<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>مهرنوشت</title>
      <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/</link>
      <description>يادداشت های ليلی پورزند</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2007</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 19 Oct 2006 08:56:37 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>زندگی دانشجویی</title>
         <description><![CDATA[<p>پس از یک عمر سکوت می نویسم. وقت ندارم. همیشه دوست داشتم اگر وبلاگ می نویسم (البته اصلا خودم را وبلاگ نویس نمی پندارم چراکه وبلاگ نویسی یک کار مداوم است و من چندان در آن موفق نبوده و نخواهم بود) با تمرکز روی یک موضوع بنویسم. <br />
به نظرم آن نقطۀ تمرکز را یافته ام. همان طور که مدتهاقبل گفتم پس از سال ها تأخیر و تردید به دانشگاه بازگشته ام. حدود یک ماه و نیم است که دانشجویی تمام عیار هستم. هنوز کمی گیج و گم هستم ولی به مراتب بهتر از روزهای اول می توانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. <br />
تجربه هایی که در زندگی جدیدم که به جرأت می توانم ادعا کنم بهترین دوران زندگی ام بوده (البته تا به امروز) و مقایسۀ دائمی آنچه امروز تجربه می کنم با موقعیت مشابه دوران دانشجویی (که بدترین دوران زندگی ام بود) در ایران مرا برآن داشته که در این مورد بنویسم. مقایسۀ زندگی دانشجویی از جنبه های گوناگون در کانادا و در ایران بنا بر تجبربیات شخصی خودم. <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000249.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000249.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 19 Oct 2006 08:56:37 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خشونت علیه زنان، نیزه ای دوسر</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
"گروه‌ حوادث‌: پرونده‌ كبرا رحمانپور معروف‌ به‌ عروس‌ سياه‌بخت‌ براي‌ تصميم‌گيري‌ نهايي‌ نزد آيت‌الله‌ هاشمي‌ شاهرودي‌ رييس‌ قوه‌ قضاييه‌ فرستاده‌ شد.<br />
...<br />
در همين‌ حال‌ عبدالصمد خرمشاهي‌ وكيل‌ مدافع‌ كبرا روز گذشته‌ به‌ خبرنگار ما گفت‌: اميدوارم‌ رييس‌ محترم‌ قوه‌ قضاييه‌ با توجه‌ به‌ اختيارات‌ خود دستور بررسي‌ مجدد پرونده‌ را صادر كند چرا كه‌ در اين‌ پرونده‌ هنوز ابهاماتي‌ وجود دارد. وي‌ درباره‌ اين‌ ابهامات‌ گفت‌: اين‌ موضوع‌ كه‌ كبرا از خودش‌ دفاع‌ مشروع‌ كرده‌ بطور كامل‌ بررسي‌ نشده‌ و از سويي‌ اين‌ مساله‌ كه‌ كبرا هنگام‌ قتل‌ دچار جنون‌ آني‌ شده‌ بود نيز بايد بررسي‌ شود."<br />
 روزنامه اعتماد ملی                                    <br />
 سه شنبه 30 خرداد ماه 1385 | 20 ژوئن 2006 | شماره روزنامه 1141</p>

<p><br />
  پروندۀ کبرا رحمان پور یکی از خروارها نمونه ای است که زنان جوان ایرانی پس از به ستوه آمدن از فشارها ، توهین ها و حتی ضرب و شتم های همسر ویا خانوادۀ همسر خود، در یک لحظه برای نجات  جان خود، خواسته و یا ناخواسته مرتکب قتل شده اند.  بررسی حقوقی این نوع پرونده ها بر اساس قانون مجازات اسلامی ایران متهم را به سوی چوبۀ دار هدایت  می کند مگر اینکه در طول مراحل بازپرسی و صدور حکم قاصد و عامد نبودن ( قصد و عمد قبلی برای قتل نداشتن) متهم اثبات شود.</p>

<p>بنا بر اظهارات کبرا رحمان پور، او به دلیل فقر خانواده اش مجبور به ازدواج شده است. کبرا رحمان پور که  فرزند 20 سالۀ یک خانوادۀ کم درآمد بوده، تصمیم گرفته برای نجات خود ازفقر و کمک به خانواده اش با مردی که 40 سال  با او اختلاف سن داشته ازدواج کند. </p>

<p>کبرا رحمان پور پس از ازدواج مجبور به زندگی با مادر همسرش که زنی 80 ساله بوده می شود.  او از ابتدا  با خشونت همسر و مادر او مواجه می شود. همسر کبرا که به احتیاج مالی او واقف بوده بارها او را تهدید به طلاق می کند تا از این طریق  شهامت او در اعتراض به پایمال شدن حقوق انسانی اش را متزلزل کند. وحشت کبرا از طلاق و رانده شدن از خانۀ همسر و بازگشتن به خانۀ پدری به حدی بوده که هر بار که او توسط همسر یا مادر شوهرش از خانه رانده می شده و یا در خیابان های شهر بی پناه می مانده، مجددا بازگشتن به خانۀ شوهر را به آواره شدن ترجیح می داده و ملتمسانه اجازۀ زندگی در خانۀ شوهر را از همسرش تقاضا می کرده است.</p>

<p>روز حادثه نیز دقیقا همین سناریو تکرار شده است. در آن روز کبرا توسط همسر خود مورد ضرب و شتم واقع شده. همسرش او را تهدید به طلاق کرده و به این ترتیب او را با خود از خانه بیرون برده است و در نقطه ای از شهر با 20 هزار تومان پول رها کرده است. کبرا که می دانسته با توجه به شرایط خانوادگی اش جایی برای او در خانۀ پدری برای بازگشت نیست، تصمیم می گیرد بار دیگر به منزل شوهر خود بازگردد و ملتمسانه خواهان ادامۀ زندگی شود. وقتی او به خانه می رسد، همسرش در خانه حضور نداشته و مادر شوهرش بنای هتاکی و توهین به او می گذارد و در نهایت با چاقو به سوی او حمله می کند تا او را از پا درآورد یا زخمی و مجبور به ترک منزل نماید. سرعت عمل زن خشمگین و دردمند 20 ساله در دفاع از خود بر نیروی بازوی پییرزن 80 ساله غلبه می کند و کبرا با در دست گرفتن چاقو، مادر شوهر خود را از پا در می آورد. </p>

<p>با توجه به روند داستان ، شکی باقی نمی ماند که کبرا مرتکب عمل قتل شده است. از لحاظ حقوقی وقوع قتل محرز است و تنها باید با کنکاش در شواهد و قراین حکم بر عمد یا غیر عمد بودن آن صادر کرد. مطابق مادۀ 206 قانون مجازات اسلامی:<br />
" قتل در موارد زیر قتل عمدی است:<br />
الف-...<br />
ب – مواردی که قاتل عمدا کاری را انجام دهد که نوعا کشنده باشد هرچند قصد کشتن شخص را نداشته باشد.<br />
ج -  مواردی که قاتل قصد کشتن را ندارد و کاری را که انجام می دهد نوعا کشنده نیست ولی نسبت به طرف بر اثر پیری یا ناتوانی یا کودکی و امثال آن نوعا کشنده باشد و قاتل نیز به آن آگاه باشد."<br />
همچنین مطابق مادۀ 61 همان قانون:<br />
" هرکس در مقام دفاع از نفس یا عرض و یا ناموس و یا مال خود یا دیگری و آزادی تن خود یا دیگری در برابر هرگونه تجاوز فعلی و یا قریب الوقوع عملی انجام دهد که جرم  باشد در صورت اجتماع شرایط زیر قابل تعقیب و مجازات نخواهد بود:<br />
1- دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد.<br />
2- عمل ارتکابی بیش از حد لازم نباشد.<br />
3- توسل به قوای دولتی بدون فوت وقت عملا ممکن نباشد و یا مداخلۀ قوای مذکور در رفع تجاوز یا خطر مؤثر واقع نشود...."</p>

<p>مرور سریع این دو مادۀ قانونی ما را به این نکته واقف می کند که چنانچه قاضی عمل کبرا را دفاع مشروع از نفس خود قلمداد کند او از اتهام به قتل عمد بری است. به بیان دیگر اگر گرفتن چاقو از دست مادر شوهری که قصد حمله به او را داشته و وارد کردن ضربۀ چاقو به او برای دفاع از جان خودش  تلقی شده باشد، او مرتکب قتل غیر عمد شده و با پرداخت دیه و سپری کردن محکومیت پنج ساله، آزاد خواهد شد. در غیر این صورت چنانچه قاضی پرونده، حملۀ کبرا به مادر شوهر خود را عملی غیر متناسب با درجۀ خطری که او را تهدید می کرده فرض کند، بنا بر مادۀ 206 می تواند حکم به قتل عمد با مجازات قصاص نفس صادر کند. </p>

<p>آنچه قضاوت را در این پرونده و پرونده های مشابه پیچیده می کند، در نظر گرفتن شرایط روانی قاتل در زمان وقوع جرم است. متأسفانه  سیستم حقوقی و اجتماعی ایران نه تنها چندان التفاطی به دیدگاه ارفاقی برای زنان تحت ظلم و خشونت ندارد بلکه خود به انواع این خشونت ها وجهۀ قانونی و تأیید شده نیز می بخشد.  زنان قربانی خشونت های خانگی  که عمدتا چاره ای جز گردن نهادن به انواع و اقسام تحمیل های جسمی و روحی را ندارند در مواردی آن چنان حس انزجار و انتقام جویی بر وجود خستۀ آنان مستولی می شود که مرتکب جرایمی از این دست می شوندد. شاید تنها راه پیشگیری یا کاهش وقوع  چنین جرایمی تعدیل قوانین به طور اصولی و پایه ای از یک سو و بنا نهادن سیستم های حمایتی از زنان تحت خشونت از سوی دیگر است. </p>

<p>اینکه چرا کبرا رحمان پور مرتکب قتل مادر شوهرش شده است، سئوالی است که پاسخ آن را نه در کتاب های قانون بلکه در زندگی کوتاه بیست و چند سالۀ او باید یافت. بر دار کردن او تنها پاک کردن صورت مسأله است حال آنکه مسأله در کنه بی عدالتی اجتماعی و نابرابری قانونی نسبت به  زنان ایرانی است و بس. </p>

