شود. وقتی او به خانه می رسد، همسرش در خانه حضور نداشته و مادر شوهرش بنای هتاکی و توهین به او می گذارد و در نهایت با چاقو به سوی او حمله می کند تا او را از پا درآورد یا زخمی و مجبور به ترک منزل نماید. سرعت عمل زن خشمگین و دردمند 20 ساله در دفاع از خود بر نیروی بازوی پییرزن 80 ساله غلبه می کند و کبرا با در دست گرفتن چاقو، مادر شوهر خود را از پا در می آورد.

با توجه به روند داستان ، شکی باقی نمی ماند که کبرا مرتکب عمل قتل شده است. از لحاظ حقوقی وقوع قتل محرز است و تنها باید با کنکاش در شواهد و قراین حکم بر عمد یا غیر عمد بودن آن صادر کرد. مطابق مادۀ 206 قانون مجازات اسلامی:
" قتل در موارد زیر قتل عمدی است:
الف-...
ب – مواردی که قاتل عمدا کاری را انجام دهد که نوعا کشنده باشد هرچند قصد کشتن شخص را نداشته باشد.
ج - مواردی که قاتل قصد کشتن را ندارد و کاری را که انجام می دهد نوعا کشنده نیست ولی نسبت به طرف بر اثر پیری یا ناتوانی یا کودکی و امثال آن نوعا کشنده باشد و قاتل نیز به آن آگاه باشد."
همچنین مطابق مادۀ 61 همان قانون:
" هرکس در مقام دفاع از نفس یا عرض و یا ناموس و یا مال خود یا دیگری و آزادی تن خود یا دیگری در برابر هرگونه تجاوز فعلی و یا قریب الوقوع عملی انجام دهد که جرم باشد در صورت اجتماع شرایط زیر قابل تعقیب و مجازات نخواهد بود:
1- دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد.
2- عمل ارتکابی بیش از حد لازم نباشد.
3- توسل به قوای دولتی بدون فوت وقت عملا ممکن نباشد و یا مداخلۀ قوای مذکور در رفع تجاوز یا خطر مؤثر واقع نشود...."

مرور سریع این دو مادۀ قانونی ما را به این نکته واقف می کند که چنانچه قاضی عمل کبرا را دفاع مشروع از نفس خود قلمداد کند او از اتهام به قتل عمد بری است. به بیان دیگر اگر گرفتن چاقو از دست مادر شوهری که قصد حمله به او را داشته و وارد کردن ضربۀ چاقو به او برای دفاع از جان خودش تلقی شده باشد، او مرتکب قتل غیر عمد شده و با پرداخت دیه و سپری کردن محکومیت پنج ساله، آزاد خواهد شد. در غیر این صورت چنانچه قاضی پرونده، حملۀ کبرا به مادر شوهر خود را عملی غیر متناسب با درجۀ خطری که او را تهدید می کرده فرض کند، بنا بر مادۀ 206 می تواند حکم به قتل عمد با مجازات قصاص نفس صادر کند.

آنچه قضاوت را در این پرونده و پرونده های مشابه پیچیده می کند، در نظر گرفتن شرایط روانی قاتل در زمان وقوع جرم است. متأسفانه سیستم حقوقی و اجتماعی ایران نه تنها چندان التفاطی به دیدگاه ارفاقی برای زنان تحت ظلم و خشونت ندارد بلکه خود به انواع این خشونت ها وجهۀ قانونی و تأیید شده نیز می بخشد. زنان قربانی خشونت های خانگی که عمدتا چاره ای جز گردن نهادن به انواع و اقسام تحمیل های جسمی و روحی را ندارند در مواردی آن چنان حس انزجار و انتقام جویی بر وجود خستۀ آنان مستولی می شود که مرتکب جرایمی از این دست می شوندد. شاید تنها راه پیشگیری یا کاهش وقوع چنین جرایمی تعدیل قوانین به طور اصولی و پایه ای از یک سو و بنا نهادن سیستم های حمایتی از زنان تحت خشونت از سوی دیگر است.

اینکه چرا کبرا رحمان پور مرتکب قتل مادر شوهرش شده است، سئوالی است که پاسخ آن را نه در کتاب های قانون بلکه در زندگی کوتاه بیست و چند سالۀ او باید یافت. بر دار کردن او تنها پاک کردن صورت مسأله است حال آنکه مسأله در کنه بی عدالتی اجتماعی و نابرابری قانونی نسبت به زنان ایرانی است و بس.

نگاهی دیگر

کبرا رحمان پور که در خانواده ای محروم زندگی و رشد یافته، برای فرار از فقر خانوادگی و کاستن از بار مالی خانواده اش، تن به ازدواجی ناخواسته با مردی که 40 سال از او بزرگتر بوده، می دهد. پذیرفتن چنین ازدواجی برای دختری جوان در سن بیست سالگی خود به خوبی حکایت از شرایط ناهنجار زندگی او دارد که به خیال خود این ازدواج تحمیلی را تنها راه نجات خود و خانواده اش می بیند. کبرا رحمان پور درحقیقت انتخاب به ازدواج نکرده بلکه او پناهنده شدن به مردی با وضعیت مالی مناسب را انتخاب کرده است. کبرا ازدواج نکرده است بلکه ناخودآگاه او برای ادامۀ بقاء این راه را به او نمایانده است چراکه امکان دیگری در جامعۀ ایران برای دختری جوان در آن شرایط وجود ندارد. عدم وجود سازمان هایی که برای زنان جوان امکانات ادامۀ تحصیل یا اشتغال را فراهم کنند، باعث می شود دختران جوان تنها راه رهانیدن خانواده های محرومشان از تحمل بار هزینۀ زندگی آنان را در ازدواج با مردی که هیچ گونه سنخیتی با آنان ندارد، بیابند. ازدواج برای این دختران راه امرار معاش و داشتن سقفی برای زیستن است حتی اگر به قیمت اسارت تن و روحشان باشد.

کبرا رحمان پور که چنین ازدواجی را پذیرفته بوده، با همسر 60 ساله و مادر 80 سالۀ او زندگی مشترک خود را آغاز کرده. شوهر و مادر شوهر کبرا که او را نه به عنوان همسر بلکه به عنوان کنیزکی بدون حق که مسئول برآوردن تمایلات جنسی شوهر خود و رتق و فتق امور مادر سالخوردۀ اوست، می نگریستند، او را درخور برخورداری از حقوق انسانی نمی دانستند. آنان که به بی پناهی کبرا خوب واقف بودند، همواره او را تهدید به طلاق و بازگرداندن به خانۀ پدری اش می کردند. کبرا که از یک سو به دلایل اقتصادی و فشاره های اجتماعی قادر به بازگشت به خانۀ پدری اش نبوده و از سوی دیگر توان وامکان دفاع از خود و حقوق خود را نداشته، ملتمسانه خواستار ماندن در خانۀ شوهر بوده است.

از آنجایی که این زن جوان مانند میلیون ها زن ایرانی دیگر از داشتن حق طلاق از لحاظ قانونی محروم است، اسلحۀ تیز حق یک طرفۀ طلاق از جانب شوهر شبانه روز او را دچار اضطراب و ناامنی می نموده. مردان نیز که از داشتن این حق به خوبی آگاهند و همواره از این سلاح قانونی برای تنبیه، سرکوب، تهدید و سکوت زنان بهره می برند.

فلسفۀ وجود سازمان های حمایتی برای زنان قربانی خشونت های خانگی و یا پناهگاه های موقت برای زنان بی پناه که در معرض خشونت قرار دارند دقیقا برای کمک رسانی برای زنانی مانند کبرا رحمان پور است که بدون وجود چتر حمایتی اجتماعی و قانونی قادر به برخواستن و احیای حقوق اولیۀ خود نیستند. آموزش، در دسترس گذاشتن اطلاعات و مشاوره ها به این زنان کمک می کند تا مجبور به بازگشت به زندگی خشونت بار نباشند. اگر چنین نهادهای ضروری اجتماعی در جامعۀ مردسالار ایران اجازۀ فعالیت می یافت، نه تنها اهرم های فشار برای تغییر قوانین زن ستیز به مراتب قوی تر می شد بلکه چه بسیار زنانی که برای گریز از بی پناهی سر از زندان ها در نمی آوردند. چه بسا این زنان جوان پس از سپری کردن تعلیمات لازم تبدیل به نیروی کار و تولید و خدمات کشور می شدند ولی هزاران دریغ و افسوس از بی عدالتی و نابرابری های ریشه دار اجتماعی، فرهنگی و مهمتر از همه، قانونی علیه زنان ایرانی. خشونت ، نابرابری، بی عدالتی و عدم امنیت حاکم بر زندگی زن ایرانی ،نه تنها استعدادها و توانایی های او را سرکوب می کند بلکه از آنان انسان هایی انتقام جو و کینه ورز می سازد. خشونت علیه زنان نیزه ای دو سر که یک سر آن به سوی زنان و سر دیگر آن به سوی جامعه نشانه رفته است.


ابن مطلب در تاریخ Thursday, Jun 22, 2006(پنجشنبه، ۱ تیر 1385) در روزنامۀ اینترنتی روز به چاپ رسیده است.