<p>نگاهی دیگر </p>

<p>کبرا رحمان پور که در خانواده ای محروم زندگی و رشد یافته، برای فرار از فقر خانوادگی و کاستن از بار مالی خانواده اش، تن به ازدواجی ناخواسته با مردی که 40 سال از او بزرگتر بوده، می دهد. پذیرفتن چنین ازدواجی برای دختری جوان در سن بیست سالگی خود به خوبی حکایت از شرایط ناهنجار زندگی او دارد که به خیال خود این ازدواج تحمیلی را تنها راه نجات خود و خانواده اش می بیند. کبرا رحمان پور درحقیقت انتخاب به ازدواج نکرده بلکه او پناهنده شدن به مردی با وضعیت مالی مناسب را انتخاب کرده است. کبرا ازدواج نکرده است بلکه ناخودآگاه او برای ادامۀ بقاء این راه را به او نمایانده است چراکه امکان دیگری در جامعۀ ایران برای دختری جوان در آن شرایط وجود ندارد. عدم وجود سازمان هایی که برای زنان جوان امکانات ادامۀ تحصیل یا اشتغال را فراهم کنند، باعث می شود دختران جوان تنها راه رهانیدن خانواده های محرومشان از تحمل بار هزینۀ زندگی آنان را در ازدواج با مردی که هیچ گونه سنخیتی با آنان ندارد، بیابند. ازدواج برای این دختران راه امرار معاش و داشتن سقفی برای زیستن است حتی اگر به قیمت اسارت تن و روحشان باشد.</p>

<p>کبرا رحمان پور که چنین ازدواجی را پذیرفته بوده، با همسر 60 ساله و مادر 80 سالۀ او زندگی مشترک خود را آغاز کرده. شوهر و مادر شوهر کبرا که او را نه به عنوان همسر بلکه به عنوان کنیزکی بدون حق که مسئول برآوردن تمایلات جنسی شوهر خود و رتق و فتق امور مادر سالخوردۀ اوست، می نگریستند، او را درخور برخورداری از حقوق انسانی نمی دانستند.  آنان که به  بی پناهی کبرا خوب واقف بودند، همواره او را تهدید به طلاق و بازگرداندن به خانۀ پدری اش می کردند. کبرا که از یک سو به دلایل اقتصادی و فشاره های اجتماعی قادر به بازگشت به خانۀ پدری اش نبوده و از سوی دیگر توان وامکان دفاع از خود و حقوق خود را نداشته، ملتمسانه خواستار ماندن در خانۀ شوهر بوده است.<br />
 <br />
از آنجایی که این زن جوان مانند میلیون ها زن ایرانی دیگر از داشتن حق طلاق از لحاظ قانونی محروم است، اسلحۀ تیز حق یک طرفۀ طلاق از جانب شوهر شبانه روز او را دچار اضطراب و ناامنی می نموده. مردان نیز که از داشتن این حق به خوبی آگاهند و همواره از این سلاح قانونی برای تنبیه، سرکوب، تهدید و سکوت زنان  بهره می برند.</p>

<p>فلسفۀ وجود سازمان های حمایتی برای زنان قربانی خشونت های خانگی و یا پناهگاه های موقت برای زنان بی پناه که در معرض خشونت قرار دارند دقیقا برای کمک رسانی برای زنانی مانند کبرا رحمان پور است که بدون وجود چتر حمایتی اجتماعی و قانونی قادر به برخواستن و احیای حقوق اولیۀ خود نیستند. آموزش، در دسترس گذاشتن اطلاعات و مشاوره ها به این زنان کمک می کند تا مجبور به بازگشت به زندگی خشونت بار نباشند. اگر چنین نهادهای ضروری اجتماعی در جامعۀ مردسالار ایران اجازۀ فعالیت می یافت، نه تنها اهرم های فشار برای تغییر قوانین زن ستیز به مراتب قوی تر می شد بلکه چه بسیار زنانی که برای گریز از بی پناهی سر از زندان ها در نمی آوردند. چه بسا این زنان جوان پس از سپری کردن تعلیمات لازم تبدیل به نیروی کار و تولید و خدمات کشور می شدند ولی هزاران دریغ و افسوس از بی عدالتی و نابرابری های ریشه دار اجتماعی، فرهنگی و مهمتر از همه، قانونی علیه زنان ایرانی. خشونت ، نابرابری، بی عدالتی و عدم امنیت حاکم بر زندگی زن ایرانی ،نه تنها استعدادها و توانایی های او را سرکوب می کند بلکه از آنان انسان هایی انتقام جو و کینه ورز می سازد.  خشونت علیه زنان نیزه ای دو سر که یک سر آن به سوی زنان و سر دیگر آن به سوی جامعه نشانه رفته است.</p>

<p></p>

<p><br />
<em>ابن مطلب در تاریخ    <a href="http://www.roozonline.com/01newsstory/016253.shtml">Thursday, Jun 22, 2006(پنجشنبه، ۱ تیر 1385)</a> در روزنامۀ اینترنتی<a href="http://www.roozonline.com/"> روز</a> به چاپ رسیده است.</em></p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000210.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000210.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 04 Jul 2006 01:53:32 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نخود نخود هر که به دنبال کار خود...</title>
         <description><![CDATA[<p>ماهی که گذشت ماهی بود بسیار تعیین کننده در زندگی من...</p>

<p>یک خانم چینی که همکار من بود بالاخره باعث شد من عزم را جزم کنم و مصمم به سوی ادامۀ تحصیل بروم. البته روشی که او به کار برد با همۀ عزیزانی که تا به امروز با نصیحت یا پشتیبانی سعی کرده بودند مرا به آن سو سوق دهند کاملا متفاوت بود. این خانم کم سواد ولی موفق در کار فروش آن چنان توهین هایی به من کرد که من لجباز را از پا درآورد و یک روز گفتم خداحافظ و دنبال هیچ کدام از حقوق قانونی ام هم نرفتم.... به هر حال تصصیم به استعفا در شرایطی که تک و تنها زندگی می کنی با یک عالم قرض و وام و.... کاری بود عجیب که فقط ممکن است وقتی آدم جانش به لبش رسیده مرتکب آن شود. یک هفتۀ اول خودم از تصمیم خودم در شوک به سر می بردم ولی خیلی زود عزم را جزم کردم و پاشنۀ در دانشگاه یورک را از جا در آوردم.</p>

<p>من که برای <a href="http://www.arts.yorku.ca/wmst/">رشتۀ مطالعات زنان</a> پذیرش گرفته بودم در حال این پا و آن پا بودم که چه بکنم و چه نکنم....و اینکه با مدرسه رفتن تکلیف این همه بار مالی زندگی ام چه می شود و غیره بودم که همکار چینی به فریادم رسید.<br />
با اینکه از زمان قبولی پذیرش گذشته بود، آنقدر رفتم و آمدم که دیگر همه از دستم کلافه شدند و به من اجازۀ ثبت نام دادند. به هر حال کارهای اولیه را انجام دادم و از اول سپتامبر به طور تمام وقت به دانشگاه برمی گردم آن هم در رشته ای که با تار و پود وچودم عجین است. در مورد مسائل مالی هم فعلا خودم را به آن راه زده ام و امیدوارم با ورودم به دانشگاه راه هایی را برای گذران زندگی به علاوۀ وام پیدا کنم.... شاید این زمانی است که تنها چیزی که می توانم بگویم این است که خدا بزرگ است. </p>

<p>خیلی خوشحال و هیجان زده و پر انرژی هستم ولی به همان میزان نگران و دلواپس هم هستم. همۀ نزدیکانم هم خیلی خوشحالند ولی آنها هم نگرانی های خودشان را دارند. می دانم که حداقل یک سال بسیار سخت را پیش رو دارم. سال هاست که از محیط درس و مدرسه و دانشگاه دور بوده ام . به هر حال راهی است که برای پیشرفت در این سوی آب باید رفت. زمانی که مهاجر تحصیلکرده مصمم می شود که در کشور جدید ماندگار شود باید بپذیرد که راهی جز به روز کردن دانش خود ندارد( البته در مواردی مثل فارغ التحصیلان کامپیوتر به این قاعده استثناء وارد می شود.) برای درس خواندن این سوی آب هم باید به سیستم های وامی اینجا تن داد وگرنه مثل من می شوید که به دلیل مقاومت جهت زیر بار قرض نرفتم شش سال خودم را از این امکان محروم کردم و حالا تسلیم شده ام...</p>

<p>به هر حال دعای این تصمیم به جان خانم چینی کم سواد و بیزینس فروش خانه می رود که مرا از کار در هر زمینه ای به جز رشتۀ خودم تاراند و ماراند و مرا به این باور رساند که هرکسی را بهر کاری ساخته اند – مهر او را در دلش انداختند. به نظر می آید به مهر پول درآوردن و تجارت را خداوند در دل ما نیافکنده است. خوش به حال آنانی که این مهر را در دل دارند. ما که نخود نخود، دممان را روی کولمان گذاشتیم و دنبال کار خودمان رفتیم..... <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000209.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000209.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 02 Jul 2006 21:13:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کمای وبلاگی</title>
         <description><![CDATA[<p>وبلاگ من هم بعد از دستگیرگ ی رامین جهانبگلو  به فراموشی سپرده شد و به نوعی دربیهوشی به سر برد. دلیلش چندان پیچیده نیست…. من آنقدر درگیر خودم و تصمیمات خودم بوده و هستم  که وبلاگ که هیچ گاهی غذا خوردن را هم فراموش کرده و می کنم.. </p>

<p>بعد از پست مطلب قبلی، به فاصلۀ چند روز مامانم به تورنتو آمد و حدود یک ماه پیش من ماند. این اولین باری بود که بعد از سال های سال من  به مدت یک ماه  با مامانم یا بهتر بگم من در کنار یکی از اعضای خانواده ام بودم. خیلی دلنشین بود. شاید آدم ارزش با هم بودن را وقتی درک می کنه که به مدت طولانی مزۀ گس تنهایی را چشیده  باشه… بدون اینکه کار خاصی بکنیم خیلی ایام خوبی داشتیم. خیلی جای آزاده و بابام خالی بود. کاشکی یک روز بابام هم بتونه همین طوری بیاد پیش ما....</p>

<p>یک خاطره از آن روزها در مورد یکی از جلساتی است که جهت فعالیت برای آزادی رامین تشکیل داده بودیم و من، مامانم را هم با خودم بردم: جلسه بعد از ساعت 8 عصر  در یکی از شب های وسط هفته بود. وقتی همگی خسته و کوفته از کار و استرس روزانه به محلی که قرار داشتیم رسیدیم متوجه شدیم که تمام کافه ها و رستوران های آن اطراف  بسته است چراکه ما در محل تجاری شهر قرار گذاشته بودیم. برای اینکه وقت را تلف نکنیم به لابی بیمارستانی که آن طرف خیابان بود رفتیم و در آنجا جلسه را شروع کردیم. مامان که هیچ وقت در این جلساتی که ایرانیان خارج از کشور برای تلاش جهت آزادی زندانیان سیاسی در ایران تشکیل می شود، شرکت نکرده بود( چون خودش همیشه سوژۀ این این ماجرا  بوده)، دلش حسابی به حال ما سوخته بود. یکی از دوستانمان همان روز کارش را از دست داده بود، دیگری مریض بود، دیگری باید شام بچه اش را آماده می کرد و….ولی همگی در لابی بیمارستان جمع شده بودیم تا حرکتی در حد توانمان بکنیم. تصمیمات گرفته شد. وظایف تقسیم شد. کمی بحث شد و ساعت 12 با دهان خشک و شکم خالی به خانه برگشتیم و تا ساعت ها مشغول به انجام رساندن وظایف موحوله بودیم. مامان با ناراحتی و طنز به ما گفت: من اگر برگشتم ایران و دستگیرم کردند تو را به خدا از این کارها نکیند. مامان می گفت حالا اگر مرا بگیرند دیگر به خودم فکر نمی کنم بلکه به آدم هایی مثل شما که با هزار بدبختی و امکانان نداشته می خواهند کاری بکنند فکر می کنم، ولی واقعا گناه دارید...</p>

<p>یک خاطرۀ دیگر هم اینکه یکی از صبح های یک شنبه که ما تصمیم گرفته بودیم کمی بیشتر بخوابیم زنگ خطر ساختمان ما به صدا درآمد که زنگی است با صدایی مهیب. اینجا برای ساختمان های بزرگ میزان حساسیت دستگاه های دود و آتش یاب را زیاد می کنند تا از هر خطری پیش گیری کنند. به همین خاطر این زنگ ها نقش چوپان دروغ گو را در زندگی ما بازی می کنند. وقتی این زنگ خطر به صدا در می آید قاعدتا همگی باید از طریق پله ساختمان را در اسرع وقت ترک کنند. از آنجایی که آتش نشانی معمولا به فاصلۀ 5 دقیقه در محل حاضر می شود دیگر کسی به خودش زحمت از پله پایین رفتن را نمی دهد و بیشتر همه در صدد این هستند تا با ابداع راهی از شر صدا راحت شوند. مثلا من اگر زمستان باشد می روم حمام و اگر تابستان باشد می روم در بالکن. البته این کار از نظر ایمنی چندان درست نیست. به هر حال مامان با شنیدن این صدا دیگر در جای خود بند نبود. هرچه گفتم بالش را روی سرت بگذار و بخواب به گوشش نرفت و گفت باید برویم بیرون. گفتم مادرم آسانسورها قفل است و باید با پله 23 طبقه را برویم پایین . به هر حال شال و کلاه کرد که برود. من گفتم نمی آیم که پشیمان شود ولی او گفت نیا من می روم. من هم که دیگر توی رودرواسی مونده بودم پاشدم و جای شما خالی 23 طبقه را رفتیم پایین اگر بگویید یک بنی بشر دیگر در این ساختمان به این بزرگی در راه پله یافت می شد، خیر نمی شد. همین که به پایین رسیدیم آتش نشان ها داشتند محل را ترک می کردند و گفتند چیزی نبوده. مامان و من رفتیم قهوه خوردیم و برگشتیم که با پا درد شدید به  رختخواب بخزیم  که زنگ خطر دوباره به صدا درآمد. این بار من با اصرار می گفتم پاشو بریم پایین و مامانم سرش را زیر بالش فشار می داد و می گفت مگر دیوانه ام. بیا بگیر بخواب. یک مسکن هم بده من پا دردم خوب بشه....</p>

<p>به هر حال بودنش خیلی دلنشین بود....<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000208.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000208.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 01 Jul 2006 17:29:54 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای رامین جهانبگلو...</title>
         <description><![CDATA[<p>رامین جهاتبگلوی عزیز،</p>

<p> </p>

<p>می دانم نیستی که بخوانی ولی می دانم که خواهی بود و خواهی خواند....</p>

<p>جمعه شب گذشته با شنیدن نام تو از تلویزیون سی تی وی کانادا بر جا خشک شدم. می خواستم خود را به نشنیدن بزنم و یا باور کنم که جملۀ اول گویندۀ اخبار که حاکی از دسگیری تو بود را به اشتباه فهمیده ام. نیم ساعت از روی مبل تکان نخوردم تا اخبار دوباره تکرار شد. درست شنیده بودم: " محقق و پژوهشگر ایرانی – کانادایی به نام رامین جهانبگلو در ایران بازداشت شد..." نمی دانستم چه کنم. حیران بودم. نفسم تنگ بود.</p>

<p>نام تو اولین نامی بود که من پس از ورودم به تورنتو در میان ایرانیان از این و آن شنیدم. گویا در یک خیابان زندگی می کردیم. پس از گذشت دو سال برای اولین باردر زمستان 2002 در واشنگتن ملاقاتت کردم. به احتمال قریب به یقین این اولین و آخرین دیدار ما بود. </p>

<p>آن روزها، پدرم در ناکجا آباد بود. دو ماه از ناپدید شدن او گذشته بود. ما نمی دانستیم آیا او زنده است یا نه...ما نمی دانستیم از این سوی دنیا در کدامین بازداشتگاه باید به دنبال او باشیم...ما نمی دانستیم...هیچ چیز نمی دانستیم. او در یک پیام کوتاه از خانواده تقاضای سکوت کرده بود. آیا باید ساکت می ماندیم؟؟؟</p>

<p>رامین جان، آن روزها تو از نزدیک شاهد به خود پیچیدن مادرم برای پیدا کردن ردی از پدرم بر روی سایت های خبری بودی. مبهوت به او نگاه می کردی و دلسوزانه همواره او را یاری می دادی. امروز باورم نمی شود که تو در ناکجا آباد هستی و ما به دنبال تو به هر دری می کوبیم. از لحظه ای که این خبر به گوش ما رسید، بدون لحظه ای درنگ دست به کار شدیم تا دیگر دوستان را خبر کنیم. هیچ کس خبر را تأیید نمی کرد. پس از چند ساعت خبر تلویزیون سی تی وی نیز تغییر شکل یافت و نام تو از میان خبر بریده شد و تنها به ذکر " یک محقق ایرانی – کانادایی" بسنده شد. اگر من با گوش های خودم بیش از ده بار نام تو را نشنیده بودم، شاید به راوی خبر شک می کردم. </p>

<p>همیشه همین طور است. چند هفتۀ اول که باید سخت ترین دوران دستگیری هم باشد، اقوام نزدیک ، دوستان و آشنایان در مرحله شوک و بهت به سر می برند. هیچ کس توان و ارادۀ تصمیم گیری و پذیرفتن مسئولیت برای بازکردن خبر را ندارد. همه تصور می کنند شاید سکوت بهتر باشد. به زودی همه یک صدا می شوند و باور می کنند که بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. اولین حرکت منسجم سد شک و شبهه را در هم خواهد کوبید. </p>

<p>رامین عزیز، تورنتو و بر بچه های ایرانی تورنتو به تو دین دارند. همه می دانیم که تو با تلاش خود هستۀ اصلی یک جمع فرهنگی را در این شهر پایه گذاشتی که به حق همواره منسجم ترین و پرمایه ترین بوده و هست. "اگورا" ( در اصل نام میدان معروفی بوده در زمان یونان باستان که فلاسفه و مردم در آن برای مباحثه و تبادل افکار جمع می شده اند) مدیون توست. </p>

<p>در همان اولین و آخرین دیدار ما در واشنگتن تو مصرانه مرا به پیوستن به "اگورا" فراخواندی. آن روزها من سردرگم تر از آن بودم که به خود بیاندیشم. شاید تنها برای حفظ احترام به دعوت تو پاسخ گفتم. بگذار اعتراف کنم که شاید یافتن "اگورا" و پیوستن به آن یکی از بهترین اتفاقات پس از مهاجرتم بود. برای مدت های مدید تنها دلخوشی من و بسیاری از جوان های تازه مهاجر جمع هفتگی "اگورا" بود. جوانان تحصیلکردۀ ایرانی تورنتو با مشارکت در جلسات هفتگی "اگورا" زخم های غربت خود را تسکین می دادند. بحث های فرهنگی – اجتماعی داغ که گاه باحضور مهمانی افتخاری برگزار می شد و گاه بحث آزاد گروهی بود، همگی ما را از سراسر شهر در سرما و گرما به زیر سقف یکی از کلاس های کوچک دانشگاه تورنتو می کشاند. بحث ها ادامه می یافت و  گاه درگروه کوچکتری به کافی شاپ روبروی دانشگاه می کشید و گاه حتی طولانی تر که به یکی از رستوران های اطراف دانشگاه ختم می شد.</p>

<p>"اگورا" برای ما محفلی بوده و هست که در آن تمرین دموکراسی همان چیزی که دغدغه ات بود کردیم. هفتگی دور هم جمع شدیم، حرف زدیم و شنیدیم، اززبان یکدیگر آموختیم، بحث کردیم، متقاعد شدیم، عصبانی شدیم وگاه حتی برای اثبات عقیدۀ خود پرخاش کردیم ولی هیچ گاه فکر نکردیم چون کسی با ما هم عقیده نیست دیگر در جمع شرکت نخواهیم کرد. این تمرینی بس با ارزش برای ما بود. "اگورا" باعث جمع شدن جوان های تازه مهاجر شهر گرد هم شد. دوستی های بسیاری از همین جلسات هفتگی آغاز شد. خوب است بدانی، "اگورا" باعث جوانه زدن علاقه های عاطفی جوانان شهر نیز شد که تعدادی هم به ازدواج و زندگی مشترک ختم شد. از سوی دیگر بسیاری نیز پس از تجربه و خطا دانستند که نمی توانند دوستان خوبی برای یکدیگر باشند و به آشنایی بسنده کردند ولی هیچ کدام از این دلایل مانعی برای حضور ما در زیر سقف کوچک کلاس دانشگاه نبوده و نیست. هستۀ اولیه بسیاری از حرکت های فرهنگی – اجتماعی داوطلبانۀ جوانان ایرانی مقیم تورنتو، "اگورا" بوده. هر کس بنا به معیارهای خود دوستان هم فکر خود را یافت و بار تنهایی را از شانه زمین گذاشت. باور کن اغراق نمی کنم. "اگورا" به جوانان تحصیلکردۀ  ایرانی مقیم تورنتو بسیار خدمت کرده و می کند.</p>