July 02, 2006

نخود نخود هر که به دنبال کار خود...

ماهی که گذشت ماهی بود بسیار تعیین کننده در زندگی من...

یک خانم چینی که همکار من بود بالاخره باعث شد من عزم را جزم کنم و مصمم به سوی ادامۀ تحصیل بروم. البته روشی که او به کار برد با همۀ عزیزانی که تا به امروز با نصیحت یا پشتیبانی سعی کرده بودند مرا به آن سو سوق دهند کاملا متفاوت بود. این خانم کم سواد ولی موفق در کار فروش آن چنان توهین هایی به من کرد که من لجباز را از پا درآورد و یک روز گفتم خداحافظ و دنبال هیچ کدام از حقوق قانونی ام هم نرفتم.... به هر حال تصصیم به استعفا در شرایطی که تک و تنها زندگی می کنی با یک عالم قرض و وام و.... کاری بود عجیب که فقط ممکن است وقتی آدم جانش به لبش رسیده مرتکب آن شود. یک هفتۀ اول خودم از تصمیم خودم در شوک به سر می بردم ولی خیلی زود عزم را جزم کردم و پاشنۀ در دانشگاه یورک را از جا در آوردم.

من که برای رشتۀ مطالعات زنان پذیرش گرفته بودم در حال این پا و آن پا بودم که چه بکنم و چه نکنم....و اینکه با مدرسه رفتن تکلیف این همه بار مالی زندگی ام چه می شود و غیره بودم که همکار چینی به فریادم رسید.
با اینکه از زمان قبولی پذیرش گذشته بود، آنقدر رفتم و آمدم که دیگر همه از دستم کلافه شدند و به من اجازۀ ثبت نام دادند. به هر حال کارهای اولیه را انجام دادم و از اول سپتامبر به طور تمام وقت به دانشگاه برمی گردم آن هم در رشته ای که با تار و پود وچودم عجین است. در مورد مسائل مالی هم فعلا خودم را به آن راه زده ام و امیدوارم با ورودم به دانشگاه راه هایی را برای گذران زندگی به علاوۀ وام پیدا کنم.... شاید این زمانی است که تنها چیزی که می توانم بگویم این است که خدا بزرگ است.

خیلی خوشحال و هیجان زده و پر انرژی هستم ولی به همان میزان نگران و دلواپس هم هستم. همۀ نزدیکانم هم خیلی خوشحالند ولی آنها هم نگرانی های خودشان را دارند. می دانم که حداقل یک سال بسیار سخت را پیش رو دارم. سال هاست که از محیط درس و مدرسه و دانشگاه دور بوده ام . به هر حال راهی است که برای پیشرفت در این سوی آب باید رفت. زمانی که مهاجر تحصیلکرده مصمم می شود که در کشور جدید ماندگار شود باید بپذیرد که راهی جز به روز کردن دانش خود ندارد( البته در مواردی مثل فارغ التحصیلان کامپیوتر به این قاعده استثناء وارد می شود.) برای درس خواندن این سوی آب هم باید به سیستم های وامی اینجا تن داد وگرنه مثل من می شوید که به دلیل مقاومت جهت زیر بار قرض نرفتم شش سال خودم را از این امکان محروم کردم و حالا تسلیم شده ام...

به هر حال دعای این تصمیم به جان خانم چینی کم سواد و بیزینس فروش خانه می رود که مرا از کار در هر زمینه ای به جز رشتۀ خودم تاراند و ماراند و مرا به این باور رساند که هرکسی را بهر کاری ساخته اند – مهر او را در دلش انداختند. به نظر می آید به مهر پول درآوردن و تجارت را خداوند در دل ما نیافکنده است. خوش به حال آنانی که این مهر را در دل دارند. ما که نخود نخود، دممان را روی کولمان گذاشتیم و دنبال کار خودمان رفتیم.....

July 01, 2006

کمای وبلاگی

وبلاگ من هم بعد از دستگیرگ ی رامین جهانبگلو به فراموشی سپرده شد و به نوعی دربیهوشی به سر برد. دلیلش چندان پیچیده نیست…. من آنقدر درگیر خودم و تصمیمات خودم بوده و هستم که وبلاگ که هیچ گاهی غذا خوردن را هم فراموش کرده و می کنم..

بعد از پست مطلب قبلی، به فاصلۀ چند روز مامانم به تورنتو آمد و حدود یک ماه پیش من ماند. این اولین باری بود که بعد از سال های سال من به مدت یک ماه با مامانم یا بهتر بگم من در کنار یکی از اعضای خانواده ام بودم. خیلی دلنشین بود. شاید آدم ارزش با هم بودن را وقتی درک می کنه که به مدت طولانی مزۀ گس تنهایی را چشیده باشه… بدون اینکه کار خاصی بکنیم خیلی ایام خوبی داشتیم. خیلی جای آزاده و بابام خالی بود. کاشکی یک روز بابام هم بتونه همین طوری بیاد پیش ما....