<p>اگر گاه بین این جلسات هفتگی وقفه ای افتاده ولی تبادل نظر همواره بین اعضا با رد و بدل کردن ایمیل های گروهی در جریان بوده و هست. گاه بحث ها چنان داغ شده که روزانه صدها ایمیل بین گروه تبادل شده. طبیعی است در میان این مباحثات گاه مجادلاتی هم رخ داده که البته از ارزش وجودی "اگورا" نمی کاهد. </p>

<p>رامین عزیز، می دانم که در سال های اخیر در ایران نیز بسیار تلاش کرده ای تا جوانان را به گرد مباحث فلسفی، فرهنگی و اجتماعی فراخوانی. خسته نباشی.... دستمزدت این نبود ولی بدان هرکس در ایران قدمی مثبت و ماندگار در طول زندگی فرهنگی خود برداشته، آب خنکی هم نوش جان کرده. بدان آنچه امروز بر سرت آمده، ارزش تلاش ها و خدماتت را صد چندان خواهد کرد.</p>

<p>از لحظه ای که خبر دستگیری ات علنی شد، "اگورا" با نام تو بمباران شد. همه در صدد پشتیبانی و حمایت هستند. با هم مشورت می کنند و نظرهای گوناگون رد وبدل می شود. برخی به واکنش سریع معتقدند و برخی به سکوت....کمبود اطلاعات  همگی را دست بسته کرده است. دیشب ، هنگامی که ایمیل ها را مرور می کردم، احساساتم به خروش آمد . وقتی حس کردم که تعدادی از اعضا نه به دلیل بی توجهی یا کوتاهی بلکه به دلیل بی تجربگی در گذراندن این لحظات در زندگی شخصی، پیشنهاد سکوت و دست به عصا راه رفتن را داده بودند به خود لرزیدم. چند تجربۀ دیگر را باید پشت سر بگذاریم تا باور کنیم آنچه زندانی و خانواده اش بیان می کنند آن چیزی است که زندانبانان می خواهند؟!!!! آنقدر دلم گرفت که گریستم. من و آنانی که متأسفانه در زندگی شخصی خود زهر تلخ این روزها را زیر دندان مزه مزه کرده ایم، قواعد این بازی نا عادلانه را با جان و دل می شناسیم. </p>

<p>من می دانم همسر و مادر تو چه روزگاری را می گذرانند. آن ها تنها به تو می اندیشند و وحشت و هراس و تهدید وخفقان سایه ای است سنگین بر زندگی شان. چگونه می توان از همسرت انتظار داشت که حرف بزند!!!! گریۀ او مهمترین دادخواهی و درخواست کمک است. او با گریستن می گوید می ترسد، می گوید نمی تواند یا نمی خواهد حرف بزند و می گوید فریادش در گلو خفه شده .... مگر همسر تو چندبار تابه حال همسر زندانی آزادی بیان و عقیده بوده؟؟؟ که استخوان هایش لابه لای چرخ های سنگین خانوادۀ زدندانی بودن، نرم شده باشد؟؟؟ به زودی خواهد آموخت همان طور که دیگران آموختند ولی امروز باید به او فرصت داد و دیگران باید برخیزند. فردا او در کورۀ جانسوز این راه، پخته تر از ما خواهد شد....</p>

<p>آنگاه که از خواندن نکات مختلف برای واکنش در مقابل دسگیری تو به ستوه آمدم، به خاطر آوردم که این محصول تلاش توست. تبادل آزادانۀ عقیده و تمرین دموکراسی...انصافا که خوب آموختیم!!! </p>

<p>می دانم که امروز دغدغۀ آزادی تو بسیاری را دل مشغول کرده. آزادی که حق مسلم انسان است. انسانی که عقیدۀ  صلح جویانه و آزاد منشنانۀ خود را در نوشتار و گفتارخود بلند بلند فکر کرده است. آزادی که نبود آن حقوق شهروندی انسان را مخدوش می کند و پایه های قواعد حقوق بشر را لرزان می کند. </p>

<p>من بنا به تجربه های تلخ سال های اخیر تنها به یک اصل ایمان دارم و هیچ دلیل و برهانی ذره ای بر این اعتقاد راسخ من خدشه وارد نمی کند و آن این است: <strong>" دوستان ، سکوت جایز نیست."</strong> سکوت همانا خواستۀ متعرضین به حقوق شهروندی است. سکوت دیگران، زندانی را در دستان زندانبان تنها و مظلوم و رها شده ، وا می نهد. سکوت در مقابل بی عدالتی ، حرکتی بس خوشایند برای سرکوبگران است. عبور از مرز سکوت، تنها نوشداروست. سکوت را بشکنیم....</p>

<p>رامین عزیز، ما یک صدا از حق تو دفاع خواهیم کرد....</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000177.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000177.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 02 May 2006 15:36:22 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درد دل - 4</title>
         <description><![CDATA[<p>وقتی از فرودگاه مهرآباد سوار هواپیما شدم، نمی دانستم کجا می روم. کانادا!!!ونکور!!!انتهای دنیا!!! برایم مهم نبود کجا فقط می خواستم ایران نباشم. خیلی خسته و بی نفس بودم. همه فکر می کردند با بی فکری مطلق بار سفر بسته ام ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم و خوب می دانستم به سرزمین رویاها مهاجرت نمی کنم. خود را برای زندگی بسیار سختی آماده کرده بودم. برای رسیدن به کانادا عجله داشتم به دو دلیل: 1- گرفتن ویزای کانادا در آن زمان از آن اتفاقاتی بود که هیچ تضمینی برای تکرار آن وجود نداشت. من باور داشتم مهاجرت به کشوری انگلیسی زبان مرا از زیر بار یادگیری زبان جدید می رهاند و کمتر باعث عقب افتادن من از زندگی ام می شود.<br />
( که البته درست هم بود.) 2- باور داشتم هرچه زودتر این دوران را شروع کنم بهتر است. می دانستم مرحلۀ سختی را باید پشت سر بگذارم چه امروز و چه فردایی نزدیک. (البته باید در این مورد تذکر دهم که اتفاقات عجیب و غریب و توان فرسا را در محاسباتم راه نداده بودم.) یک دلیل دیگری هم به عنوان دلیل سوم وجود داشت که جای صحبت از آن اینجا نیست. جالب این است که همه و از جمله خودم باور کرده بودیم که این دلیل سوم اصلی ترین دلیل مهاجرتم است. شاید با این باور من شجاعت و سماجت کافی برای پافشاری بر هدف و انگیزۀ مهاجرت را یافتم. شاید اصلی ترین نقش این دلیل در روند مهاجرت به کانادا، انتخاب ناخودآگاه من برای فرود در شهر ونکوور به جای تورنتو یا مونترال بود.( البته تنها پس از گذشت 10 روز از اقامتم در شهر ونکوور این دلیل پر هیاهو، پوچ شد. من در همان لحظۀ ورود و دیگران با تأخیر چندین ساله باور کردند که من برای خودم مهاجرت کرده ام.)  مقاومتم در مقابل همۀ سختی ها دست کم وجدان خودم را آسوده می کند و رویم را سفید که حتی اگر آرزوی سیندرلایی در خیال داشته ام ولی به آن دلیل عزمم را جزم سفر نکرده ام بلکه آن را در بخش آمار و احتمالات مثبت ذهنم جای داده بودم به طوری که وجود یا عدم آن نتیجۀ کل محاسبات را تغییر ندهد و تنها در نوع معادلۀ آن مؤثر باشد. همین طور هم شد. معادلۀ مهاجرت من به جای  معادلۀ یک مجهولی به معادله ای چند مجهولی تبدیل شد که البته زندگی را سخت تر و حل مسائل را بسیار پیچیده تر کرد... </p>

<p>حالا ونکوور بودم از تصمیم خود گیج بودم. اجازۀ کار نداشتم. بی پول بودم. حتی یک نفر را در شهر ونکوور نمی شناختم به جز یکی از پسر عموهای مامانم که خود مادرم بیش از سی سال بود او را ندیده بود!!!!و البته دوستی که در مراحل مهاجرت بسیار اتفاقی باهم آشنا شدیم که خود او دختری تازه مهاجر بود با هزاران مشکل. هر دوی این عزیزان بدون هیچ وظیفه ای در حد توان خود بی نهایت به من محبت کردند. می دانستم با در دست داشتن ویزای توریستی تا وضعیت اقامتم مشخص شود، روزگار سخت تر از سختی را در پیش خواهم داشت و خود را برای هر کاری آماده کرده بودم. الحق که چنین هم بود....</p>

<p> پس از یک هفته ،دوست دوست آشنایی دور، از روی دلسوزی مرا به خانمی ایرانی که صاحب یک ساندویچی زنجیره ای مثل مک دونالد به نام آربیز بود، معرفی کرد.قرار شد برای ساعتی 4 دلار فقط 20 ساعت در هفته آنجا کار کنم. یک روز در آنجا کار کردم... ولی دیگر نرفتم. سرعت کار بالا بود . کاری یکنواخت و پر سرعت. خنده دارترین موضوع این بود که  من هنوز نمی دانستم " کامبو" یعنی مجموعۀ ساندویچ، سیب زمینی و نوشابه ولی باید آن را می فروختم!!!یادم به فیلم عصر جدید چارلی  چاپلین افتاده بود. خانم صاحب کار که چندان مؤدب هم نبود همان روز اول عذر مرا خواست و به من گفت که من این کاره نیستم. او صریحا به من اعلام کرد که با این وضع در این مملکت  به جایی نخواهم رسید و به عنوان نصیحت به من گفت:"به  جای این همه فکر وطرح مسأله کار کن، کار."!!!! <br />
 <br />
به دنبال کار پرستاری از بچه بودم. ولی کسی به من بی تجربه در بچه داری، کار نمی داد. پذیرفته بودم که به جز بچه داری کارهای خانه را هم بکنم، ولی باز هم کسی به سن و سال من اعتماد نمی کرد. دخترکی 24 ساله که تازه از گرد راه ایران رسیده!!!!</p>