یک خاطره از آن روزها در مورد یکی از جلساتی است که جهت فعالیت برای آزادی رامین تشکیل داده بودیم و من، مامانم را هم با خودم بردم: جلسه بعد از ساعت 8 عصر در یکی از شب های وسط هفته بود. وقتی همگی خسته و کوفته از کار و استرس روزانه به محلی که قرار داشتیم رسیدیم متوجه شدیم که تمام کافه ها و رستوران های آن اطراف بسته است چراکه ما در محل تجاری شهر قرار گذاشته بودیم. برای اینکه وقت را تلف نکنیم به لابی بیمارستانی که آن طرف خیابان بود رفتیم و در آنجا جلسه را شروع کردیم. مامان که هیچ وقت در این جلساتی که ایرانیان خارج از کشور برای تلاش جهت آزادی زندانیان سیاسی در ایران تشکیل می شود، شرکت نکرده بود( چون خودش همیشه سوژۀ این این ماجرا بوده)، دلش حسابی به حال ما سوخته بود. یکی از دوستانمان همان روز کارش را از دست داده بود، دیگری مریض بود، دیگری باید شام بچه اش را آماده می کرد و….ولی همگی در لابی بیمارستان جمع شده بودیم تا حرکتی در حد توانمان بکنیم. تصمیمات گرفته شد. وظایف تقسیم شد. کمی بحث شد و ساعت 12 با دهان خشک و شکم خالی به خانه برگشتیم و تا ساعت ها مشغول به انجام رساندن وظایف موحوله بودیم. مامان با ناراحتی و طنز به ما گفت: من اگر برگشتم ایران و دستگیرم کردند تو را به خدا از این کارها نکیند. مامان می گفت حالا اگر مرا بگیرند دیگر به خودم فکر نمی کنم بلکه به آدم هایی مثل شما که با هزار بدبختی و امکانان نداشته می خواهند کاری بکنند فکر می کنم، ولی واقعا گناه دارید...

یک خاطرۀ دیگر هم اینکه یکی از صبح های یک شنبه که ما تصمیم گرفته بودیم کمی بیشتر بخوابیم زنگ خطر ساختمان ما به صدا درآمد که زنگی است با صدایی مهیب. اینجا برای ساختمان های بزرگ میزان حساسیت دستگاه های دود و آتش یاب را زیاد می کنند تا از هر خطری پیش گیری کنند. به همین خاطر این زنگ ها نقش چوپان دروغ گو را در زندگی ما بازی می کنند. وقتی این زنگ خطر به صدا در می آید قاعدتا همگی باید از طریق پله ساختمان را در اسرع وقت ترک کنند. از آنجایی که آتش نشانی معمولا به فاصلۀ 5 دقیقه در محل حاضر می شود دیگر کسی به خودش زحمت از پله پایین رفتن را نمی دهد و بیشتر همه در صدد این هستند تا با ابداع راهی از شر صدا راحت شوند. مثلا من اگر زمستان باشد می روم حمام و اگر تابستان باشد می روم در بالکن. البته این کار از نظر ایمنی چندان درست نیست. به هر حال مامان با شنیدن این صدا دیگر در جای خود بند نبود. هرچه گفتم بالش را روی سرت بگذار و بخواب به گوشش نرفت و گفت باید برویم بیرون. گفتم مادرم آسانسورها قفل است و باید با پله 23 طبقه را برویم پایین . به هر حال شال و کلاه کرد که برود. من گفتم نمی آیم که پشیمان شود ولی او گفت نیا من می روم. من هم که دیگر توی رودرواسی مونده بودم پاشدم و جای شما خالی 23 طبقه را رفتیم پایین اگر بگویید یک بنی بشر دیگر در این ساختمان به این بزرگی در راه پله یافت می شد، خیر نمی شد. همین که به پایین رسیدیم آتش نشان ها داشتند محل را ترک می کردند و گفتند چیزی نبوده. مامان و من رفتیم قهوه خوردیم و برگشتیم که با پا درد شدید به رختخواب بخزیم که زنگ خطر دوباره به صدا درآمد. این بار من با اصرار می گفتم پاشو بریم پایین و مامانم سرش را زیر بالش فشار می داد و می گفت مگر دیوانه ام. بیا بگیر بخواب. یک مسکن هم بده من پا دردم خوب بشه....

به هر حال بودنش خیلی دلنشین بود....