<p> در منطقۀ ایرانی نشین ونکوور اطاقی اجاره کردم که صاحب خانۀ آن یک مادر تنهای ایرانی با دو فرزندش بود. خانه تنها یک اطاق کوچک داشت که مثلا من در اطاق خواب و صاحبخانه و فرزندانش در اطاق نشیمن زندگی  می کردیم .نیمی از تنها سرمایۀ 1200 دلاری ام را بابت دو ماه اجاره خانه دادم....واقعا نمی دانم چگونه چنین شهامتی داشتم. کاش امروز هنوز نیمی از آن همه شجاعت را در کوله بارم حمل می کردم....در طول دو ماه  اول اقامتم در ونکوور،مادرم که سفر کوتاهی به امریکا داشت، به مدت دو روز به این شهر آمد تا مرا راضی به بازگشت کند. حق داشت. زندگی راحتم را در ایران رها کرده بودم و سرگردان به دنبال کار کارگری سیاه می گشتم و در مخروبه زندگی می کردم و تقریبا هیچ چیز نمی خوردم. ولی بازنگشتم. مادرم باید خیلی دل شکسته شده باشد ولی من می خواستم ایران نباشم. </p>

<p>تقریبا نیمه های آخر ماه دوم مهاجرتم بود که معجزۀ کاریابی که تبدیل به فرض محالی شده بود، حادث شد!!! و مسیر زندگی ام تغییر کرد. </p>

<p>از طریقی به مردی ایرانی (نه چندان خوش  صفت و خوش نام) که صاحب چاپخانه ای بود برای کار معرفی شدم. از خوش اقبالی من، همسر این مرد ایرانی عازم سفری شش ماهه بود و به همین دلیل او به یک نیروی جدید کار ارزان احتیاج داشت. مصاحبۀ من با آقای "ش" که صاحب کار بود، شاید خنده تارترین یا گریه دارترین مصاحبۀ کاری عمرم باشد. به وضوح باید خود را احمق جا می زدم. او نمی خواست کسی را استخدام کند که چندان چیزی بارش باشد یا هوش و استعدادی داشته باشد. او فقط کارگر ارزان می خواست نه دردسر. من هم خوب این نقش را بازی کردم. با من شرط کرد که تا دو هفته بدون حقوق برایش کار کنم تا ببیند چگونه کار را یاد می گیرم و بعد تصمیم بگیرد که آیا من لایق کار کردن در چاپخانه اش  هستم یا نه !!! همچنین گفت که در صورت رضایت از کارم بعد از دو هفته، به جای روزی  هشت ساعت باید روزی دوازده ساعت کار کنم به اضافۀ اینکه شنبه ها و یک شنبه نیز نمی توانم تعطیل باشم . در ازای این کار او با منت به من پیشنهاد 1000 دلار حقوق در ماه  کرد. بعدها که این پیشنهاد را چرتکه انداختم به نامردانه بودن آن پی بردم. با سرشکن کردن ساعات کار به حقوقم  تقریبا ساعتی 2 دلار و 75 سنت حقوق می گرفتم. این در صورتی است که پایین ترین سقف حقوق مجاز در ونکوور 6 دلار و نیم بود که در محاسبات مالیاتی  پایین ترین مرز خط فقر محسوب می شود!!! به هر حال من کاری به این کارها نداشتم.  از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. گو اینکه سمت ریاست جمهوری ایالت متحدۀ امریکا را به من پیشنهاد کرده بودند....<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000176.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000176.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 27 Apr 2006 15:37:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درد دل - 3</title>
         <description><![CDATA[<p>خلاصه...</p>

<p>همۀ اینها را گفتم که به امروز برسم. اگر بخواهم همۀ مثال های دیگری که به خاطر همین خصوصیت ترس از شکست مجدد را که دلیل تصمیمات عجیب و غریب یا منفعل بودن های طولانی من در زندگی ام بوده است  را برایتان بازگو کنم، کتابی می شود از اعترافات من!!!!</p>

<p>به چند دلیل عمده در سال های آخر اقامتم درایران تصمیم به مهاجرت گرفته بودم. خود این دلایل و روند پیشرفت آن و منتهی شدن من به اقامت در کانادا، داستانی است پنج ساله که از آن فعلا می گذرم. تنها یک نکته را خیلی گذرا مطرح می کنم و آن سرخوردگی عجیب من از دانشگاه رفتن درایران بود. نمی دانم چرا تصور من از دانشگاه چیزی بود صد و هشتاد درجه متفاوت از آنچه در واقعیت در ایران وجود دارد. شاید شنیدن خاطرات مادرم از دوران دانشگاه خودش در شکل گیری این تصاویر بی تأثیر نبوده. به هر حال آن همه تلاش برای ورود به دانشکدۀ حقوق دانشگاه شهید بهشتی و دانشجوی حقوق شدن همه رویایی بود که در همان ترم اول پوچ شد. </p>

<p>دانشکدۀ حقوق ازهر حیث( جو سنگین اختناق و غلبۀ فقه بر حقوق از نظر دیدگاهی و عقیدتی و درسی و رفتاری و ...)برای من  غریبه و دافع بود. هر چقدر سعی می کردم خودم را با آن تطبیق دهم بازهم احساس خفقان می کردم. امروز در خاطراتم دانشکدۀ حقوق شهید بهشتی ، با هوایی مصموم و دلگیر بازسازی می شود. کلاس های دانشگاه بر خلاف تصور من جلسات بحث و تحلیل نبود بلکه کلاس های مدرسه ای بود که با ابعاد بزرگ تر برگزار می شد. استاد از روی جزوۀ دو دهۀ پیش خود درس می داد و.... ما هم کم کم تبدیل به شاگرد مدرسه های بزرگ شدیم و مثل بچه دبستانی ها، جزوه را شب امتحان می خواندیم، دنبال نمره بودیم و... در طول چهار سال و اندی به جز چند کلاس بحث اینگیز حقوق اساسی (کلاس آقای دکتر هاشمی)، حقوق جزا( دو کلاس آقای دکتراردبیلی ) و حقوق مدنی ( چهار کلاس آقای دکتر شهیدی ) ، عملا فقط ما آموختیم که چگونه از منابع استفاده کنیم و مقادیر زیادی فقه به زبان عربی حفظ کردیم. البته ناگفته نماند که دوستان خوبم که در ایران ماندند همگی وکلیل یا دفتردار شدند و با سیستم خودشان را تطبیق دادند. تنها من و دو نفر دیگر از دوستانم ( م. که در کمبوجیه است و در صدد آمدن به کانادا است و ی. که مقیم امریکا است) نتوانستیم جایگاه خودمان را در آنجا بیابیم و به همین دلیل هم هر کداممان امروز گوشه ای از دنیا تک و تنها زندگی می کنیم (این تصمیمی بوده که با علم به توانایی ها یا ناتوانایی های خود و با درنظرگرفتن مجموعۀ شرایط حاکم بر زندگی امان اتخاذ کرده ایم). در غربت گاه گداری کاری در زمینۀ رشتۀ خودمان می یابیم وبه آن می پردازیم ولی در اکثراوقات با کارهای دیگر و یادگیری حرفه های جدید که به تحصیلات تخصصی احتیاج ندارد و بیشتر وابسته به توانایی های اجرایی و تطابقی و تجربی انسان است، زندگی می گذرانیم. </p>

<p>خوب رسیدم به نکتۀ اساسی درد دل....<br />
کار نکردن در زمینۀ رشتۀ تحصیلی  پس از مهاجرت....<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000173.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000173.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 24 Apr 2006 06:17:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درد دل - 2</title>
         <description><![CDATA[<p>برای اثبات وجود این حقیقت در زندگی ام صدها مثال دارم به عنوان مثال :<br />
 وقتی که سوم راهنمایی را تمام کردم و باید رشتۀ تحصیلی دبیرستان را انتخاب می کردم، در همان عوالم نوجوانی می فهمیدم که علاقۀ خاصی به علوم انسانی دارم. وقتی این نکته را با معلمین مدرسه و دوستانم مطرح کردم متأسفانه همه با من چنان برخورد کردند گو اینکه دیوانه شده ام. البته باید تأکید کنم که پدر و مادرم کاملا موافق ادامۀ تحصیل من در رشتۀ علوم انسانی بودند. من  تمام دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه های کوچک محل زندگی امان در خیابان سهروردی جنوبی، گذرانده بودم، گروه پنج شش نفرۀ ما (من، مریم، ماندانا، الهام، کتایون و گیلدا) که با هم دوست بودیم مثلا شاگرد زرنگ های کلاس هم بودیم. تمام دوستانم برای رشتۀ تحصیلی دبیرستان، تجربی یا ریاضی را انتخاب کردند و من تنها کسی بودم که نیم نگاهی به علوم انسانی داشت. در آن زمان به قول معروف بچه تنبل ها علوم انسانی می خواندند و به خصوص در مورد دختران معروف بود که دختران منتظر شوهر این رشته را انتخاب می کنند. ( خوشحالم که شنیده ام اکنون دیگر چنین تفکری در ایران وجود ندارد. این پیشرفت مهمی است.) به هر حال من در اثر جو حاکم و برای حفظ آبرو در مقابل هم کلاسی های هشت ساله ام، رشتۀ تجربی را برگزیدم. از همان لحظه ای که کتاب های درسی را از کتابفروشی به خانه آوردم و ورق زدم فهمیدم که اشتباه کرده ام. کتاب های جبر، ریاضیات جدید، فیزیک ، شیمی و هندسه را حتی دوست نداشتم نگاه کنم ولی کتاب علوم اجتماعی را که حرف از خط و جمع و ضرب و تقسیم و... نمی زد را  قبل از شروع مدرسه از اول تا آخر خواندم. به هر حال بعد از سپری شدن ماه اول مدرسه که نمرات ماهانۀ اول را اعلام کردند، پدر و مادرم هم به مسأله آگاه شدند. همۀ نیروها را بسیج کردند تا به من کمک برسانند چون تصور می کردند این یک افت تحصیلی ساده است که گاهی اوقات در تغییر مقطع تحصیلی رخ می دهد به خصوص که پس از سال ها ما به محل دیگری اسباب کشی کرده بودیم. آنها فکر می کردند من دچار غریبی با محیط شده ام. از معلم خصوصی گرفته تا مشاور تحصیلی و صحبت های دوستانه، نصیحت و دعوا و.... دیگر فایده نداشت. من می دانستم که دست به کار اشتباهی زده ام و دیگر حتی حاضر به اصلاح وضع موجود هم نبودم. تا همه به خود بجنبند نیمی از سال گذشته بود و دیگر امکان ثبت نام در رشتۀ علوم انسانی هم  وجود نداشت. کم کم پدر و مادرم باور کرده بودند که من ناگهان خنگ شده ام. هرچه از من سوال می کردند که چه کار می توانند بکنند که من وضعیتم بهتر شود، پاسخ من یک چیز بود. " می خواهم علوم انسانی بخوانم." ولی دیگر کسی حرف مرا باور نمی کرد. آخر چطور می شد باور کرد که محصلی که جبر با ضریب دو، یک می شود حالا قرار است در رشتۀ علوم انسانی گلی به سر خود بزند. مشاور تحصیلی به خانواده ام گفته بود که بهتر است مرا راضی کنند با هر وضعی شده همین رشتۀ علوم تجربی را ادامه دهم حتی اگر یک سال مردود شوم سال دیگر چون درس ها به گوشم آشناست با نمرات ناپلئونی قبول خواهم شد.... مشاور تحصیلی معتقد بود که رشتۀ علوم انسانی درس های حفظی دارد و ظاهرا با این میزان خنگی ، من کشش این کار را ندارم. دستی دستی مرا خنگ فرض کرده بودند. من که از این موضوع مطلع شدم ناگهان قیام کردم و اعلام کردم بعد از عید دیگر مدرسه نمی روم. بیچاره مادر و پدرم!!! ای کاش انسان از ابتدا اینقدر تجربه داشت و خود و خواسته هایش را می شناخت که چنین باعث آزار عزیزانش نمی شد. به هر حال آنها مرا راضی کردند که فقط به عنوان مستمع آزاد به مدرسه بروم تا برای سال بعد مرا به مدرسۀ علوم انسانی بفرستند. باورتان نمی شود که بیشترین کتاب های داستان عمرم را در آن سه ماه آخر سال تحصیلی سر زنگ جبرو هندسه و .....زیر میز خواندم...به خانواده ام اعلام کردم در امتحانات ثلث سوم شرکت نخواهم کرد ولی آنان مرا به اصرار سر جلسۀ امتحان می فرستادند تا شاید معجزه ای شود. من هم همۀ برگه های امتحانی را سفید تحویل می دادم!!! از آنجایی که متوجه شده بودم پدر و مادرم دیگر به من اعتماد ندارند در جواب سوال آنها که می پرسیدند امتحان چطور بود با سماجت جواب می دادم : " خوب بود!!!"  کارنامۀ آخر سالم دیدنی بود. همۀ نمرات صفر بود به جز علوم اجتماعی 20، تعلیمات دینی 19 ، ادبیات فارسی 19 و زیست شناسی 18 . ای کاش آن کارنامه را نگاه داشته بودم. حتی دوست ندارم صورت مادر و پدرم را وقتی با ناباوری به کارنامه ام نگاه می کردند را به یاد بیاورم. شاگردی که تا سال پیش معدل پائین تر از 19 نداشت حالا یک ضرب در خرداد ماه رد شده بود....!!! خودم هم اصلا ناراحت نبودم و برای شروع سال تحصیلی جدید در رشتۀ علوم انسانی روزشماری می کردم ولی دیگر همه به ریش من می خندیدند.... </p>

<p>حالا مشکل ثبت نام در علوم انسانی را داشتم.  حتی مدرسۀ ما ( بنت الهدی که تنها دبیرستان دخترانۀ علوم انسانی در منطقۀ تجریش بود) که به تنبل خوانه یا بنت الولا  معروف بود هم حاضر نبود شاگردی را با ده تا نمرۀ صفر در کارنامۀ ثلث سوم برای سال آینده ثبت نام کند. بیچاره مادرم زیر بار اهانت خورد شد وقتی که مدیر مدرسه کارنامۀ درخشان مرا دید. با خواهش و تمنا و کوچک و بزرگ شدن مادرم و بار مثبت اجتماعی  حرفۀ او و کارت بازنشستگی آموزش و پرورش پدرم ، آن زمان (حدود 16 سال پیش مدرسۀ غیر انتفاعی و نمونه مردمی و... در کار نبود) ده هزار تومان که مبلغ زیادی بود از مادرم باج گرفتند که این بچه تنبل و خنگ  را فقط ثبت نام کنند.... <br />
دردسرتان ندهم که همان ماه اول در المپیاد ادبیات مدرسه و بعد منطقه و بعد استان و بعد کشور مقامات پیاپی کسب کردم.... بعد هم با معدل های بالای 19.5 رکورد تاریخ مدرسۀ بنت الهدی را شکستم و مانند بت عکس بزرگ من در سر در راهروی اصلی مدرسه برای سال ها آویزان شد. از سال دوم دبیرستان در هر کنکور آزمایشی یا دانشگاه آزاد شرکت کردم با رتبۀ یک رقمی قبول شدم. سال سوم در رشتۀ حقوق قضایی دانشگاه آزاد تهران واحد شمال با رتبۀ 5 پذیرفته شدم و ...خلاصه تبدیل به یک نابغه در دبیرستان بنت الهدی صدر وکل  منطقۀ یک  شدم.... </p>

<p>همۀ اینها راگفتم که به خود اثبات کنم که تا چه حد فاصلۀ شکست و موفقیت در زندگی من کوتاه است....وقتی می دانم راهی اشتباه است یا قیام می کنم یا اگر راهی نداشته باشم منفعل می شوم و حاضر به امتحان دوباره نیستم. این واقعیت بسیار ترسناک است و بارها در مراحل مختلف زندگی گریبانم را گرفته که به بسیاری از آنها واقفم و حتما تعدادی را هم هنوز شناسایی نکرده ام یا نمی خواهم بکنم. به هر حال بازگو کردن بقیۀ مثال ها اقاریر بزرگی است که فعلا به آنها نمی پردازم و سعی می کنم راجع به امروز بگویم... </p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000172.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000172.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 16 Apr 2006 02:07:38 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درد دل - 1</title>
         <description><![CDATA[<p><em>تصمیم داشتم پس از مدتها که دوباره می نویسم مطلب کوتاهی را به عنوان درد دلی خودمانی اینجا بگذارم. وقتی به نوشته نگاه کردم متوجه شدم که خیلی طولانی است وظاهرا درد دل من به درازا کشیده. خواستم از سر و ته مطلب بزنم ، دیدم نمی شود. این است که تصمیم گرفتم آن را در چند نوبت پست کنم. یعنی درد دل سریالی!!!</em></p>

<p><br />
هزار ساله که ننوشتم....</p>

<p><br />
چقدر نوشتن شیرین و سخت است. شیرین است چون وقتی می نویسی، خودت را بیان می کنی. سخت است چون وقتی نمی نویسی حرف هایت روی دلت انبار می شود. به قول یکی از عزیزان پیش کسوت روزنامه نگاری ایران، وقتی نمی نویسی قلمت خشک می شود.... این حرف برای من کاملا ملموس است. وقتی به هزار و یک دلیل نمی توانم و یا نمی خواهم بنویسم، حس می کنم توان نوشتن را از دست داده ام. می دانم که این صرفا حس است ولی باید اعتراف کنم که حسی است آزار دهنده.</p>

<p>به تجربه فهمیده ام، که مهمترین عامل ننوشتن ، نارضایتی است. نارضایتی از خود نه از دیگری یا دیگران. نارضایتی از خود برای من می تواند به دلایل گوناگون به وجود آید، مثل احساس گناه، احساس عدم امنیت روحی، روانی، احساسی، شخصیتی یا مالی و .... ولی مهمترین حس که احساس نارضایتی از خود را در من به اوج می رساند، خود گم کردگی است. آن گاه که به دلیلی ( یا اجباری یا انتخابی) در جایگاه و موقعیتی قرار می گیرم که بنابر محاسباتم نباید چنین می شده، وقتی شرایط اطرافم مستقیم یا غیرمستقیم باعث دور شدن من از خودم می شود، وقتی نقطه ای که حال در آن ایستاده ام با هیچ کدام از معیارها، آرزوها و یا برنامه هایم تطبیق و تطابق ندارد و ....،گیج می شوم، دلزده و ناامید و سرخورده می شوم و در نهایت خود گم کرده...</p>

<p>همیشه تصور می کردم که تا ابد توان از صفر شروع کردن را دارم و در گذر از سختی های زندگی کم کم در این کار خبره شده بودم ولی اکنون حس می کنم خسته ام. خسته از اینکه ندانم در قدم بعدی پایم را بر جای محکمی روی زمین می گذارم یا نه مثل هزاران بار گذشته، در بین زمین و آسمان حیران می مانم!!! و تمام توانم را بار دیگر باید برای یافتن نقطه ای ثابت برای ایستادن بسیج کنم و همۀ آرزوها و رویاها و هدف ها را فراموش کنم...</p>

<p>زمانی سفرۀ دلم برای باز شدن در مقابل دوستان نزدیکم آماده بود ولی امروز توان این کار را هم ندارم. از اینکه دوستی از روی همراهی هم که شده بخواهد به من یادآور شود که دنیا به آخر نرسیده و چنین و چنان ، وحشت دارم. از اینکه نصیحت شوم گریزانم. می توانم برای به دست آوردن ثبات از هر نوعی هر نقشی را بپذیرم. از این می ترسم که این احساس به تدریج جای خود را به انفعال شخصیتی و فکری دهد. البته چیزی در درونم  با صدای رسا و مصمم می گوید که نه چنین نمی شود ولی تجربۀ تلخ من در گذشته به من اثبات کرده که بروز چنین حالتی کاملا محتمل است. تنها مبارزه با سرسختی می تواند مرا از منفعل شدن در مقابل زندگی با شرایط کنونی نجات دهد. </p>

<p>یک واقعیت از خصوصیات شخصی خود را خوب می شناسم و آن ترس از شکست <strong>"مجدد"</strong> است. تأکید خاصم بر <strong>" مجدد" </strong>به این دلیل است: به طور معمول من سر نترسی دارم و در زندگی کارها و تصمیماتی که با عقل جور درنمی آمده بسیار اتخاذ کرده ام و بارها سرم به سنگ نخورده بلکه کوبیده شده است. با مرور این تجربیات می توانم به جرأت بگویم تا به حال یک اشتباه را دو بار در زندگی ام تکرار نکرده ام. البته این خصوصیت چندان مایۀ مباهات نیست به دو دلیل چرا که اولا این که بار دوم همان خطا را تکرار نکردی چندان هوش نمی خواهد بلکه بیشتر سماجت و مقاومت می طلبد و ثانیا این خصوصیت همیشه دلیل بر اتخاذ تصمیم درست نمی شود بلکه بیشتر ترس از خاطره و نتیجۀ اشتباه گذشته است که مانع رفتن مجدد من به راهی که یک بار رفته بودم می شود....در حالیکه ممکن است بار دوم با استفاده از تجربیات قبل موفقیت در انتظار باشد. این خصوصیت در من چنان ریشه دار است که بارها در زندگی ام از ترس شکست مجدد یا اشتباه مجدد، خود را خواسته و آگاهانه در حالت انفعال و بی تصمیمی نگاه داشته ام که خوب طبیعتا معجزه ای رخ نداده و تنها روزگار سپری شده....<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000171.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000171.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 15 Apr 2006 15:45:57 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سال نو مبارک</title>
         <description><![CDATA[<p>دوستان، <br />
سال نو مبارک .....<br />
دلم برای همگی شما و نوشتن تنگ شده.  دلم برای تعطیلات دو هفته ای عید و مسافرت های ایام نوروز لک زده ولی بالاخره امسال پس از شش سال لحظۀ سال تحویل را و بوی عید را حس کردم. شاید چون اولین باری بود که پس از سالها خودم را در خانۀ خودم حس کردم ولو دلتنگ...مامان و بابا و آزاده هفت سین نداشتند و من آنها را در کنار هفت سین کوچک خودم کنار یکدیگر جمع کردم....<br />
تا دو سه روز دیگر بر می گردم و می نویسم....</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000157.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000157.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 30 Mar 2006 11:57:58 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من ، مامان ، بابا و آزی</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/http:/www.mehrangizkar.com/lily/IMG_12.html" onclick="window.open('http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/http:/www.mehrangizkar.com/lily/IMG_12.html','popup','width=448,height=336,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false">View image</a><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000156.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000156.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 30 Mar 2006 02:12:58 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هفت سین کوچک من</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/http:/www.mehrangizkar.com/lily/IMG_12543.html" onclick="window.open('http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/http:/www.mehrangizkar.com/lily/IMG_12543.html','popup','width=336,height=448,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false">View image</a><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000153.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000153.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 30 Mar 2006 02:08:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جسم سوختۀ من و دل سوختۀ زن ایرانی!!!</title>
         <description><![CDATA[<p>یکشنبۀ گذشته ، در حالیکه صبحانه ام را آماده می کردم به شدت دچار سوختگی شدم!!!<br />
طبق عادت معمول، صبحانه را روبروی تلویزیون سر ساعت 7 یا 8 یا 9 ( بستگی به برنامۀ کارم دارد) با گوش کردن و نگاه کردن به اخبار ساعتی بی بی سی ، می خورم. چند وقتی بود که به جای اینکه سر مییز بنشینم، سینی صبحانه را روی پایم می گذاشتم و روی کاناپه لم می دادم ( خواهشمندم این تجربه را تکرار نکنید). </p>

<p>قبل از نشستن، چای را در لیوان ریختم. این آخرین چیزی است که آماده می کنم تا حتما گرمای آن لب سوز باشد و خدای ناکرده بیشتر از چند ثانیه در معرض هوا قرار نگیرد و بازهم خدای ناکرده مبادا کمی سرد شود!!! به هر حال با تجهیزات به روی کاناپه خزیدم، بی بی سی را گرفتم. خبر اول در مورد ایران و شورای امنیت بود. همزمان شروع به هم زدن چای شیرین جوشان کردم. تقریبا دیگر تا ده دقیقۀ بعد را به خاطر نمی آورم. یادم هست که سوختم و سوختم و سوختم.... </p>

<p>برای دقایق و شاید ساعتی عمق فاجعه را باور نمی کردم و در فکر بودم که حالا برای سر کار رفتن با این وضع چه بپوشم؟؟؟( یکشنبه را کار می کنم). زیر دوش آب سرد رفتم. لحظه به لحظه درد وحشتناک تر و شکل و شمایل پوستم، دگرگون تر می شد. من تقریبا تحملم در مقابل درد زیاد است برای همین معمولا نمی دانم چه میزان درد طبیعی است و چه میزان غیر طبیعی است. فقط می فهمیدم که دیگر نمی توانم تحمل کنم. نیم ساعتی طول کشید تا با کلنجارهای زیاد با خودم، بالاخره باور کردم که تحمل این درد و این میزان سوختگی ( عمقش را هنوز نمی دانستم) قابل تحمل نیست و ظاهرا بهبودی هم در کار نیست. کمک رسید.... من که برای تحمل درد سرم را به دیوار فشار می دادم، جسته گریخته می شندیم که دوستان و اطرافیان با مشورت های تلفنی و توضیح وضعیت من برای یکدیگر به این نتیجه رسیدند که باید آمبولانس خبر کنند!!! من هم که دیگر انرژی نداشتم در صدد منع آنها برآمدم و اصرار داشتم که حال من خوب است و من با آمبولانس هیچ کجا نمی روم که دیگر دیر شده بود. سه نفر گروه اورژانس با دم و دستگاه ظرف کمتر از 5 دقیقه وسط آشپزخانه ام بودند. پس از دیدن عمق و وسعت سوختگی تصمیم گرفتند بدون درنگ مرا به بیمارستان منتقل کنند. من که هنوز از رو نمی رفتم به آنها می گفتم که این سوختگی درجه یک است و احتیاجی به بیمارستان ندارد که دکتر همراه آنها گفت اولا این سوختگی درجۀ دو است و ثانیا اگر هم درجه یک باشد این میزان  وسعت به خودی خود قابل درمان نیست به خصوص که جای بدی است( نیمی از شکم و یک چهارم یک پا). خلاصه بنده را در ملافه های استریل پیچیدند و با تخت به آمبولانس منتقل کردند. درد دیگر جانکاه شده بود که خانم دکتر به من 5 میلی گرم مورفین تزریق کرد. جای زخم را شست و ... من در حالت های نیمه بیهوشی به آنها می گفتم که این عادلانه نیست که من برای یک سوختگی با چای این همه توجه و مراقبت پزشکی نصیبم شود ولی بچه های معصوم در عراق ، می سوزند و داروی مسکن برای تسکین دردهایشان ندارند... این نظرات سیاسی من در حال نیمه هوشی مایۀ سرگرمی کادر بیمارستان هم شد. خلاصه کار به آنجا کشید که قبل از اینکه اورژانس به من پذیرش دهد حدود 5 یا 6 نفر از کادر بیمارستان و آمبولانس دور من جمع شده بودند و از گذشتۀ من می پرسیدند. من هم مثل اینکه شدیدا تحت تأثیر مورفین قرار گرفته بودم حسابی بالای منبر رفته بودم و از شجاعت ها جوانان ایران در دوران جنگ می گفتم و از اینکه من بچۀ جنگم و بیدی نیستم که با این بادها بلرزم و....!!!! در همین گیر و دار بود که بعد از یک ساعت دکتر اورژانس مرا دید. او گفت بخش هایی از سوختگی درجۀ سه است و بقیه درجۀ دو. هم چنین او گفت احتمال این وجود دارد که بخشی از اعماء و احشای داخلی هم سوخته باشد..... من پس از شنیدن این گزارش حسابی شجاعت را کنار گذاشتنم و کلی به جان تصمیم گیرندگان خبر کردن آمبولانس دعا کردم. خدا را شکر که به کرکری های من گوش نکردند.....</p>

<p>خلاصه سرتان را درد نیاورم. عملا اورژانس هیچ کار مفیدی برای من نکرد و فقط مقدار زیادی مجددا مورفین به بنده تزریق کردند و بعد از چهار ساعت که مطمئن شدند اعضای داخلی سالم است من را به خانه فرستادند و گفتند که سوختگی هیچ راهی جز نگهداری و صبر ندارد!!!! در این میان خانم دکتر جوانی به سراغ من آمد که بعدا فهمیدیم اسرائیلی است و دوران رزیدنتی خود را در کانادا می گذراند. او تقریبا به سوختگی من کاری نداشت و سؤال های عجیب و غریب می پرسید که در آن لحظات حساس بسیار حرص در بیار بود. سؤال هایی مثل اینکه: دستت چگونه لرزید؟ آیا دستت همیشه می لرزد یا اتفاق بود؟ آیا نشسته بودی یا خوابیده؟ و....؟؟؟؟</p>

<p>صبح روز بعد اولین کاری که کردم این بود که به سراغ دکتر خانوادگی ام رفتم و خدا را شکر که این کار را کردم. دکتر پس از دیدن محل سوختگی تقریبا مات و مبهوت مرا نگاه کرد و بارها از من پرسید که آیا مطمئن هستم که این میزان سوختگی تنها با یک لیوان چای اتفاق افتاده است؟؟؟ خلاصه آنتی بیوتیک درمانی گسترده شروع شد (باید بگویم این خود نشانۀ وخامت اوضاع است چون اینجا فقط باید خطر مرگ تهدیدت کند که دو یا سه جور آنتی بیوتیک خوردنی و تزریقی برایت تجویز کنند!!!) با مسکن های قوی و با زور و ضرب، درد و سوزش و خارش را تحمل کرده ام چون چارۀ دیگری ندارم.</p>

<p>روز بعد آن خانم دکتر از اورژانس به خانه ام تلفن کرد و جویای احوالم شد. خیلی تعجب کردم..... روز بعد دو نفر پلیس در خانه ام آمدند و گفتند باید سؤالاتی را جواب دهم. داخل منزل آمدند و گفتند که از اورژانس به آنها گزارش شده که مریضی با سوختگی شدید و عجیب داشته اند که می تواند قربانی خشونت های خانگی علیه زنان باشد که مجبور به سکوت و دروغ بوده. آمده بودند تا مطمئن شوند کسی مرا نسوزانده....!!! تازه فهمیدم سؤالات نامربوط دخترک جوان در اطاق اورژانس به چه دلیل بوده. اصرار داشتند که مطمئن شوند آنچه را تعریف می کنم در عمل امکان پذیر است به خصوص که باور داشتند محل سوختگی بیشتر به آزار جنسی و در حالت دراز کشیده شباهت دارد. صحنه را تکرار کردند و وقتی عادت عجیب من که چای را در سینی و روی پایم می گذارم مطلع شدند، مشکل حل شد. با آنها خیلی صحبت کردم و به آنها از فعالیت های مادرم و خودم گفتم. خیلی از آنها تشکر کردم و رفتند....</p>

<p>در دل خدا را شکر کردم که در چنین جامعه ای زندگی می کنم که حقوق زن بسیار حائز اهمیت است. آنقدر به حال زنان ایران و نقاط دیگر دنیا افسوس خوردم که چندین ساعت زار زار گریستم. یادم به زنان بی پناه ایرانی که به دفتر مادرم پناه می آوردند ، افتاد. یکی با صورت کبود، دیگری با دست شکسته، دیگری با بدن سوخته و آن دیگری با بدن و روحی مجروح. مادرم از آنان می پرسید آیا به پزشکی قانونی مراجعه کرده اند؟ با نگاه عاقل اندر سفیه به مادرم می گفتند:" خانم دلتان خوش است.... تکلیف آبرویم چه می شود؟ اگر این کار را بکنم جریح تر می شود و بدتر می کند. از خانه بیرونم می کند. بچه هایم را می گیرد و....." بقیۀ داستان را فوت آبیم...</p>

<p>خشونت های خانگی هولناک ترین نوع خشونت علیه زنان است که در هیچ نوع آمار رسمی وجود خارجی ندارد. پس از این اتفاق به سراغ کتاب مادرم (خشونت علیه زنان) رفتم و بخش خشونت های خانگی را مرور کردم. مو بر تنم راست شد!!! او سال ها پیش در ایران یکی از مؤثرترین راه های مبارزه و کشف خشونت های خانگی علیه زنان را، آگاهی و تعهد و آموزش پزشکان اورژانس ، معرفی کرده بود. همانا، این پزشکان اطاق های اورژانس هستند که اولین برخورد را با قربانی دارند. قربانی دروغ می گوید و سعی می کند با داستان پردازی از ترس فشارهای اجتماعی، خانوادگی و قانونی، حادثه را یک تصادف جلوه دهد. زن قربانی می داند که هیچ چتر حمایتی برای دفاع از او وجود خارجی ندارد و می خواهد وضع را از آنچه هست بدتر نکند. </p>

<p>یادم به خاطره ای افتاد. یادم افتاد که در یکی از این خشونت های خانگی که به طور اتفاقی شاهدش بودم، من نیز برای حفظ جان و منافع  زن مورد خشونت واقع شده، در اطاق اورژانس همراه او دروغ به دکتر تحویل دادم. سال ها پیش در ایران، منزل دوستی بودم که ناگهان مادر مسن خانواده با سر و صورت خونی وارد خانه شد. از دیدن من که مهمان ناخوانده بودم حول شد. دوستم شرمنده شده بود و فقط به من می گفت این اولین بار است که در خانۀ آنها چنیم اتفاقی افتاده است. او می گفت یک وقت فکر نکی پدرم هر روز مادرم را کتک می زند!!!! دروغ می گفت. در یک زندگی مشترک که بیش از 40 سال از عمر آن گذشته است امکان ندارد چنین اتفاقی با این وخامت بار اول باشد که پیش می آید. پیرزن وپیرمرد که از خرید سبزیجات هفتگی بازگشته بودند پس از پارک کردن ماشین در حیاط خانه مشغول خالی کردن صندوق عقب شده بودند که جرو بحثی بین آنها شروع می شود. مرد به گوشه ای از حیاط می رود و تخته آجری بر می دارد و در کمال خونسردی وقتی که پیرزن با بدن دردمندش تا کمر خم شده بوده تا کیسه ها را سروسامان دهد، ضربه ای نثار سر او می کند.....</p>

<p>من که تا به حال به چشم خود چنین صحنه ای را به طور زنده ندیده بودم، حالم بد شد و اصرار داشتم که آمبولانس خبر کنند. همۀ اعضای آن خانواده مخالفت کردند. از پیرزن خون می رفت و پسر جوان او نیز بربر او را نگاه می کرد. زن هم مدام می گفت چیزی نیست، الان خوب می شود. من خونم به جوش آمد و آژانس گرفتم و او را به زور به بیمارستان بردم. اگر من آنجا نبودم هیچ کس او را به بیمارستان نمی برد.... در راه به من هشدار داد که مبادا در بیمارستان بگویم که چه اتفاقی افتاده... من پرسیدم چرا؟ گفت که در محل آبرو داریم و آجان کشی هیچ فایده ای ندارد و فقط وضع را بدتر می کند. پزشک زخم او را بخیه کرد. پرسید چه شده؟ زن با اعتماد به نفس چشمانش را به دکتر دوخت و گفت :" در حیاط منزل کار می کردم که پاره آجری از بالکن بالا لغزید و روی سرم افتاد." دکتر نگاهی به من کرد و زن چشم غره ای نصیب من کرد و من خجالت زده از خودم ، از آن پیرزن و از دکتر و بیش از همه از وجدان خودم، سرم را پائین انداختم. قرار بود که آن خانواده جلسه ای تشکیل دهند و پدر را تنبه کنند یا هر چیز دیگر... آن جلسه هیچ گاه برگزار نشد. امروز پس از گذشت حدود هشت سال از آن روز پیرمرد و پیرزن همچنان زیر یک سقف زندگی می کنند و خدا می داند چند بار دیگر آجر از بالکن آن خانه لغزیده و سر پیرزن را شکافته.</p>

<p>نمی دانم اگر پزشکان ما چنین دوره های آموزشی مبارزه علیه خشونت های خانگی را بگذرانند، آیا مرجعی هست یا خواهد بود که گزارش های آنها راجدی بگیرد و پی گیری کند؟؟؟؟</p>

<p>می دانم می دانم پاسخ منفی است. دیگر وجدانم به خاطر بچه های زخمی عراقی ناراحت نیست بلکه درد بی پناهی زن ایرانی قلبم را می فشارد و از آن روز تا به امروز تمام فکرم را به خود مشغول کرده. هزاران صورت درد کشیده جلوی چشمانم رژه می روند.....ای کاش کاری می توانستم بکنم که زنان کتک خورده، سوخته و....بی پناه ایرانی ، پناهگاهی پیدا کنند تا درد خود را با صدای بلند فریاد کنند. دیگر درد سوختگی تنم را نمی سوزاند بلکه درد زنان بی حقوق و پناه ایرانی دلم را می سوزاند....<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000147.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000147.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 11 Mar 2006 07:22:09 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما و قاره ها....</title>
         <description><![CDATA[<p>توی یک ساعت گذشته به نکتۀ جالبی توجهم جلب شد که با اینکه شدیدا خوابم می آید حیفم آمد ننویسم. در طول مدت 60 دقیقۀ گذشته من سه مکالمۀ تلفنی داشتم. با مادرم ، پدرم و خواهرم. حتما می پرسید کجای این موضوع عجیب یا قابل توجه است؟</p>

<p><a href="http://www.mehrangizkar.com/azadeh/">آزاده </a>( خواهرکم)، برای مدت پنج ماه به آرژانتین سفر کرده تا زبان اسپانیایی را کامل بیاموزد. <br />
<a href="http://www.mehrangizkar.com/">مادرم</a>، برای برنامه ای که به مناسبت روز زن در یکی از شهرهای ایتالیا به افتخار او برگزار می شد ، برای چند روزی در آن کشور مهمان است.<br />
پدرم، چون راه دیگری ندارد، در ایران اقامت دارد.<br />
من نیزدر محل اقامتم یعنی کانادا هستم.</p>

<p>نکتۀ عجیب و جالب و غم انگیز این است که در این مقطع زمانی هر کدام از ما چهار نفر در یکی از قاره های دنیا هستیم . من در شمال قارۀ <strong>امریکای شمالی</strong> ، آزاده در جنوب قارۀ <strong>آمریکای جنوبی</strong> ، مادرم در قارۀ <strong>اروپا</strong> و پدرم در قلب خاورمیانه در <strong>آسیا</strong>!!!! من با آزاده، دو ساعت و نیم ، با مادرم شش ساعت و نیم و با پدرم هشت ساعت و نیم اختلاف زمانی دارم.</p>

<p>چقدر دلم می سوزد وقتی فکر می کنم این همه فاصلۀ زمانی و مکانی بین ما چهار نفر است و ما بازهم خستگی ناپذیر به یکدیگر وابسته و متصل هستیم. با هر کدام از سه عزیزم در گوشه های پراکندۀ دنیا حرف می زدم ، دغدغۀ خاطر آن دیگری را داشت. پدرم، نگران آزاده و مامان  بود. مادرم، دلواپس آزاده و بابا بود. آزاده، در فکر مامان و بابا بود و من هم ازاین سوی دنیا اخبار احوال همه را به هم گزارش می کردم....</p>

<p>چقدر دلم گرفته. کاش ما چهار نفر یک بار دیگر بتوانیم نه باهم بلکه نزدیک هم زندگی کنیم. چه کسی باور می کرد چنین شود؟؟؟؟!!!!</p>

<p>مطمئنم اگر این خانوادۀ کوچک، یک عضو دیگر هم داشت باید به دنبال او در<strong> استرالیا</strong> می گشتیم. تنها آن تکه از دینا همواره از قلمروی ما خارج مانده است!!!! <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000146.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000146.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 10 Mar 2006 06:12:16 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سپاس از شما عزیزان</title>
         <description><![CDATA[<p>پس از نوشتن مطلب مربوط به تهدیدهای اخیر پدرم، صدها ایمیل و تلفن محبت آمیز از همۀ دوستان و عزیزان در سراسر دنیا دریافت کردم. اگر بخواهم نام همه را بیان کنم تقریبا غیر ممکن است. این است که به طور دسته جمعی از همگی، چه آنانی که با کامنت گذاشتن یا ایمیل فرستادن با من و خانواده ام همدردی کرده اند و چه آنانی که تلفنی یا حضوری ، لطف خود را به من اعلام نمودند و همچنین عزیزانی که در پخش خبر و ترجمه داوطلبانه به کمک من شتافتند ، از صمیم قلب تشکر می کنم.</p>

<p>باور کنید این همدلی ها تا به امروز همچنان ما را استوار نگاه داشته است. پدرم از لطف همگی کمال تکشر را دارد و اظهار تأسف می کند که شخصا نمی تواند احساس خود را به گوش شما عزیزان برساند. به تازگی خبری از ناشناس ها نیست تا ببینیم بازی بعدی چه خواهد بود؟؟؟ </p>

<p>آرزوی قلبی من این است که همواره از همگی شما خبرهای خوب و دلپذیربشنوم. متأسفم اگر مطلب نامبرده باعث ناراحتی تعدادی از دوستان شد. بهترین و مؤثرترین یاری شما، حمایت هایتان بوده ، هست و خواهد بود. به امید اینکه روزی در کشورمان ایران ، زندانی سیاسی ، تبعید و....بی مفهوم باشد...به امید مزه مزه کردن طعم شیرین  آزادی بیان و اندیشه....در ایران.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000145.html</link>
         <guid>http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000145.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 10 Mar 2006 03:55:21 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
